تراوشات مغزی

میدونم بیمار گونست، ولی خالص، ولی جالب...

بعضی وقتا یه کسی رو می سازم تو خودم، که خودمو بِکشم به چالش...

من از این جنگ معنی میگیرم، من از این فرهنگ میام...

کودکیم تو عمق فکرم، فریاد میکشه: جنگ میخوام...!

من از اون زخمیام که دلمو خوش می کنم به سختیام...

واسه ی غصه نخوردن کُنج اون قفس، ارزش ساختم از بدبختیام...

این دفعه نوبت تو بود، بیا بجنگیم اگه بدت نمیاد...

فقط از من دلگیر نشو، تنهام نذار برگرد بیا...


من با جنگ زنده ام، تو امیدوار به صلح...

تو امیدوار به من، من امیدوار به تو...

بگو چی میمونه تهش، بگو باقی شو...

بگو فریاد بزن، خالی شو...

بگو شاید همین شروع بحثی باشه بینمون، شروع کن بازیتو...

ببین این خودِ منم زاده ی شهر هرت، زاده ی اشتباه...

اینم خوب می دونم که آب رود برمیگرده یه روز، ولی این ماهی مُرد...!

تو ساخته ی مغز من، من ساخته ی مغز جامعه ام...

همه تغییر شکل میخوان، اما من تغییر فکر...


بهرام - نیاز