ویرگول
ورودثبت نام
tatso
tatsoThe soul of a lost soldier searching for the commander's smile...
tatso
tatso
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

آن شب

در ماشینی که سر کوچه پارک شده نشسته‌ام.

تا ته کوچه را چند تیر چراغ برق روشن کرده اند.

پشت سرم یک موکب با چراغانی قرمز است.

روی دیوار مسجد زده بودند پنج شب دسته راه می‌افتد.

همکلاسی هایم دبیر ها را وادار می‌کنند از مادر بگویند..

در مدرسه غیر از هیئت های چهارشنبه هر روز یک مراسم کوچک داشتیم.

مادر مداح مدرسه‌مان سیزده آبان فوت کرده بود و روضه‌ی مادر می‌خواند. عجب مجلسی بود..

دسته ها و موکب های خیابان.

حالا تمام شهر می‌دانند آن شب چه شد.

حالا شهر روشن است و صدای روضه ها می‌پیچد.

حالا داستان آن اتفاق را همه حفظ اند..

می‌گویند آن شب این طور نبود.

آن شب روشن نبود.

آن شب کسی خبردار نشد.

مادر نمیخواست کسی خبر دار شود.

می‌گویند بابا به بچه ها می‌گفت آستین به دهان بگیرند که صدایشان را کسی نشنود..

آن شب این طور نبود..


شهادتحضرت زهراشهادت حضرت زهرا
۲۳
۰
tatso
tatso
The soul of a lost soldier searching for the commander's smile...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید