قصه مرگ پیرمرد نقاش

یک پاییز سرد بود و حیاط آسایشگاه سالمندان -مثل هرسال این موقع- با رنگ طلایی و قهوه‌ای برگ درختان چنار فرش شده بود. در دورترین نقطه آسایشگاه، گوشه حیاط، یک نیمکت چوبی قدیمی زهوار در رفته از چوب گردو بود که آثار گذر ایام را روی تنش به یادگار داشت. پیرمرد مطابق عادت آنجا کز کرد و چون از دیگران دور افتاده بود، می‌شد با خیال راحت و بدون مزاحمت پرستاران سیگار دود کرد. دستان یخ‌زده‌اش در جیبش رفت و با یک نخِ سیگار شکسته و کج و کوله بیرون آمد. سیگار با شعله کبیریتی آتش گرفت. با هر پُک سرفه خفیفی به جان پیرمرد می‌افتاد. چند دقیقه بعد، وقتی سیگار به انتهای خودش می‌رسید، چیزی رشته افکار پیرمرد را برید. در میان باغچه، دختر جوانی را مشاهده کرد. دختر یکجور موجود جادویی بود و خرامان باغچه را گَز می‌کرد. و چیز جادویی؟ دخترک یک الهه حیات‌بخش بود که هرجا سرک می‌کشید، درختان چنار بالای سرش و علفهای زیر پایش دوباره سبز می‌شدند و جان می‌گرفتند. ناگهان راهش را به سمت پیرمرد کج کرد و طولی نکشید که یک هیبت جوان و شاداب روبه‌روی پیرمرد ایستاد. با لباسهای برازنده و زیبا که سالها پیش از مد افتاده بودند. پیرمرد حتی با وجود زوال مختصر حافظه‌اش، به سرعت او را شناخت. همسرش بود، همسر مرحومش. همانطور که بار اول در دانشکده هنر مدل شده بود که دانشجوها از رویش نقاشی کنند. لابد چون از دیگران زیباتر بود. خودش بود در همان سر و وضع و حتی آثار قلمو بر رنگ روغن و بوم هم همان بود. دختر دستانش را -که انگار هنوز رنگ بر آن خشک نشده بود- به سمت پیرمرد دراز کرد. پیرمرد ناگهان ضعف تنش را فراموش کرد و دست در دست او رقصید. آنوقت اطراف آن دو همه‌چیز دوباره جان گرفت و سبز شد و به بخشی از یک تابلو نقاشی بدل شد. پیرمرد هم که به خودش نگاه کرد، دید او هم درون این تابلو شده؛ سبز و جوان و رنگ روغنی. بعد رنگها در هم پیچیدند و وقتی دوباره نظمی گرفتند، خانه کوچک جوانیش را ساختند؛ یک آپارتمان کوچک جایی نزدیک دانشکده هنر. همسرش توی آشپزخانه مشغول دم کردن چایی بود. خودش هم رفت که سیگار بپیچد و توی بالکن دود کند.

روز بعد توی آسایشگاه، پراستاران در به در به دنبال عضو غایب آنجا می‌گشتند که از هواخوری برنگشته بود. یک پیرمرد ساکت که اغلب بوی سیگار می‌داد.