عشق دوران دانشگاه ... عشقی که فراموش نشد...

هیچ وقت از اون موقع تا حالا نتونستم فراموشش کنم ...

اولین بار که دیدمش یه زمین لرزه توی دلم راه افتاد... فقط انقدر ریشترش زیاد بود که تمام قلبمو خراب خودش کرد...

شاید پیش خودتون بگید تو هم مثل خیلی های دیگه اسیر یه حس بچگانه شدی و این چیزا گذراست و فقط کافیه بهش فکر نکنی....

اما من مدت هاست که میخوام فراموشش کنم اما واقعا نمی‌تنم ... هرموقع بهش فکر میکنم بهم آرامش خاصی میده .... از هر لحاظ شبیه هم بودیم ... کم رو ... همیشه تو خودش بود و اون زمان که نیاز بود خیلی با شخصیت و متانت صحبت میکرد ... با هر کسی نمی پرید ... تنها کسی بود که بخاطر دیدنش (حتی از دور) میومدم دانشگاه ... اون موقع یه مجنون واقعی بودم با این تفاوت که جرأت گفتن حرفم رو بهش نداشتم و هنوزم که هنوزه ندارم .... نمی دونم ممکنه که یه روزی اون این نوشته رو بخونه و بفهمه یا نه ...

امیدوارم بخونه هرچند که احتمالش یک در میلیونه ... امیدوارم بخونه...

حداقل با این نوشته یکمی خالی شدم .... آخیششش ...