سخت ترین بخش جنگ برای یک سرباز، سکوت بعد از جنگ است. وقتی که تیرباران تمام شده، سرباز یک ماموریت یا یک دایره دیگر زندگی را طی کرده و حالا دوباره برگشته سر جای اول، خودش و خودش. اما این بار با "خودی" دیگر.
وقتی که دیگر فرمانی برای پیروی ندارد، دلیلی برای جنگ ندارد، وقتی که دیگر ماموریتی ندارد.
بخش ترسناک ماجرا اینجاست که باید این بار خودش چهارچوب بسازد، خودش به خودش فرمان بدهد، انجام بدهد و خودش خودش را تنبیه یا تشویق کند. اما خب این واقعا ترسناک است!
این چیزی است که همه از آن میترسند، اینکه با خودشان روبرو شوند. با سوال هایی که فکر میکنند جوابی برایشان نیست درگیر باشند.
برخی چشم بسته خود را به ساختار بعدی می اندازند، رابطه ی بعدی، شرکت بعدی، محل زندگی و شهر بعدی، تجربه ی بعدی.
به امید اینکه با تجربه ی بعدی به جوابی دست بیابند که حتی سوالش را درست نمیدانند.
خبر بد این است که تجربه ی بعدی هم یک دایره ی دیگر است، بالاخره تیرباران تمام میشود و دوباره مجبوری با "خود"ت کنار بیایی. ماموریت پس از ماموریت، دوباره "به خودت میآیی" و میفهمی چیزی تغییر نکرده جز اینکه حسرت میخوری کاش ماموریت متفاوتی انتخاب میکردم. شاید این شکلی حسرت نداشتم. (خبر خوب/بد این است که: تو در هر صورت حسرت میخوری!)
من با افراد زیادی در رابطه با مسیر ها و تجربیاتی که انتخاب کردند، یا بهشان تحمیل شده صحبت کردم،
هیچ هایکری که زندگی را رها کرده و دنبال تجربه کردن در ابهام است، اخر شب ها فکر میکند شاید اگر راک استار میشدم رضایت داشتم.
راک استار ها در ۲۷ سالگی خودکشی میکنند چون رضایتی از خودشان ندارند
میلیاردرها در نهایت شب ها تنها میشوند، شاید در تخت میلیون دلاریشان، اما باز هم پای صحبتشان بنشینی میفهمی که آنها هم راضی نیستند!
هیچ قشری، در هیچ مسیری راضی مطلق نیست. تنها تفاوت کسانی که رضایت دارند، و کسانی که بهترین شدند اما درنهایت سرخورده و ناراضی شدند، فکر کردن یا نکردن به "خود" است.
تقریبا،
تمام افراد پولدار دنیا میگویند پول همه چیز نیست
تمام افراد مزدوج موفق میگویند عشق همه چیز نیست
تمام افراد بی هدف دنیا میگویند زندگی لحظه ای همه چیز نیست.
و تقریبا همه در زندگیشان یک سیلی محکم میخورند که "این مسخره بازیا چیه؟ که چی؟"
همه مردم به هدفی که فکر میکردند برایشان مقدر شده میرسند و از خود میپرسند،"خب؟ حالا چی؟ حالا با بنزم چیکار کنم؟ حالا تو خونه میلیاردیم چیکار کنم؟ حالا زن و بچه هم دارم، چکار کنم؟ تو سیلیکون ولی کار میکنم، عالیه! ولی خب؟"
سوال درست این نیست که الان "باید" چیکار کنم؟ سوال درست این است که معنای زندگی چیست؟ یا شخصی تر، معنای زندگی من چیست؟ من قراره با زندگیم چیکار کنم؟
سوال ترسناکیست و مسیر جوابش همیشه به نظر ترسناک می آیند. و مهم نیست چقدر از پیدا کردن جوابش فرار کنیم و خودمان را سرگرم کنیم، بالاخره سرگرمی تمام میشود، تیرباران تمام میشود و دوباره خودمانیم و خودمان و سوالاتمان!
تمام فلاسفه سالهاست درگیر پیدا کردن جواب این سوال ها هستند باطلاق فلسفه و چیستی زندگی و خود همین است. فلاسفه دنبال جواب مطلق میروند. دنبال راه میروند. آنقدر میروند که میفهمند جوابی نیست، زندگی کثافت است و هرچه بیشتر به جوابش فکر کنیم کثافت تر میشود، فلاسفه هم ماموریتی انتخاب میکنند بدون این که به "خودشان" فکر کنند. ماموریت پیدا کردن جواب قاطع، مثل ماموریت کارمند شدن و خانه خریدن است. هر دو سرگرمی اند! هر دو مسیر عاقبت رضایت بخشی ندارد چون درواقع هیچ مسیری، هیچ تجربه ای نیست که عاقبت رضایت بخشی داشته باشد.
پس حالا که هیچ مسیری همه چیز نیست، چه مسیری خوب است؟
باز هم سوال اشتباه
سوال اشتباه تر: حالا که خودمم و خودم، خودم چه میخواهم؟ خب نمیدانم چه میخواهم! از کجا باید بدانیم وقتی تمام تصمیم هایی که میگیریم، ناشی از طرحواره های فکری ای هستند که در مغزمان حک شده اند؟
سوال اشتباه ترتر: چه تجربه ای کسب کنم که خودم را پیدا کنم؟ تو هر تجربه ای که بروی، باز خودت تغییر نکرده، چون اجازه دادی مسئولیت جدید هویتت را تعیین کند. وقتی که مسئولیت تمام شد، باز خودتی و خودت!
سوال اشتباه ترترتر: چطور مسیرم را پیدا کنم؟ مسیر توست، کسی چمیداند! درواقع چیزی به اسم "مسیرم" وجود ندارد، توالی اتفاقات مسیر تواند! تو که اتفاقات را کنترل نمیکنی، میکنی؟
اما سوال درست این است: خود من چه کسی هستم؟
سوال درست تر این است: زندگی من چیست؟
خب پیدا کردن جواب این سوال به نظر سخت و غیرممکن می آید، اما هیچ سوالی بیجواب نیست، اگر کسی برای آنها جواب مطلق پیدا نکرده، دلیل بر آن نیست که من نتوانم جوابش را پیدا کنم.
در نهایت، خودمانیم و خودمان. و باید با خودمان موضوع زندگی را حل کنیم، اما خوشبختانه چند راهنمای مسیر هست که باعث میشود به بیراهه نرویم. یا جواب شخصی تر پیدا کنیم.
راهنمایی اول این است که دنبال جواب نباشیم!
چون جوابی ندارد! اگر داشت فلاسفه با قدیس سازی کانت و نیچه و دکارت به آن رسیده بودند.
هرچه بیشتر تقلا کنیم بفهمیم، کمتر میفهمیم.
راهنمایی دوم این است که زنده بودن و خود را در دستاورد هایی که بدست آورده ایم، یا کارهایی که قرار است بکنیم نگنجیم.
شاید دکارت چرت میگفت، من همین که زنده هستم و حواس دارم، یعنی هستم! همین.
راهنمایی سوم این است که به جای اینکه سعی کنیم همه چیز را تحلیل کنیم، صرفا ان را با حواس پنجگانه مان پردازش کنیم و حسش کنیم.
خودی که از ان از اول مورد بحث ما بود، وابسته به افرادی که با انها معاشرت میکنیم یا دستاوردهایمان، یا نقاب ها و نقش هایمان نیست.
خود ما همین وجود داشتن در سه بعد فضا و زمان و مکان است. مادامی که این را بهتر درک کنیم، بهتر میتوانیم با حواس پنجگانه مان بدون تحلیل احساسات را پردازش کنیم.
فایت کلاب ساخته شد، تا مردم درد را حس کنند و حس کنند که در نظام سرمایه داری زنده اند!
همان چند لحظه درد به ان ها حس زنده بودن میداد، اگر درد حس زنده بودن میدهد، پس چرا گوش دادن به صدای پرنده حس زنده بودن ندهد؟ حتی برای چند ثانیه! ثانیه ی بعد چیز دیگریست، و چیز دیگری، همیشه خدا چیزی برای پردازش هست اگر "صرفا حس کنیم!"
راهنمایی چهارم و پنجم را شما بگویید!
درنهایت، ما گذشته خود نیستیم، ما تصورمان از اینده نیستیم، ما دستاوردهامان نیستیم، ما صرفا پردازشگریم. گور پدر دکارت و هرکه دنبال ماموریت زندگیست!
تصمیم دارم ماموریت بعدی زندگی ام را، انتخاب نکنم. من هنوز همین چیزهایی که دارم را حس نکردم!
ماموریت بعدی را پس از پردازش حس هایی که از کنارم رد شدند انتخاب میکنم، شاید حسی در این وسطپردازش شد که به من دلیلی برای زندگی داد.
چند ماه آینده را، بدون مسئولیت، و در جهت پردازش احساساتی که شاید میلیون ها با برایم اتفاق افتاده و از کنارشان ساده گذشتم میگذرانم.
کلیشه ها، جواب دو بعدی شده هستند برای سوالات چند بعدی:
بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست
در خود بطلب، هرآنچه خواهی که تویی