این نوشته از داستان فرانکاشتاین نتیجهای میگیرد که به زندگی همهمان مربوط میشود.
گفتههای پایین اسپویلر دارد! و بخشهایی از داستان را لو میدهند. این مطلب به گونهای نوشتهشده که قطعا از خواندن فرانکاشتاین اثر کتاب مری شلی (Mary Shelley)، لذت کافی را خواهید برد!
برخلاف تصور عامه فرانکاشتاین اسم یک هیولا نیست بلکه متعلق به دانشمندی است که هیولا را ساخت. ویکتور فرانکاشتاین (Victor Frankenstein)، با هدف حیاتبخشی و بازی کردن نقش یک خدا موجودی را بوجود آورد که «هیولا ( Monster)» خوانده میشد. او از اجزای بدن اجساد برای ساختن مخلوقش استفاده کرد. مخلوقی که بهخاطر ظاهر ترسناکش از جامعه طرد و مورد نفرت واقع شد. همین نفرت او را به یک هیولای انتقامجو تبدیل کرد.
ادامه داستان را در کتاب بخوانید... اما بیایید پاسخ یک سوال را بیابیم: چه چیزی هیولا را «هیولا کرد»؟

آیا هیولا از ابتدا هیولا بود، یا نتیجهی مواجههاش با جهان چنین سرنوشتی برایش رقم زد؟ در بخشی از داستان، مخلوق با صدایی که هم اندوه دارد و هم خشم، به خالقش میگوید: «من ذاتاً نیک بودم، اما رنج مرا به شیطان تبدیل کرد.»!
این جمله تقریباً مستقیم از متن رمان گرفته شده است. در نسخه انگلیسی مخلوق به ویکتور میگوید:
“I was benevolent and good; misery made me a fiend.”
ناگهان با موجودی صرفاً ترسناک طرف نیستیم؛ بلکه با ذهنی مواجه میشویم که تازه پا به جهان گذاشته و نخستین تجربهاش از انسانها، ترس و طرد شدن است. مخلوق فرانکاشتاین در آغاز شبیه یک ذهن سفید است؛ بدون کینه، بدون برنامه برای شرارت. او در خلوت جنگلها زندگی را کشف میکند، زبان را از دور میآموزد، مهربانی انسانها را میبیند و همان را در درون خود میپروراند.
او هر بار که به انسان نزدیک میشود، تنها واکنش ترس، نفرت و فرار است. جامعهای که از ظاهرش وحشت دارد، ناخواسته او را به همان تصویری تبدیل میکند که از او میترسد. در یکی از تلخترین لحظات داستان، مخلوق میگوید: «اگر کسی مرا دوست میداشت، من هم مهربان میبودم.» جملهای ساده و بسا کلیشهای که ناگهان داستان را از یک روایت گوتیک به یک مسئله انسانی تبدیل میکند.
وقتی او سعی میکند با خانواده De Lacey ارتباط برقرار کند:
ابتدا پیرمرد نابینا با او مهربان است
اما وقتی بقیه برمیگردند، از ظاهرش وحشت میکنند
او را میزنند و بیرون میکنند
این حادثه لحظهی اصلی تغییر روانی او در داستان است.
اما تنها کسی که یک تغییر روانی را تجربه میکند «مخلوق» نیست. لحظهای که مخلوق چشمانش را باز میکند، ویکتور باید طعم پیروزی را بچشد؛ سالها تلاش، وسواس و رویا برای شکست دادن مرگ به نتیجه رسیدهاست. اما آنچه در درونش شکل میگیرد غرور نیست، بلکه هراسی عمیق است. او به موجودی که ساخته نگاه میکند و ناگهان درمییابد رؤیایی که در ذهنش باشکوه بود، در واقعیت صورتی هولناک دارد.
ویکتور وقتی هیولا زنده میشود وحشت میکند و او را رها میکند؛ از آزمایشگاه فرار میکند و مسئولیت مخلوقش را نمیپذیرد. همین رها شدن آغاز تمام فاجعههای بعدی است.
آیا هر چیزی که انسان میتواند انجام دهد، واقعاً ارزش انجام دادن دارد؟ انسان گاهی در مسیر خواستن و توانستن، بیآنکه بداند، در آستانه ساختن همان هیولایی قرار میگیرد که خودش را نابود میکند. همه ما خیلی «هیولا» زیادی برای خود ساختیم و تنها استراتژی ما دربرابر آن مخلوق، فرار بود و بس!.
ویکتور نباشید! مسئولیت مخلوقاتتان را بپذیرید!
خانواده «De Lacey» هم نباشید! اگر کسی شبیه شما نیست لزوما «هیولا» محسوب نمیشود.
تا درودی دیگر بدرود.