سفرنامه اربعين 98 ( 2)

ورودی عراق کمی شلوغ بود و صدای راننده هایی که نام شهرهای مذهبی را بر زبان جاری می کردند، تنها کلماتی بود که برای مسافرین می توانست نویدی باشد جهت خروج از سرزمین زرباطیه.
مقصد ما شهر کاظمین بود و فقط به این نام توجه می کردیم.
از چندین نفر برای کرایه این مسیر سوال کردیم که همه طبق توافقی که با همدیگر داشتند مبلغ پانزده هزار دینار معادل یکصد و پنجاه هزار تومان مطرح می کردند و برای مسیر مهران به نجف هم بیست هزار دینار اعلام می کردند.
بالاخره یک هایس پانزده نفره انتخاب کردیم و ما دوازده نفر سوار شدیم و برای پیدا کردن سه نفر دیگر، بیش از نیم ساعت در هوای گرم معطل شدیم.
اکثر مسافرین شهر نجف را انتخاب می کردند شاید از حوادث اخیر بغداد خوف داشتند ولی ما طی تماس تلفنی که با عوامل موکب شهرمان که در کاظمین مسقر بودند با خیالی آسوده مسیر بغداد را انتخاب کردیم.
حوالی ساعت دو عصر از همان بیابان که ترمینال ورودی عراق بود خارج شدیم و شهرهای جصان، کوت و حله را پشت سر گذاشتیم که البته در بین راه پمپ بنزین ماشین خراب شد و نیم ساعتی احسان در نمکزارهای حوالی جاده به کنجکاوی مشغول شد.


وارد بغداد شدیم. شهری که تا چند روز قبل حوادثی را به خاطر سپرده بود، امروز در سکوتی آرام روزهای آینده را در پیش رو به تمرین می گذراند تا ایام اربعین بدون هیچ مشکلی مراسم عزاداری به اتمام برسد.
خودروی ما پس از ورود به بغداد کرایه ها را جمع کرد و بعد از تماس با دوستش به نام احمد که از مهران با همدیگر حرکت کرده بودند و جمع و تفریق برایش انجام داد با خیال راحت ما را در تاریکی شب در کوچه ای پیاده کرد و با نشان دادن گلدسته ای که مدعی شد حرم امام موسی کاظم علیه السلام است، ما کاروان دوازده نفره به اتفاق چهار نفر دیگر به امید خدا رها کرد و رفت.

از ماشین که پیاده شدیم و چند قدمی به طرف حرم امام موسی کاظم علیه السلام به راه افتادیم، امیر علی با موتور وسپا اومد جلو کاروان و به عربی از ما خواست به موکب او برویم.
کمی تردید کردیم و اولین سوال بابت مسافت تا موکب را از او پرسیدیم که پاسخ داد با ماشین شما را می بریم و صبح شما را برمی گردانیم.
قبول کردیم و به اتفاق پانزده نفر دیگر منتظر شدیم و بعد از ده دقیقه یه خودرو فاقد سقف به استقبال ما آمد و همگی سوار شدیم.
حدود بیست دقیقه در خیابان‌های بغداد تردد کردیم و از جاذبه های این شهر افسانه ای لذت بردیم، البته گروه نسوان کمی تا قسمتی اضطراب داشتند که با کلماتی جادویی آنان را دلگرم کردیم.
به منطقه ی مورد نظر رسیدیم. چهارراهی بود که هر گوشه ی آن، بخشی از خدمات به زائران را انجام می‌داد.
مردان در ساختمانی جدا از زنان مشغول استراحت شدند و بعد از نیم ساعت بعد نماز، طعام آوردند که میل کردیم و مشغول استراحت شدیم.
وجود خودروی ارتش و حمام از مزایای این موکب بود که برای زائران، مصداق امنیت و پاکیزگی است که همه خواهان آن می باشند.

https://virgool.io/@muhammad/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%D9%8A%D9%86-1-pzzsheajoiid