موندن توی خوابگاه

یکی از بزرگترین معضلات من اینه که وقتی تو خوابگاه میام تو اتاق دیگه موندگار می‌شم و مثل بقیه می‌شینم چرت و پرت می‌گم و یهو به خودم میام و می‌بینم که شده ساعت ۱۲ شب و خوابم هم میاد و باید بخوابم. نمی‌دونم چرا اینطوری‌ام. نمی‌دونم هدفم برام شفاف نیست و توش دو دلم؟ نمی‌دونم چون برنامه‌ریزی روزانه ندارم این اتفاق می‌افته؟ یا اینکه ترس از شکست دارم؟

واقعا دیگه این قضیه فلجم کرده. یعنی هر شب حدودا ۴-۵ ساعت وقتی رو که می‌تونم برم بشینم توی سالن مطالعه درس بخونم رو توی اتاق می‌گذرونم با چرت گفتن. حرفایی که واقعا برام فایده‌ای که نداره هیچ تازه باعث میشه از نظر اخلاقی هم از چیزی که دوست دارم فاصله بگیرم. یعنی باور کنید من برم بشینم سالن مطالعه فیلم ببینم یا چت کنم برام مفید‌تر و بهتره. تازه اونجا مورد تمسخر قرار نمیگیرم و ارزش‌هام هم حفظ میشه. نه اینکه هی هر چی حرف قبلا زدم یا هر مسئله‌ای قبلا اتفاق افتاده به روم آورده بشه و اذیت بشم.

احساس می‌کنم یه قانونی باید برای خودم بذار مبنی بر اینکه تحت هر شرایطی از یه ساعتی تا یه ساعت خاصی توی اتاق نباشم و توی سالن مطالعه باشم. طوری که زده نشم. حالا فعلا مهم هم نیست که توی اون ساعت توی سالن مطالعه به چه کاری مشغول میشم. اما توی اتاق نمونم. یه ذره هم در برابر حرفای بقیه و سوالاتشون مقاومت داشته باشم و تحت هر شرایطی پاشم از اون اتاق بیام بیرون. یه جای ثابت برای درس خوندن داشته باشم. شاید بهتر باشه که برم سالن مطالعه‌ی وسط دانشگاه. اونطوری دیگه وقتی رفتم رفتم. وسوسه نمی‌شم هی برگردم به اتاق.

می‌دونی بار‌‌ها این تصمیم رو گرفتم اما یه مدت می‌رم بعد میگم خب من که دیگه الان درس می‌خونم بذار برم همون سالن مطالعه‌ی خوابگاه. بعد دیگه نمی‌رم سالن مطالعه‌ی وسط دانشگاه و پام رو که می‌ذارم دم خوابگاه میگم خب برم توی اتاق لباس راحتی بپوشم و بیام پایین. باز رفتن به اتاق همانا رو موندن هم همانا.

از الآن تا شروع امتحاناتم حدود ۲۰ روز وقت دارم. تجربه ثابت کرده که من جنبه‌ی اومدن به خوابگاه رو ندارم. یعنی می‌دونی هنوز عادت به تلاش نکردم. وقتی عادت به تلاش داشته باشی دیگه جا برات مهم نیست. اما اولای کار به یه سری چیزا مثل مکان مطالعه و شرایط مطالعه باید پاینبند باشی. از اونجایی که دائم وسوسه میشم که نظرم رو تغییر بدم و احساس می‌کنم که دیگه من الآن خوب شدم و می‌تونم توی خوابگاه هم درس بخونم، دیگه باید یه قانونی وضع کنم و بگم که حتی اگه در دو سال آینده به این نتیجه رسیدم که اشتباه هم هست دست ازش بر نمی‌دارم. یعنی تا وقتی که توی این دانشگاه هستم شب‌ها از ساعت ۸ شب تا ۱۱ من توی سالن مطالعه وسط دانشگاه یافت می‌شم. مگر اینکه خوابگاه نباشم یا اینکه سالن مطالعه بسته باشه.

قانون۱: از الآن تا وقتی که توی این دانشگاه در حال تحصیل هستم، از ساعت ۸ تا ۱۱ شب میرم سالن مطالعه وسط دانشگاه. تنها در صورتی این قانون نقض میشه که یا من دانشگاه نباشم یا اینکه سالن مطالعه بسته باشه .حتی اگه به این نتیجه رسیدم که اینکار اشتباه هم هستم انجامش میدم. تا پایان تحصیل.

مسئله‌ی بعدی مسئله‌ی هدف‌دار تلاش کردنه. یعنی تلاش‌ها یه خطی داشته باشند. از یه جایی آغاز بشن و من بدونم که دارم به کجا می‌رم و اصلا به کجا می‌خوام برسم. نه اینه هر وقتی همینطور بی‌هدف یه چیزی بخونم. می‌خوام شروع کنم هر روز برنامه ریزی داشته باشم. اما فعلا با معیار موفقیت حداقلی ۱۰ درصد. یعنی من اگه برای ۵ ساعت از روزم برنامه‌ریزی کردم در صورتی که به نیم ساعت از کل اون برنامه ریزی پایبند بودم در واقع از خودم رضایت دارم و برای الآنم کافیه. این مقدار روز به روز بیشتر میشه تا در نهایت مثلا به ۸۰ درصد برسه. چون که کلا زمان ما دست خودمون نیست و گاها اتفاقاتی می‌افته که کل قضیه برنامه ریزی رو به باد میده. برای اینکار نیازه که از انجام نشدن برنامه‌هام خسته نشم و مداومت داشته باشم توی این کار.

پس این کار رو هم انجام میدم و تبدیل میشه به یکی از قوانین زندگیم.

قانون۲: هر روز وقتی بیدار میشم برای ۵ ساعت پایانی روزم برنامه‌ ریزی می‌کنم. در صورتی که به ۱۰ درصد از کل برنامه‌ام پایبند بوده باشم در واقع فعلا می‌تونم بگم که از خودم راضی هستم.

فعلا قانون دیگه‌ای اضافه نمی‌کنم. هر روز به مدت دو هفته میام و گزارش عملکردم رو بر اساس این دو قانون اینجا می‌نویسم.

راستی! میکرواکشن های امروزم اینا بودند که اولا قرار بود پول از بانک بگیرم و این کار رو به دقیقه‌ی ۹۰ موکول نکردم و تا چشمم به یه بانک افتاد این کار رو کردم. ثانیا خونه‌ی مادربزرگ نرفتم و مصلحت رو بر احساسات ترجیح دادم. چون تعادل مسخر‌ه‌ترین دروغی هست که به ما گفته شده.

پی نوشت: لطفا اگر کامنتی می‌ذارید درباره‌ی درست یا اشتباه بودن کارم مطلبی ننویسید. اما خوشحال میشم از تجربیاتتون بدونم.