محشر صغری

دیشب بارون ی ریز میبارید،صدای ترسناک رعد وبرق و فلش زدن های چند دقیقه یک بارش تو آسمون ک کل زوایای تاریک زمین رو میزد بیرون، منو یاد صحرای محشر انداخت.اینکه آسمون ب هم پیچیده بشه،خورشید خاموش بشه، و مردم درحالتی از تلوتلو خوردن از شدت وحشت اند،ولی ترسناک تر اینه ک دیگه مامانم نیست خودم رو توبغلش قایم کنم.شبا قبل خواب تو خلوتم ب ریزه کاری اعمالم فکر میکنم، ب تجسم اتفاقات بعد از مرگ، ب صورت خندون بابا و همون لحظه ک تجسم اش میکنم ،محکم میگیرمش بغلم و گردن لاغرش رو ،ریش های زبر سفیدش رو میبوسم.کف دستای چروکیده اش رو،تصویرش مثل مه تو هوا محو میشه کم کم،.دوباره ب مرگ فکر میکنم، ب آدما، ب تجسم اعمال ، ب حرفای اون دختره ک دچار کشف وشهود شده بود و خیلی ها رو مثل حیوون دیده بود و حالش بد شده بود، یعنی من الان چ شکلی ام، باد و بارون میزنه ب شیشه، خوف میکنم ،پتو رو میکشم رو سرم، این قد ذکر میگم تا کم کم آروم میشم و خوابم میبره.