میدونی چرا امام حسن مجتبی(ع) صلح کرد؟
یا میدونی چرا امام حسین بن علی(ع) جان خودش، فرزندانش، برادرانش و بهترین یارانش رو فدای احیای اسلام کرد؟
بله… درست فهمیدی.
نه چون این دو امام تفاوتی در شجاعت یا ایمان داشتن، نه چون یکی اهل صلح بود و اون یکی اهل جنگ؛
بلکه چون مردمِ زمانشون اهل مطالبهگریِ حق نبودند.
دلهاشون به دنیا گره خورده بود و شکمهاشون از حرام پر شده بود؛
و وقتی جامعهای اینجوری بشه، امامِ حق تنها میمونه.
برادر من،
خواهر من،
بسیجی، غیر بسیجی،
مذهبی، غیر مذهبی،
ایرانی…
این رو خوب بدون:
اگر اهل مطالبهگری نباشی، اگر از مسئول زمان خودت حق رو نطلبی،
فقط خودت تباه نمیشی…
این تباهی رو به نام همه ما خواهند نوشت؛
به نام یک ملت، به نام یک نسل.
در زمان امام حسن(ع)، مردم خسته از جنگهای طولانی بودن؛
اما خستگی، بهانه شد برای کنارکشیدن از مسئولیت.
حاضر نبودند کمی وقت بگذارند،
حاضر نبودند حرف امام زمانشون رو بفهمند،
برن ببینن امامشون چی میخواد، چی نیاز داره، دین در چه وضعیه.
اون زمان هنوز دین بهطور کامل تخریب نشده بود،
هنوز میشد جلوی خیلی از انحرافها، فسادها و تحریفها رو گرفت؛
اما امام تنها بود.
میدونی تنهایی امام یعنی چی؟
یعنی هیچکس جلو نمیاد که بگه: «این غلطه.»
یعنی هیچکس هزینه نمیده برای حق.
نه…
منظورم این نیست که مردم برن شمشیر بکشن و جنگ به پا کنن و اوضاع رو بدتر کنن؛
نه، اصلاً.
اما اعتراض که میتونستن بکنن.
مطالبه حق که میتونستن بکنن.
حداقل کنار امام بایستن و نذارن صدای باطل، تنها صدا باشه.
امام حسن(ع) یاری نداشت که جلو بره.
آخه امام زمان که نباید همه کارها رو تنهایی انجام بده.
جان امام زمان مهمه، عزیزان…
نه اینکه امام دنیاطلب بوده باشه یا از ترس مرگ عقب نشسته باشه ـ نعوذبالله ـ
نه…
امام معصومه و وظیفهاش اینه که در هر زمان،
بهترین تصمیم رو برای زنده نگه داشتن دین بگیره.
امام حسن(ع) وقتی دید:
کسی جلو نمیاد،
کسی اعتراض نمیکنه،
همه سرگرم دنیای خودشون شدن،
مصلحت رو در صلح دید؛
صلحی تلخ، تحمیلی، اما حکیمانه.
تا بتونه از دور،
تا حد ممکن حاکم زمان رو کنترل کنه،
تا نذاره دین یکباره از مسیر اصلیش خارج بشه؛
مثل یک ولیّ الهی که در تنگترین شرایط، حداقلها رو حفظ میکنه.
گذشت…
گذشت تا رسید به امام حسین(ع).
اما مردم…
همون مردم بودن؛
با همون بیتفاوتی،
با همون ترس،
با همون دلبستگی به دنیا.
این بار اما اوضاع فرق داشت.
حاکم وقت، یزید بن معاویه،
دیگه حتی ظاهر دین رو هم حفظ نمیکرد.
فسق علنی شده بود،
باطل بیپروا حاکم شده بود،
و جامعه عادت کرده بود که ببینه و ساکت بمونه.
اینجا دیگه فقط سکوت مردم مشکل نبود؛
اینجا مرگ مطالبهگری بود.
نه امر به معروفی مونده بود،
نه نهی از منکری.
و در چنین زمانی،
امام حسین(ع) دید اگر ساکت بمونه،
از اسلام فقط یه اسم میمونه.
پس ایستاد…
نه برای قدرت،
نه برای حکومت،
بلکه برای اینکه به تاریخ بفهمونه:
وقتی مردم مطالبهگر نباشند،
این خون امامه که باید جای مطالبه رو بگیره.
و حالا نوبت ماییم…
اگر امروز نگیم،
اگر امروز نپرسیم،
اگر امروز حق رو مطالبه نکنیم،
فردا کسی دیگه باید تاوان سکوت ما رو بده.
کلام آخر :
عزیزان من
شاید بشه امروز با یک مطالبه کردن کوچیک از مسئولین که کار سختی هم نیست بشه این مشکلات رو پشت سر گذاشت به شرطی که همه پای کار باشن، ولی فردا روزی وقتی که فسق و گناه علنی بشه و جامعه نسبت به گناه کاملا عادی بشه دیگه نمیشه با مطالبه کردن از مسئولین کاری کرد ... اون موقع باید خون ها ریخته بشه ... و این خون ها پای ما هایی که بی خیال رد شدیم از این فریضه مهم هم نوشته میشه ... چه خوشت بیاد و چه خوشت نیاد....
