ویرگول
ورودثبت نام
امیرعباس افضل زاده
امیرعباس افضل زاده
امیرعباس افضل زاده
امیرعباس افضل زاده
خواندن ۱۰ دقیقه·۲ روز پیش

کابوسی که نمی‌توانم از آن بیدار شوم

این متن دستخوش ویرایش، تغییر و حذف و اضافه می‌شود.

اسرائیل روش تصرف زمین را از آمریکا آموخته است

«هاوارد زین» تاریخ‌نگار آمریکایی در کتاب «تاریخ آمریکا از ۱۴۹۲ تا ۲۰۰۱» می‌نویسد: «هنگامیکه مهاجران پروتستان آمریکای شمالی موسوم به پیوریتن ها به ناحیه نیو انگلند آمدند، نه به سرزمینی خالی از سکنه بلکه به قلمرو محل سکونت قبایلی از سرخ‌پوستان وارد شدند. «جان وینتروپ» فرماندار مستعمره‌نشین خلیج ماساچوست، برای داشتن عذر و بهانه‌ای در تصرف زمین‌های سرخ پوستان، آن ناحیه را قانوناً خالی و بی‌صاحب اعلام کردد.

در کتاب تاریخ آمریکا آمده، وینتروپ می‌گفت سرخ‌پوستان آن سرزمین را تسخیر نکرده‌اند و بنابراین فقط حقی طبیعی بر آن دارند و نه حقی مدنی و حق طبیعی از اعتبار و جایگاه قانونی برخوردار نبود. پیوریتن‌ها همچنین به کتاب مقدس مزامير، مزمور دوم، بند هشتم استناد می‌کردند که می‌گفت: «از من درخواست کن و امت‌ها را به میراث تو خواهم داد و اقصای زمین را ملک تو خواهم گردانید.»

آنها برای توجیه به کار بردن زور برای تصرف آن سرزمین به نامه پولس رسول به رمی‌ها، فصل سیزده، بند دوم، اشاره می‌کردند که می‌گفت: «از این جهت هر که با آنان {زمامدارن فعلی که منصوب خدایند} مخالفت کند، با آنچه خدا برقرار کرده است مخالفت می‌کند و با این کار خود را محکوم خواهد ساخت.»

آنطور که هاوارد زین می نویسد، خود کلمب هم دائم به گفتار دینی استناد می کرد. او در یکی از گزارش هایی که برای اعلیحضرتین می فرستاد نوشته بود: «خداوندگارمان آن خدای ابدی به کسانی پیروزی اعطا می کند که راه او را دنبال و بر آنچه ظاهرا غیر ممکن به نظر می رسد غلبه کنند.»

این نه اولین بار بود و نه آخرین بار که برای توجیه و درپوش گذاشتن بر تصرف یک سرزمین و پاک‌سازی بومیان آن تحت روش و منش استعمارگری شهرک‌نشین، حرف از «سرزمین بی‌صاحب» و یا «سرزمین بی‌مردم» به میان می‌آمد.

کاری را که کریستف کلمب با آراواک‌های جزایر باهاما کرد، کورتز با آزتک‌های مکزیک، پیزارو با اینکاهای پرو و مستعمره‌نشینان انگلیسی در ویرجینیا و ماساچوست با قبایل سرخپوست پوهاتان‌ها و پکوئوت‌ها کردند، جنبش صهیونیستی در اوایل دهه 1920 با مردم بومی فلسطین کرد.

چرا جنبش صهیونیستی شروع به پاک سازی قومی کرد؟

«ایلان پاپه» مورخ نوین اسرائیلی در کتاب «تاریخچه نزاع اسرائیل و فلسطین» می‌نویسد، اوایل دهه 1920 چشم انداز جنبش صهیونیستی دیگر دستیابی به یک وطن نبود که به واسطه لطف قدرت های امپراتوری بزرگ ضامن امنیت یهودیان شود، بلکه چشمش به دنبال حق استعمار فلسطین بود و با وقاحت تمام می خواست خانه و کاشانه مردم بومی فلسطین را تصرف کند.

علاوه بر این، جنبش صهیونیستی این تصور را ایجاد کرد که برای تحقق خانه ملی یهودیان این تصرف ضروری است. عموما پاک سازی قومی فلسطین را مربوط به اواسط دهه 1920 نمی دانند اما باید بدانیم که اتفاقاتی که در آن زمان رخ داد زمینه را برای همه رویدادهای بعدی مهیا کردد. نحوه گسترش شهرک های صهیونیستی از طریق اخراج ساکنین محلی نشان می دهد که چطور ماهیت صهیونیسم تغییر کرد جنبشی که در ابتدا با ادعای نجات یهودیان و مدرن سازی یهودیت از طریق تبدیل آن به یک هویت ملی آغاز شده بود اکنون آشکارا به یک پروژه استعمارگری شهرک نشین تبدیل شده بود که حیاتش وابسته به تبعیض و تسلط بر قومی دیگر بود.

در استعمارگری کلاسیک، مستعمرات از سوی مادرشهرها اداره می شوند مثل بریتانیا که بر هند حکمرانی می کرد یا پرتغال که مستعمراتش را در آفریقا اداره می کرد. هدف از این نوع استعمار تبدیل جمعیت بومی به اتباعی استعماری و وفادار بود؛ استعمارگران هیچوقت نمی خواستند به جمعیت غالب در مستعمره تبدیل شوند. اما در استعمارگری شهرک نشین استعمارگران می خواهند جامعه استعمارگر را به کلی جایگزین جامعه بومی مستعمره کنند.

شهرک نشینان معمولا در مادرشهر خودشان افرادی طردشده اند یادمان باشد که مستعمره نشینان آمریکای شمالی افرادی بودند که از آزار مذهبی در اروپا فرار کرده بودند. استعمارگران شهرک نشین سعی می کنند خانه ای بسازند که پذیرای آنها باشد. برای شهرک نشینان که می خواهند فرهنگ و نظام اجتماعی شان را به آنجا تحمیل کنند قطعا جمعیت بومی متفاوت آنجا مانعی است که باید از سر راه برداشته شود. این کار بدون اعمال خشونت ممکن نیست اما این فرایند صرفا محدود به کشت و کشتار نیست؛ شهرک نشینان به دنبال اینند تا تاریخ جوامع بومی را از صحنه روزگار محو کنند و آن را از زمانی روایت کنند که خودشان پا به آنجا گذاشته اند.

صهیونیست‌ها و حضور یهودیان در تاریخ

«شلومو زند» مورخ اسرائیلی هنگامی که در کتاب «اختراع قوم یهود» از واژگان «مردم» و «قوم» سخن می‌گوید، به ملت‌پژوهی‌های «آنتونی د اسمیت» اشاره می‌کند. زند می‌نویسد: «به نظر می‌رسد پژوهشگر کوشای بریتانیایی معتقد است که قوم دیگر یک جامعه زبانی با شیوه زندگی مشترک نیست. قوم در سرزمینی خاص ساکن نیست بلکه فقط باید با یک سرزمین تداعی شود و لازم هم نیست تاریخی واقعی داشته باشد زیرا افسانه‌های کهن ممکن است همچنان این وظیفه را به همان خوبی ادا کنند.»

به زبان ساده تر، [اگر هم] زمین خالی نیست شهرک نشینان باید خالی اش کنند. «پاتریک ولف» دانشمند فقید استرالیایی که در زمینه استعمارگری شهرک‌نشین صاحب‌نظر است نگرش شهرک‌نشینان نسبت به بومیان را «منطق حذف» می‌نامد؛ تا وقتی حذف کامل نشده، پروژه استعمارگری شهرک نشین می کوشد آن را تکمیل کند. نقاشان اولیه صهیونیست وطن آینده شان را بدون هیچ روستای فلسطینی ای به تصویر می کشیدند چون روستاهای فلسطینی خیالات آنها را مخدوش می کرد پس باید حذف می شد.

این مفهوم در کنار حافظه جمعی یهودیان و مسیحیان یهوددوست از ارض مقدس، قلابی است که می توان استعمارگری شهرک نشین و تلاش‌‌های بعدی جنبش صهیونیسم برای پاک‌سازی قومی در فلسطین را از آن آویخت.

شلومو زند می نویسد، هندی ها و الجزایری ها و اندونزیایی ها و ویتنامی ها و ایرانیان هنوز هم بر این عقیده اند که کشورشان همیشه وجود داشته است و کودکان دبستانی شان از خردسالی روایت های تاریخی طولانی را از بر میکنند. اما از نظر اسرائیلی ها، بویژه آنهایی که ریشه یهودی دارند، این افسانه ها مبالغه آمیز است، حال آنکه تاریخ خودشان بر حقایق محکم و دقیق استوار است.

اسرائیلی ها یقین دارند که ملت یهود از زمانی که موسی الواح شریعت را در کوه سینا دریافت کرد وجود داشته است و آنها اعقاب مستقیم و انحصاری این ملت هستند. آنها معتقدند این ملت از مصر خروج کرد، بر سرزمین اسرائیل غلبه کرد و آنجا مستقر شد که بنا بر مشهور، خدا آن را سرزمین را وعده داده بود؛ پادشاهی باشکوه داوود و سلیمان را ایجاد کرد که سپس به پادشاهی های یهودیه و اسرائیل تقسیم شد. همچنین عقیده دارند که این ملت پس از دوره های عظمت خود نه یک بار بلکه دو بار تبعید شد.

هر از چندی، سوال «یهودی کیست؟» عموم را در اسرائیل به تکاپو انداخته است، بیشتر به دلیل مسائل حقوقی که در پی دارد. اما این پرسش خواب مورخان اسرائیلی را آشفته نکرده است زیرا آنها همیشه پاسخ را می دانسته اند: یهودی از اعقاب ملتی است که دو هزار سال پیش تبعید شده بود.

سرزمینی بی مردم برای مردمی بی سرزمین

در حالیکه قوم سرگردان به سرزمینی برای خود نیاز داشت، زمین بکر نیز در آرزوی ملتی می سوخت که بیاید و آن را شکوفا کند. برای حامیان اولیه مسیحی و یهودی صهیونیسم، فلسطین به‌عنوان یک سرزمین واقعی وجود نداشت. به این معنی که در ذهن آنان این سرزمین جای خود را به «ارض مقدس» داده بود و از همان آغاز خالی از جمعیت بومی تصور می‌شد.

«موریس هالبواکس» فیلسوف و جامعه‌شناس فرانسوی و از پیشگامان حوزه «حافظه جمعی» درباره فلسطین قلم زده است. او درباره چگونگی شکل‌گیری حافظه جمعی از فلسطین طی دوران قرون وسطی می‌نویسد: «ارض مقدسی که در کتاب مقدس به تصویر کشیده شده بود در حقیقت چشم‌اندازی خیالی بود که در اروپا طی قرون وسطی ساخته و بر چشم‌انداز واقعی فلسطین تحمیل شد.»

این چشم‌انداز خیالی، برداشت مردم از گذشته را شکل داد و تصاویری از آینده را هم به آن افزود. گذشته به منبعی برای نقاشی‌ها، مجسمه‌ها، رمان‌ها و شعرها تبدیل شد، آثاری که در آن، زمان را به‌گونه‌ای ثابت و منجمد نشان می‌دادند. فلسطین همان‌طور که در دوران عیسی بود تصور می‌شد و بعدها گویی بخشی طبیعی از اروپای قرون وسطی به شمار می‌آمد که مردمانش لباس‌های قرون وسطایی بر تن داشتند و در روستاهای اروپایی پرسه می‌زدند.

اینکه این تصویرها را یهودیان ساخته باشند یا مسیحیان اهمیتی نداشت و در هر حال هیچ‌کدام ارتباطی با واقعیت عینی نداشتند. تماشاگر می‌توانست بنا بر انتخاب خود، آن‌ها را پیامبران باستانی یهود ببیند یا قدیسان اولیه مسیحیت؛ اما یک نکته روشن بود که در این چشم‌انداز خیالی، عرب‌ها حضوری بسیار اندک داشتند و مسلمانان تقریباً کاملاً غایب بودند.

سیاستمداران، نظریه‌پردازان، جهانگردان و مبلغان دینی به‌سبب هیجان «کشف دوباره فلسطین»، جذب این تصویر می‌شدند و فلسطین بارها و بارها در تخیل این افراد کشف می‌شد، خیلی پیشتر از آنکه به این سرزمین قدم گذاشته باشند.

فلسطین عیسی کشوری خیالی بود. جایی که خود عیسی گاه به‌صورت آریایی، گاه عرب و بعضا حتی یهودی سیاه‌پوست به تصویر کشیده می‌شد، فلسطینی‌ها نیز به‌گونه‌ای تصور می‌شدند که گویی همان «عبرانیان باستان» {یهودیان کتاب مقدس} هستند و در سرزمینی مسیحی حضور دارند که هیچ‌چیز از سال ۷۰ میلادی که امپراتوری روم «معبد دوم» را ویران ساخت و یهودیان پراکنده شدند، تا اواخر قرن نوزدهم، در آن تغییر نکرده است. در حافظه جمعی مسیحیان، به‌سادگی می‌شد یهودیان را به این سرزمین خالی بازگرداند و برایشان دولتی آینده‌نگر تشکیل داد، گویی تاریخ فلسطین میان زمان عیسی و بازگشت موعود او، در یک سیاهچاله فرو رفته است.

ایلان پاپه در کتاب «لابی‌گری برای صهیونیسم در دو سوی اقیانوس اطلس» می‌نویسد، تصویر مسیحی و بعدها یهودی از فلسطین به‌عنوان «سرزمین بی‌صاحب»، با دیگر پروژه‌های استعمار مهاجران شباهت‌هایی داشت، به‌ویژه با پروژه استعمار مهاجرنشین در آمریکای شمالی. اسکان در آمریکای شمالی نیز بر اساس تفسیرهایی از کتاب مقدس و بر مبنای ایده زیارت به سرزمین مقدس یا اورشلیم نوین صورت می‌گرفت.

در سراسر ایالات متحده امروززی می‌توان شهرهایی با نام‌هایی همچون «بیت‌لحم»، «کنعان» و حتی «صهیون» یافت. بنابراین، دو «شهر بر فراز تپه» وجود داشت؛ یکی با دستان خودشان از هیچ ساخته شده بود و دیگری در فلسطین قرار داشت و از آغاز قرن نوزدهم می‌توانستند آن را با چشمان خود ببینند.

شعار «سرزمین بی‌صاحب» (Terra Nullius) تا همین امروز هم، معنا و جنبه‌ای ایدئولوژیک، استعماری و سیاسی در گفتمان جنبش صهیونیسم داشته است. این مفهوم نقش مهمی در مشروعیت بخشیدن به حذف جمعیت بومی در مستعمره‌نشینان ایفا می‌کرد و اساسا هر سرزمینی که به شیوه مدرن مدیریت نمی‌شد، خالی تلقی و نتیجتاً تصرف آن جایز بود.

تردیدی در این نیست که صهیونیسم از جهاتی یک جنبش استعمار مهاجرنشین بود که قصد پاک‌سازی قومی و جایگزینی بومیان را داشت. مهم است که بدانیم این موضوع مایه مباهات صهیونیست‌های اولیه بود و آنها، تصرف زمین فلسطینی‌ها را منادی آمدن «تمدن» به آنجا و تأسیس یک دولت-ملت مدرن می‌دانستند.

صهیونیست‌ها اتفاق نظر داشتند که تحقق رویای آنها تنها زمانی امکان‌پذیر خواهد بود که «شرایط متمدنانه» در فلسطین برقرار شود. لابی صهیونیست سیاسی در لندنِ قرن نوزدهم بر این باور بود که یک منطقه صهیونیستی خودمختار راهی است که سفیدپوستان می‌توانند از طریق آن جهان را متمدن کنند. آنها با پافشاری بر این پیام، سعی داشتند انگلیس را قانع کنند تا یک فلسطین بریتانیایی را به عنوان مقدمه‌ای برای تشکیل یک فلسطین صهیونیستی [در آینده] تأسیس کند.

اعضای فدراسیون صهیونیستی بریتانیا در سال ۱۹۳۱ تصمیم گرفتند از «لوید جورج» نخست وزیر پیشین بریتانیا در هتل ساووی لندن میزبانی کنند. لوید جورج سخنرانی خود را با افتخار به دانش عمیق و دقیق خود از فلسطین که آن را «کنعان» می‌نامید آغاز کرد؛ درحالیکه هیچ‌گاه از فلسطین بازدید نکرده بود. سخنرانی لوید جورج نشان داد که او تا چه حد از افسانه صهیونیستی «سرزمین بدون مردم» تأثیرپذیرفته است: «کمتر کشوری تا این حد مورد بی عدالتی قرار گرفته است. در نتیجه قرن‌ها جنگ، بی‌توجهی و سوءمدیریت، سرزمینی با حاصلخیزی طبیعی فراوان تبدیل به بیابانی سنگلاخی و باتلاقی شده است.»

این یک روایت بسیار سختگیرانه و تلخ از آن افسانه بود: «سرزمینی با زیبایی‌های طبیعی فراوان، سرسبزی خود را از دست داده، قحطی‌زده و خشک و بدمنظر به حال خود رها شده است. آنجا خانه هیچ قومی نبود، بلکه یک ویرانه بود.»

ایلان پاپه مورخ اسرائیلی درباره لابی‌گری صهیونیستی در سال‌های ۱۹۴۸ــ۱۹۳۰ در اتحادیه‌های کارگری می‌نویسد: «سوسیالیست‌های اروپایی نه تنها جنبه استعماری پروژه صهیونیستی را نادیده نگرفتند، بلکه آن را به عنوان راهی برای آوردن تمدن برتر برای اعراب، ستودند. همانطور که «رمزی مک‌دونالد» رهبر حزب کارگر ادعا کرد: «جمعیت عرب قادر به استفاده از منابع فلسطین نیست و نمی‌تواند آن را توسعه دهد.»

پیام اصلی این است: ما بیشتر از بومیان لیاقت این سرزمین را داریم و می‌توانیم آن را مدرن کنیم.

شاید یکی از متونی که برای حمایت از این استدلال به طور گسترده مورد استناد قرار گرفته، کتاب «بی‌گناهان خارج کشور» (۱۸۶۹) از مارک تواین باشد که سفرنامه او به اروپا و خاورمیانه است.

بی‌صاحب» و یا «سرزمین بی‌مردم» به میان می‌آمد.

قرون وسطیفلسطیناسرائیلیهودیان
۵
۰
امیرعباس افضل زاده
امیرعباس افضل زاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید