«اگه جنگ بشه...» کلید واژه یا کلید جملهای که این چندروزه چندباری شنیدم ، شایدم چندین بار . نمیدونم شایدم من تو محیطی هستم که همه برای خودشون تحلیلگری هستند و تحلیل دونیشون لبریز لبریزه! این چند روز وقتی داداشم میومد و اول اخبار نو و جدید (طوریکه فقط انگار اون خبر داشت) رو تعریف میکرد و بعد با چیدن مقدمات و نتیجهگیری های بسیار هوشمندانه به این نتیجه میرسید که : بله ، چیزی به جنگ نمانده! ؛ حالم بهم میخورد و میخواستم بالا بیارم. گفتنش انگار برایش آسان بود ، جنگ ! بزنیم بکشیم ! بزنند بکشند....
وقتی مهمانی همیشگیمون برگزار میشه انگار علاوه بر شام و میوه و چایی جدیدا باید حدس زدن اینکه چند روز در صلح و یا چند روز در جنگیم رو هم داشته باشیم! یادمه حتی یه بار یکی داشت با هیجان از این حرف میزد که اگر اسنپ بک اجرا شود ، جنگ جهانی میشود و اروپا و آمریکا و اسرائیل و اوکراین یک طرف ، ایران و روسیه و چین و کره شمالی و اینا هم یه طرف لابد ترکیه هم اعلام بیطرفی میکند و از پشت ناگهان خنجر میزند تا از آب گل آلود ماهی بگیرد و امپراطوری عثمانیش را احیا کند .
صلح را هم کسانی که فاز روشنفکر میگیرند عنوان میکنند و خیلی مظلومانه (طوری که انگار همیشه افکارشان مورد تهاجم بوده است) میگویند : تا کی جنگ!؟ دنیای مدرن امروزی مثل اقیانوسی است که فقط کافیست بر روی آن سوار شوی! میز مذاکره مارا فرا میخواند ( و بعد همینطور که لیوان چایی را بالا میآورد تا هورت بکشد ، انگشتش را اشاره میکند طوری که انگار ترامپ روبهرویش نشسته است ) با گفتگو همه چی حل خواهد شد ، مگرنه ؟
- وگرنه...
- وگرنه جنگ خواهد شد جواب قطعی است!
- راستی عمو اسنپ بک را شنیدهای؟ میگویند تعلیق نشد و امروز اجرا شده است
ـ بعله! دلار هم بالا رفت و حالا برنجی را که کیلویی دویست و پنجاه میخریدیم را باید سیصد بخریم
ـ آخر عمو برنج چه ربطی به تحریم ها دارد؟
ـ برنج ندارد ، دخل و خرج زندگی که دارد! آن بدبختی که برنج میفروشد باید بتواند از پس خرج هایش بر بیاید؟
و من در دلم میان تایید سر دیگران میگفتم : اگر همه چیز ارزان شود و همه مردم باهم مهربان و یکدل...
ناگهان صدای عمو در ذهنم میپیچید که : عجب رؤیای احمقانهای! تا کی میخواهی بچه بمانی؟ تقصیر خودت نیست هنوز زن و بچه نداری که بفهمی چقدر پول درآوردن سخت و جان فرساست!
انگار کلمات یک زنجیر ساختهاند و دور گردنم را محکم فشار میدهند ، میخواهم فریاد بزنم ، فریاد : بسه! من نمیخواهم زندگیم را به تحلیل های پفکی شما وابسته کنم! من فقط میخواهم زندگی کنم ... همین!
و بعد دوباره صدای عمو : زندگی بدون پول؟
من گیج شده ام ، منگ منگ ! دنیا دور سرم میچرخد . تیتر خبر ها در اینستا دونه دونه جلوی چشم هایم میآید : فعال شدن اسنپ بک! ، راه حل صلح ، جنگ نزدیک است؟ ، داروی تحریمها ، مذاکرات موشکی و...
کسی نیست در این تحلیل هایی که به یاد ندارم آخرین بار کی درست از آب در آمد ( فکر کنم آخرین بار خروج ترامپ از برجام بود) ، کمی امید بدهد؟
من جوانم ، درختی از آرزو دارم و کسی حاضر نیست به این لب های تشنه من آبی بدهد...
همه بهم میخندند ! نمیدانم چرا کسی به این فکر نمیکند که چطور میتوان به آرزو رسید؟ چطور میتوان کشوری قوی ، آباد ، مستقل ساخت؟ همه یا به فکر جنگ ، یا صلح و مذاکره یا دلار و کشور فروشی...
آره عمو دوباره در گوشم فریاد میزند : تو خیلی احمقی و هیچی نمیفهمی!
ولی صدای دلم ، آرزویم بلند تر است ، اگر ابرقدرت شویم چه؟ اگر دنیا زانو بزند جلومان چه..
- اصلا چیزی از کشور نمیدانی! غرق در رؤیا شدی ! خواب خرگوشی رفتی و اصلا نمیدانی در کشور چه اوضاعی است!
ـ فکرش را بکن عمو... پول بین المللی تومان شود و فرانسه برای واردات خودرو برای کشورش با ما قرارداد ببندد و رئیس سازمان بین المللی یک ایرانی باشد .. حتی میتوانیم سازمان را در اصفهان از نو بسازیم ...
ـ امید احمقانهای داری، امیدوارم بالاخره یک روزی بزرگ شوی( و بعد هم بلند میشود و میرود...)
- امیدوارم..