معلم ادبیات .Vs معلم ریاضی

سوم راهنمایی نقطه اوج دوران تحصیل من محسوب می‌شد. از لحاظ علمی و اخلاقی گل سرسبد کلاس بودم و معلم‌ها و همکلاسی‌ها همه دوستم داشتند. معلم‌ها از آن جهت که دانش‌آموزی ایده‌آل داشتند، و همکلاسی‌ها از آن جهت که مجوز گشت و گذارهای خارج از مدرسه‌شان حضور من در جمع بود و مادرهایشان مرا فرشته‌ای بری از خطا می‌دیدند که هم‌نشینی من با دخترهایشان موجب سعادت آنها می‌شود. البته دخترهای این مادرها چنین تصوری نداشتند و سعی می‌کردند من را با دوستِ دوست‌پسرهایشان دوست کنند تا بهانه بیشتری برای رفت و آمد پیدا کنیم. اما خوشبختانه عشق آتشین ناکام من و پسر همسایه‌مان و قناعت‌مان به نگاه‌های یواشکی در محل به همدیگر باعث شده بود که دم به تله همکلاسی‌ها ندهم.

از آن دوره دو معلم را بیشتر از بقیه در خاطر دارم. یکی معلم ادبیات‌مان که من را شیفته ادبیات کرد و عاشق انشانویسی‌هایم بود و البته ناظم مدرسه هم بود و از من به خاطر کنترلی که روی شاگردهای شر کلاس داشتم هم راضی بود، و دومی معلم ریاضی‌مان که طبیعی است به شاگرد اول کلاسش که نقش معلم ثانی برای شاگردهای ضعیف‌تر را بازی می‌کند و باری از دوش او برمی‌دارد علاقه‌ای بیشتر از دیگران داشته باشد. نکته جالب درباره این دو معلم این بود که هر دو وظیفه خود می‌دانستند که مرا درباره انتخاب رشته‌ای که قرار بود به زودی با آن موجه شوم راهنمایی کنند. اما اگر فکر می‌کنید که هر کدام مرا به ادامه دادن مسیر خودشان تشویق می‌کردند سخت در اشتباهید!

معلم ادبیات‌مان از آنها بود که پشت ظاهر سخت خود قلبی از طلا دارد. معمولاً جدی بود و لبخند نمی‌زد، ولی وقتی به او نزدیک‌تر می‌شدی می‌فهمیدی که چقدر مهربان است. او مدام به من می‌گفت که حتماً رشته ریاضی را انتخاب کنم و حیف است که با این همه هوش و استعداد و رتبه‌های المپیاد دانش‌آموزی به مسیر دیگری فکر کنم. به نظر او ادبیات نان و آب نداشت و بهتر بود مهندس شوم تا یک نویسنده.

معلم ریاضی‌مان ولی از آن معلم‌ها بود که خوش‌تیپ و باکلاس هستند و دانش‌آموزها همیشه عاشق پرستیژ آنها می‌شوند. ولی با این حال یک بار بچه‌های شر کلاس‌مان بلای بدی سرش آوردند که از کلاس قهر کرد و رفت. من از طرف کل کلاس برایش نامه‌ای دو سه صفحه‌ای نوشتم و از نقش مثبت او در زندگی‌مان تشکر کردم و به او دادم و همین نامه باعث شد که از جلسه بعد سر کلاس بیاید. وقتی آمد فقط گفت به خاطر نامه‌ای که مریم نوشته بود آمدم. و بعد از آن کلاس من را صدا زد و گفت که حتماً به سراغ رشته انسانی برو و ادبیات را ادامه بده، چون خیلی خوب می‌نویسی و نامه‌ات در دفتر دست به دست گشته و اشک همه معلم‌ها را درآورده. به عقیده او آدم باید کاری که در آن بهتر است را انجام می‌داد و من اگرچه در ریاضی خوب بودم، ولی در ادبیات بی‌رقیب بودم و حیف بود اگر وارد آن مسیر نمی‌شدم و با ریاضی خواندن فوقش به یک معلم ریاضی ساده تبدیل می‌شدم.

این چند روز که فضای مجازی پر شده بود از تبریک روز معلم و تعریف خاطره بچه‌ها از معلم‌هایشان، به یاد این دو معلمم افتادم. به این فکر کردم که کاش راهی بود تا دوباره آنها را ببینم و برایشان تعریف کنم که چطور در مسیر زندگی‌ام به نحوی از هر دو مسیر پیشنهادی آنها گذشتم و آخر سر هم در هیچ کدام آب و نانی که آنها انتظار داشتم و داشتند را ندیدم. کاش می‌شد به آنها بگویم که چطور راه خودم را ساختم و از طریق جنگیدنِ مدام به رضایت کاری و حرفه‌ای که هیچ وقت مدرسه روش رسیدن به آن را به ما آموزش نداده بود رسیدم. کاش آنها هم بعد از یک عمر احساس پشیمانی از مسیر انتخابی‌شان، حداقل الان از حقوق و مزایای بازنشستگی‌شان راضی باشند.

عکس مناسب پیدا نکردم خب! اینو از من حقیر بپذیرید. :دی
عکس مناسب پیدا نکردم خب! اینو از من حقیر بپذیرید. :دی