" گاهی عکسها بیشتر از کلمات سخن میگویند. "

گل های روی تابوت ها و پوستر ها را به مردم میدادند و وسایلشان را میگرفتند و تبرک میکردند.

حتی کسی کودکش را داد!

ذوق چشمان و لبخندش. (لبخندی که نتوانستم در عکس بگیرم) میشد جوانیاش را تصور کرد..

روضه ای قبل از راه افتادن..

جانباز اول؛ خودش با سرعت ویچرش را میان جمعیت جلو میبرد و میگفت " ببخشید عقب موندم." دلم میخواست بگویم شما همین الان هم خیلی از ما جلو ترین.. یا شاید هم با رفقای شهیدش بود..

جانباز دوم..

دوربین ها همه جا بودند. دوبین پخش زنده، دوبین های بزرگ، دوربین هایی روی سه پایه ها، روی ماشین ها، دوبینی های کوچک، دوبین موبایل ها. "جنگ روایت ها"

پرچمی که بالای سر مردم بود.. "فاطمه"

بدرقه ای گرم.. چه کسی میداند.. شاید یوسف گم شده اش برگشته..

قدم برمیداریم.

و وطنمان اینگونه حفظ شد...
پای مصنوعی اش را در هوا تکان میداد و رجز میخواند..

:)))))
و باز هم به قول حاج محمود:
"ای میهن خدایی.."
۱۴۰۴/۹/۳