شما هم از این گروه ها دارین؟


سلام داداش ابراهیم.حالت خوبه؟حال شما که کنار مامان زهرا(س) و اقا مهدی باید خوب باشه.این ماییم که حالمون بده.داداش ابراهیم من بلد نیستم خوب حرف بزنم..خوب با جملات بازی کنم.ولی خداییش میدونی که تو دلم چه حسی بهت دارم.داداش شاید باورت نشه ولی من تو دنیا تا حالا از ته دل به کسی نگفتم دوست دارم..عاشقتم.توعشق منی..فقط فقط به تو میگم.تنها داداش روی زمین و روی اسمونایی.همونقدر که مامانم و بابام رو دوست دارم تورو هم دوست دارم.روز اول که وارد زندگیم شدی فکر نمیکردم که قراره کل زندگیم ..هر روز و هرثانیه ش با تو بگذره..اما هر قدر که کتابتو بیشتر خوندم بیشتر عاشقت شدم.داش ابرام جونم واقعااا زرنگیا..نمیدونم چجوری کم کم دستمو گرفتی..اولش که باعث شدی چادری که گاهی اوقات میپوشیدم و گاهی اوقات نمیپوشیدم رو واسه همیشه بپوشم..بعدش دیدم داداش من ،ابراهیم من، خیلی به نماز توجه داشته..بعد گفتم حالا اشکالی نداره داداش ،تو این مشکلو واسم حل کن من نمازمو هم میخونم..دیدیم بعد سه روز مشکله حل شد!!گفتم داداشی کار خودتو کردی چشم نمازمو هم میخونم..بعد متوجه شدم دعای توسل و زیارت عاشورا هم میخوندی منم گفتم پس منم میخونم..خلاصه یجوری وارد شدی که کل زندگیم شد ابراهیم هادی.اینا رو هم بذاری کنار از وقتی وارد زندگیم شدی دنیا دیگه واسم ارزشی نداره.امروز که فلانی باهام بحث کرد..گفتم داش ابرام ولش بیا بریم..چند روز بعد همون شخص اومد عذرخواهی کرد.تو خیابون وقتی رد میشدم گاهی اوقات چشمم به نامحرم می افتاد اما از وقتی پیکسلت رو خریدم و به سر استین مانتو مدرسه م زدم همیشه بودن داداش غیرتیم رو کنار خودم حس میکنم که زشته جلوی داداشم به نامحرم نگاه کنم.گاهی اوقات که تو کوچه تنها راه می افتادم و میدیدم که چند نفر پشت سرم دارن راه میان میترسیدم..واقعا واسه یه دختر وحشتناکه..ولی همین که دستمو بالا میکردم که از خدا کمک بخوام عکس تو رو که روی پیکسل چسبیده به مانتوم بود میدم و با خیال راحت قدم برمیداشتم.چه شبی قشنگی بود که دوتایی با هم درس میخوندیم و سر مسئله فیزیک باهم بحث میکردیم.استراحت بین درس هامونو یادته..به جای بیست دقیقه اهنگ فلان خواننده میرفتیم سراغ نوحه ابراهیم هادی و یه ارامشی از نوحه میگرفتم من که فیزیک چیه متافیزیک بیاری میتونستم حل کنم..البته از دعواهامون هم بذار بگم واسه دوستان!راستش دوستان،دیدم داداشم به خواب همه رفته و باهاشون صحبت کرده(داداش من دست خیلی ها رو گرفته)من ناراحت میشدم که چرا به خواب ابجیش نمیاد..حتما ابجیش رو دوست نداره دیگه..واسه همین کلی میزدم زیر گریه و با چشم گریان با خواب میرفتم.اما متوجه شدم همین که حضورش رو احساس میکنم و همیشه باهامه کلی واسم ارزش داره و مهم هم همینه.البته داداش من کلی تقلب هم سر جلسه امتحان بهم رسوندهاا اخه ما کلا درس خوندنمون با همه اگه من جایی رو یاد نگرفتم میسپرمش به داش ابرام و اینجوریه که اکیپ دو نفره مون میریم امتحان میدیم وبهترین نمره ها رو میاریم.بارها شده بود که میگفتم چرا من که دخترم شهید نمیشم.یعنی چجوری با دشمن مبارزه کنم تا تلافی داداش ابراهیم و برادرهای شهید دیگه مو از دشمن بگیرم.اما بعد چندین ماه جستجو(چندماه هاا!!) داداشم بهم گفت که همین درس خوندنت همین پشت میز نشستن و ریاضی خوندن اگه با هدف کمک به کشور و اسلام باشه خودش میشه جبهه جنگ با دشمن.واسه همینه که من حتی موقعی که خسته هستم هم میرم درس میخونم.اخه به داداشم میگه جبهه خالی مونده ها..بیا بریم یک حمله ای کنیم.و اینجوری شد که شدم دانش اموز زرنگ.به لطف ابراهیم جونم.بارها سر صدازدن داداشم هم بحث کردیم.میدونین چیه من دوتا برادر تو دنیای الان دارم که همیشه اسمشون رو صدا میزنم مثلا میگم وحید بیا یا عرفان برو..هیچ وقت نگفتم داداش بیا(خب چیکار کنم نگفتم)اما از وقتی ابراهیم وارد زندگیم شد، شده تنها کسی که صداش میزنم داداش!یه بار قرار گداشتیم بگم ابراهیم که دیدم نمیشه..یجوری میشم اخه احترام به بزرگتر که حالیمه دیگه..گفتم بگم اقا ابراهیم که خیلی رسمی میشد و من وداداشم این حرفا رو نداریم.خلاصه همین داداش گفتنه از همه بهتره.البته من اقرار کنم خیلی تو قضیه داداشم حسودم.اخه هرجا میبینم یکی دیگه هم به داداش من میگه داداش حرصم درمیاد اما خب به مرور تو این مورد هم کار کردیم و درست شد.الان هم هرجا عکس داداشم رو تو مدرسه یا تو شهرمون میبینم فکر نمیکنم!!مطمئنم که اعضای خانواده منه که عکسشو زدن به دیوار و خیلی خوشحال میشم که ابجی چنین داداش معروفی ام.داش ابرام یه کار دیگه هم در حق ما کرد و اون اینه که اکیپ دونفره مون شد چند نفره..داداش محسن حججی.بابک نوری هریس،محسن وزوایی،دوتا داداش دانشمندم مصطفی احمدی روشن و مجید شهریاری رو هم به گروه اضافه کرد و البته فرمانده این گروه هم بلاخر پیدا شد و کسی نبود و نیس جز امام زمانم..راستش باعث خجالته که من با ایشون تو زندگی روزمره ام حتی یک بار هم سلام و احوالپرسی نمیکردم اما الان به عنوان سرباز این فرمانده مطیع امر ایشون هستم و خدا خیر بده ایشون رو که مامان زهرا (س)رو هم به گروه ما اضافه کرد ..خلاصه همه ما تو این گروه خیلی خوش داریم میگذرونیم زندگی ماها همه با هم خو گرفته.دنیا و محیط بیرون از این گروه واسون بی ارزشه و تنها چیزی که خیلی واسمون ارزش داره رضای خداس که همیشه داره گروه خوبمون رو حمایت میکنه و هم مهمات بهمون میرسونه.خدایش حیفه..شما هم گروه بزنین واسه خودتون..بلگه این گروه ها 313 سرباز امام زمان رو جور کنه و ما بتونیم ظهور ایشون رو ببینیم..خب من و داداش ابراهیم باید بریم اخه قراره دوتایی خلوتی کنیم و مهمون زیارت عاشورا امام حسین(ع) باشیم.فعلا شما رو به خدا جونم میسپارم.خدا نگه دار