
نور را از تاریکی دید و مجذوب شد.
پرواز را بعد سقوط آموخت.
عشق بعد نفرت آمد.
پاکی پس از گناه بر سینه نشست.
امید بعد ناامیدی طلوع کرد.
و اشک بعد اشک جاری شد.
تنها وسیله اشک بود.
تنها مسیر سفر بود.
دل را فقط به دریا میشد زد.
همهاش لطف محبوب بود.
قلب خشکیده هم میتواند دوباره شروع به تپش کند.
دل سنگ شده هم میتواند دوباره لبخند را حس کند.
جان درمانده هم میتواند دوباره پرواز را تجربه کند.
فقط یک نگاه کفایت میکند.
یک نگاه از او.
و دستی گم گشته که راه را در شبکههای ضریح میجوید.
آن وقت چشم روشن میشود به کشتی نجاتش.
یک نگاه او کفایت میکند؛ که بال پرواز دوباره یافته شود.
یک نگاه او کفایت میکند؛ تا تمام دردها را فراموش کنی و غرق عظمت "او" شوی.
فقط نگاهت را بدوز به نخل ها و گنبد طلا که پس آنها تو را میخواند.
نام زیبای او را به جان بکش و صدا بزن.
مهربانتر از آن است که بیپاسخ بگذاردت..



پ.ن: تربت کربلا مگر رطبی؟
پ.ن² : یادگاری از اولین سفر کربلا...