قصه گنجشک و رضا

گنجشک این دفعه روی زمین افتاد. بال راستش که سنگ به آن خورد، برگشته و از سمت دیگر آویزان شده بود. خونش هم آنقدر رقیق بود که پیش از آنکه جاری شود، در خاک فرو می‌رفت. هرچه بود، هنوز به شکل روشنی زنده بود و نفس می‌کشید. رضا حالا لبخند از لبش پاک شده بود و فقط تماشا می‌کرد. اما ناگهان چهره‌اش مصمم شد و یکجور خشم و اراده را -که گویای آن بود که دیگر برای پشیمانی دیر شده است- در تمام اعضای بدنش احساس کرد. با یک حرکت سریع، سر گنجشک را کند. بعد گنجشک از لای دستهای لرزانش افتاد و درحالی که خیلی ترسیده بود، به سمت خانه دوید.

رضا بزرگ شد. به شهرها و ممالک زیادی سفر کرد. یکجا خیلی دورتر از خانه پدری ازدواج کرد و بعد پیر شد و بعدتر هم مرد. رضا هرجا که رفت، هر گنجشکی را که دید، مرثیه آن یکی را می‌خواند که یکروز در یک کوچه خلوت، در خاک و خون، سر از تنش جدا شد.