هر روز ساعت پنج عصر، اتوبوس خط آخر میایستاد کنار همان ایستگاه قدیمی.
و هر روز، فقط یک صندلی خالی میماند: صندلی کنار پنجره.
هیچکس نمینشست آنجا.
نه بهخاطر کثیفی، نه بهخاطر شکستگی.
فقط چون شایعهای بود که میگفت:
«هرکی اونجا بشینه، با خودش خاطرهای میبره که دیگه ولش نمیکنه.»
مردم میخندیدند.
اما باز هم نمینشستند.
تا اینکه یک روز، دختری با کولهای کهنه و کفشهایی خسته سوار شد.
نگاهش روی صندلی کنار پنجره ماند.
لبخند زد و نشست.
اتوبوس راه افتاد.
اولش چیزی حس نکرد.
خیابانها میگذشتند، مغازهها تار میشدند، آدمها محو.
بعد…
صدا آمد.
صدای خندهای آشنا.
صدای کسی که سالها پیش گفته بود: «من همیشه میمونم.»
قلبش تندتر زد.
پنجره بخار گرفت و تصویر کودکیاش روی شیشه افتاد؛
خودش، کوچکتر، با همان آدمی که دیگر نبود.
دست در دست.
بیدغدغه.
بیترس از فردا.
اشکش آرام روی گونهاش لغزید.
نه از غم.
از دلتنگیِ چیزی که واقعی بوده.
وقتی اتوبوس ایستاد، دختر پیاده شد.
سبکتر.
روز بعد، پیرمردی که همیشه عصا به دست میایستاد، نشست روی همان صندلی.
چشمانش خیره شد.
لبهایش لرزید.
و آرام گفت: «ببخش که دیر فهمیدم.»
و بعد، زن جوانی.
پسری نوجوان.
مادری خسته.
هرکدام چیزی دیدند.
چیزی از دسترفته.
چیزی واقعی.
و شایعه دیگر شایعه نبود.
مردم فهمیدند آن صندلی، درد نمیدهد.
یادآوری میکند.
یادآوری اینکه
ما فقط با زخمهایمان زنده نیستیم،
با خاطراتی که هنوز نفس میکشند هم هستیم.
از آن روز، دیگر صندلی کنار پنجره هیچوقت خالی نماند.
چون بعضی آدمها
آمادهاند
با خودشان
حقیقت را
به خانه ببرند.
بگو دوست داری داستان بعدی چه حسی داشته باشد؟ ✨