
باید دختر خوبی میبودم. مانند همکلاسی شش سال پیشم که دو مادر آن طرف تر نشسته بود. ساکت، گوش فراداده بود. تیزهوشان ریاضی میخواند.. اما هی وسوسه حرف زدن سراغم میآمد. و فقط ناظری در جست و جوی سوژهی نوشتن بودم.
ته مسجد کنار جالباسی فلزی سیاه نشستهام.
چادر سیاهی با گل های سفید تقریبا درشت کنار صورتم آویزان است.
حاج آقا روی پروژکتور با کلماتی پراکنده سخنرانی میکند. منبر سه پله. از اخلاص میگوید.
هر دقیقه دو پسر بچهی نیم متری با تیشرت های سبز، رنگ آش با کشک فراوان از جلومان رد میشدند. و چند دختر بچه به معنای واقعی قد و نیم قد به دنبالشان. حاج خانم هایی که به پروژکتور نگاه نمیکند؛ یا با هم حرف میزنند، یا درگیر گوشی شان هستند. یکی چادر تا میکند. لبههای قرمز فرش ها مواج روی هم هستند. پرچم های سیاه امام حسین (ع) دیوار ها را مزین کرده اند.
سنجاق بزن به آن نخ ببند و از آن سیم مفتول ببند به لولهی کولر.
یک پوستر شهید محمد باقری به شیشهی کمد جایزه ها با چسب نواری چسبیده. پوستر ها فردای تشییع روی در و دیوار های مسجد پیدایشان شد. از شهادتشان ۲۰ روز نمیگذرد.. و بیش از یک هفته ای از آتش بس.
شب دوم جنگ در مسجد بودیم و خانم ها لب پنجره در آسمان به دنبال پدافند ها میگشتند.
عید غدیر بود.
بعد شروع جنگ استاد جوان دائم میگفت روایت کنید. کم کاری میکردم.
در قفسهها یک طبقه پایین تر، یک قاب عکس قهوهای تیره؛ شهید رئیسی، با گنبد امام رضا(ع) .
چقدر جایش خالی است... چقدر جای حاج قاسم خالی است؛ که بگوید سه ماه دیگر اسرائیل نیست.
چقدر دیر رسیدم. آنها را با نبودشان شناختم.
چادر گلگلی ها یکی دو تا، تا شده و بقیه مچاله در کتاب خانه لم دادهاند.
پسرک نیممتری جلو میآید. یک پستانک دهانش است که قبل تر دهان آن یکی بود. یک اسکناس پنجاهی بنفش را با دو دست گرفته و میکشد.
پنکه های سقفی با قدرت کار میکنند. با لرزشان هر لحظه ممکن است از سقف جدا شوند و چند نفر را شهید کنند.
شب هفتم است. حضرت علی اصغر(ع).
حاجآقا میگوید امشب از خانم ها انتظار دیگری میرود.
ای کاش خدا اذن اشک بدهد.. خدا اذن اشک بدهد به این چشمان گناهکار.
قلم من ناتوان است از وصف آن دقایق در تاریکی.
مداح و روضه خوان کم میآوردند و فریاد های یا حسین طوری دیگر بلند میشدند..
بیرون مسجد کنار تک گلدسته ماه خودنمایی میکند. ماه آن بالا نزدیک تر به عرش در سکوت حزن را فریاد میزند.
امشب آسمان سرخ است.