ای پسر،
این میل که در تو میجوشد، رودخانهای است پرخروش؛
اگر رهایش کنی، زمینت را میشوید و میبَرد،
و اگر در بندش آوری، آسیاب جانت را میگرداند.
شهوت، پردهای است میان تو و آفتاب حقیقت؛
پرده را که برداری، جانت پر از نور میشود.
هر بار که بر این آتش دم فروبندی،
در آسمانها گامی برمیداری.
ملکوتیان به تو مینگرند و میگویند:
«بنگرید بندهای را که برای دوست، از نفس گذشت!»
بدان که لذت یک لحظه، تو را سیراب نمیکند،
اما صبری که برای خدا کردی،
چشمهای از درونت میجوشاند
که هرگز خشک نخواهد شد.
پس این روزها را، پلههای نردبان بدان؛
که هر پله، تو را به بام قرب نزدیکتر میکند،
و در آنجا، جز نسیم آرامش و روی دوست، هیچ نخواهی یافت.