داستانک تولد یک احساس | عاطفه

هنوز قادر به درک کردن خیلی از مسائل اطرافم نبودم اما خوب میتوانستم بوی آغوش مادرم را احساس کنم؛ او را از عالم و آدم جدا بدانم و آرامش خالصانه ای بگیرم. گوش هایم به لالایی او و چشم هایم به دیدنش عادت داشتند و خودشان را جزئی از او شناسایی میکردند، گویی که من تکه ای از مغز و استخانش بودم. آنقدر کوچک و بودم که غافل از غوغا و هیاهوی جهان اطرافم و سرنوشتی که از همان بعد تولد برایم بد نوشت صبح هایم را شب میکردم و شب هایم را صبح.

آن شب هم در آغوشش به خواب رفتم، برایم لالایی خواند و نگاهِ پر دردش را پشت حجم عظیمی از اشک هایش پنهان کرد و به روی من میخندید مبادا که شومیِ این زندگی مرا تسخیر کند. سال ها گذشت و من هرگز نفهمیدم که آن شب آخرین شبی بود که آرامش در رگ هایم جاری میشود.

آنقدر کوچک بودم که حتی بعد از رفتنش نمیدانستم چه بر سر زندگی ام آمده، چه کسی رفته و چه دردی بر قلبم نشسته! فقط شب هایم درازتر شده بود، گریه هایم بیشتر، بیقراری ام شدید تر و دلی که نمیدانستم برای همیشه تنگ است.

گذشت، سالها گذشت و من سرگردانی بیش نبودم. دخترکی بلاتکلیف با خلا ای عمیق در وجودش! من رسما خودم را گم کرده بودم.

داشتم به این خلا عادت میکردم، به فقدانِ آرامش، به قلبی سرد و بی رمق که هیچکس را نداشت پناهش باشد و به شلوغی هایی که سرشار از تنهایی بود عادت میکردم که آمد...

زنی که شبیهم بود، غریبه ای آشنا، زنی دارای یک جفت چشم که آیینه ی من بودند، چشمانی که دخترکی تنها را به کودکی اش گره زدند و پیچ و تاب زندگی را برایش هموار تر کردند. من نمیدانستم او صاحب همان صدایی است که لالایی هایش هنوز در گوشم طنین انداز است! فقط میدانستم که در آغوشش آرامم. هر روزی که بیدار میشدم دعا میکردم امروز ببینمش، باز در آغوش بگیرمش و عطر تنش را استشمام کنم، از چشمانش انگیزه ی حیات بگیرم و آرام شوم. به وجودش عادت کرده بودم، یک شب طبق تمام شب های بعد از دیدنش هنگام خواب به آمدنش فکر میکردم، اینکه بیاید و من باز در او غرق شوم، آن شب با تصورش خوابم برد و صبح با همان احساس خوب بیدار شدم، خوشحال بودم که من هم مثل مابقی دوستانم یک بغل داشتم که قلبم را به قلبش پیوند بزنم. به مدرسه که رسیدم تمام حواسم به در های ورودی بود، هر زنی را که از دور میدیدم دلخوش میشدم به آمدنش، جلو که میرفتم او نبود! آن روز گذشت و نیامد...

ناامید نشدم، خودم را دلداری دادم و گفتم او حتما فردا می آید، فردا شد اما نیامد! سه روز گذشت یک هفته گذشت، یک ماه گذشت و او نیامد! کم کم داشتم ناامید میشدم، باز دلم از زمین و زمان گرفته بود، باز احساس کردم که دنیا به من دروغ میگوید. با همین فکرها روزهارا شب میکردم تا یک روز بالاخره آمد...

خودش نه! خبرش آمد!

خبرِ نبودنِ همیشگی اش، گفتند رفته. برای همیشه رفته و من قرار است با نبودنش زندگی کنم. او باز هم من را تنها گذاشت اما اینبار من عاقل تر بودم، اینبار با تمام وجودم لمش کرده بودم، این بار یادش برای همیشه در قلبم مانده بود، تصویرش برای همیشه در ذهنم ثبت شده بود و من معنای آرامش را فهمیده بودم.

آن رفتن لیوان آبی بود روی رنگ های تازه ی زندگی ام، او با آمدنش برایم یک بوم نقاشی ساخت که رنگین کمانی زیبا درونش خودنمایی میکرد و با رفتنش تمام آن رنگ هارا با خود برد و من صاحب آسمانی شدم که رنگین کمانی بی رنگ داشت.

حالا باید به زندگی ای اندوهگین سلام میکردم.

دخترک تنها
دخترک تنها


روز ها یکی به یکی میگذشت و من فقدان را بیشتر احساس میکردم. هرچقدر بزرگتر میشدم و هر چقدر فهمیده تر بیشتر این خلا عمیق را احساس میکردم. برای روزهای بهتر دعا میکردم، برای نوری که بتواند دگرگونم کند، امیدی که به زندگی ام بیاید و ناجی ای که از برهوت زندگی نجاتم بدهد.

بالاخره اتفاقی که منتظرش بودم افتاد و من دست به کاری زدم که آنچنان هم غیرمنتظره نبود. ازدواج!

حالا باید خودم را کنار مردی غریبه میدیدم که قرار است نزدیک ترینم شود. حالا وقت پر کردن چاهِ عمیقِ غم بود. دل به دریا زدم و زندگی جدیدم را آغاز کردم.

"و من که نمیدانستم این وصال پلِ دگرگونی وجودم شده است."

مثل تمام فامیل ها من هم بابت عروسی و مجلس بَزم و شادی ای که پیش رو داشتیم خوشحال و سرخوش بودم. دستی بر سر و رویم کشیدم و به همراه دختر کوچولویم راه افتادم. ساعت هشت شب به تالار پذیرایی رسیدم، در کنار حس خوبی که در وجودم بود کمی اضطراب در دلم خودنمایی میکرد. وارد شدم و با یک چشم به هم زدن تمامی دوستان و آشنایان را دیدم. یکی پس از دیگری سلام و احوال پرسی میکردم و اضطرابم کم تر میشد. در همین حال و احوال بودم که چشمم به آشنای دیرینه ای افتاد! اولش جا خوردم که اینجا کجا و عاطفه دختر عمه ی همسرم کجا...

ده سال از دیدنش میگذشت، من دقیقا ده سال پیش دیده بودمش. زنی مهربان، خوش قلب با چشمانی زیبا! خیلی زیبا..

هنوز آن مهرِ نگاهش یادم نرفته بود. جلو رفتم تا سلام کنم. فکرش را نمیکردم که هم کلام شدن با آدمی اینقدر سرخوشم کند.

یکی دو ساعت گذشت و نگاه به ساعتم کردم، اگر حالا نمیرفتم پیدا کردن تاکسی از سربندر تا آبادان خیلی سخت میشد، علی رغم میل باطنی به مقصد آبادان ماشین گرفتم. بعد از جمع و جور کردن وسایلم سراغ دوستان رفتم تا خداحافظی کنم.

به عاطفه رسیدم و با ابراز تاسف گفتم که رفع زحمت میکنم، خیلی اصرار به ماندن کرد!

-هنوز که سر شبه، کجا میری آتنا جان، هنوز ندیدیمت و گپ نزدیم. میموندی حالا!

+ممنونم عاطفه خانم چه کار میشه کرد، شوهرم سربازیه و من مجبورم الان برم خونه که ماشین هست. اگه بمونم تاکسی هم گیرم نمیاد.

_خب پس بعد از ده سال که هم دیگه دیدیم و شماهم ماشالا اینقدر ماه شدی نمیمونی یه عکس باهم بگیریم؟

+چرا که نه... عالی میشه عزیزم. فقط شماره تماسم رو یادداشت کن که برام بفرستی. راستی تا کی آبادانی؟

-حتما عزیزم. اتفاقا فردا خونه دایی اینا هستم خوشحال میشم ببینمت.

بعد از مکالمه ای پرمهر با عاطفه خداحافظی کردم و راه افتادم. فردای عروسی بعد از مدت ها برای دیدن عاطفه به خانه پدرشوهرم رفتم. حس خوبی بود همکلام شدن با زنی مهربان و خوش اخلاق. کلی گپ زدیم و از مسائل گوناگون صحبت کردیم. با اینکه سومین باری بود که میدیدمش صمیمیت و حس خوب و انرژی مثبت از نگاهش موج میزد. بعد از چند ساعت تصمیم گرفتم که به خانه بروم چون عادت نداشتم زیاد خانه کسی بمانم. درحال تاکسی گرفتن بودم که باز عاطفه اصرار کرد بیشتر بمانم، اما خب نمیشد! باید میرفتم. قانع شد و به یکباره گفت: (پس خودم میرسونمت اینطور هم بیشتر گپ میزنیم و هم خیالم راحت تره.) خوشحال بودم و با شور و شوق وصف نشدنی سوار ماشینش شدم. در طول مسیر باز هم صحبت کردیم و من از ایشان انرژی خوب گرفتم. وقتی به خانه ی خودم رسیدیم در آغوشم گرفت و گفت:

-من چطوری تو رو ول کنم تنهایی اینجا بمونی دختر؟ خواستم جوابش را بدهم که متوجه گریه هایش شدم!

+من به تنهایی عادت دارم عزیزم اصلا نگران نباش.

سعی کردم با صحبت هایم به او قوت قلب بدهم که از تنهایی نمیترسم و خطری تهدیدم نمیکند، بعد از کلی آغوش و دلگرمی با او خداحافظی کردم.

آنقدر احساس خوبی به من داده بود که هیچ اتفاقی نمیتوانست حس خوبم را تحت تاثیر قرار دهد!

بعد از وارد شدن در خانه واقعا احساس عجیبی در من به وجود آمد، به جرعت میتوانم بگویم که او فرشته ی نجات من از سیاهی ها و اتفاقات بد زندگی ام شد.

از امروز داستانِ خالصانه ی عشق آغاز شد. زنی خوش چهره با صدایی دلنشین که اکسیر آرامش را در رگ ها نذریق میکند، قلبی بزرگ و بی ریا، چشمانی که دریای عظیم عشق اند وارد زندگی من شد. او کرامت زندگی ام شد.

عاطفه جان، عزیزکم پاره هایی از دلم را کنارهم گذاشته ام و وجودت را شعر کرده ام، مرا بخوان که در این دنیا هیچکس مانند من نمیتواند تورا وصف کند.


در فیزیک کوانتومی تعریفی از قدرت چشم وجود دارد که به شرح زیر است:

چشم ها قدرتمند ترین دریچه ی انتقال انرژی اند، اگر حس ما آدم ها بد باشد چشم هایمان انژی منفی از خود ساطع میکنند و اگر حسمان خوب باشد انرژی مثبت. شاید با خودت بگویی چرا در این دلنوشته از فیزیک برایت صحبت میکنم، بله عجیب است اما من میخواهم بگویم که تو معنای فیزیک هستی.

روز اولی که ملاقاتت کردم چشم هایت آغاز این قصه شدند و این را نه من میدانستم و نه تو. چشم هایت دریای عظیمی از انرژی را به زندگی بی روحم نذریق کردند. درواقع تو آغاز من شدی.

تو را دریا میخوانم!

آرامش چشمانت همانند دریایی ژرف ساحلِ قلبم را در بر گرفته، هر روزی که میگذرد این دریا عمیف تر و آسودگی من بیشتر میشود. چه در چشمانت داری که دخترکی بی پناه را اینچنین پناه داده؟

عزیز قلبِ من

تو باعث شدی که قلبِ کوچکم عشق و آرامش را در وجود خودش احساس کند.

عاطفه جان

تو را به چشم مجعزه میبینم، معجزه ای از جنس آسودگی، خوب میدانم که قبل از آمدنت همچو خانه ای متروکه سوت و کور و در خود فروریخته بودم.

یادت هست؟ همان شبی که دیدمت، همان شبی که خدا فرشته ی زمینی اش را برایم فرستاد و جهانم را دگرگون کرد. هیچ میدانی که تو باعث شده ای من زبان سکوت را یاد بگیرم. زبان چشمانت، زبانِ کلامی عجیب!

از تو ممنونم! شدی همان کسی که رازهایم را برایش میگویم. شدی عزیز قلبی رنج دیده. شدی آبادگر خرابه ای رنگ باخته. حالا که هر روز حضورت در زندگی ام پررنگ تر میشود و بیشتر شخصیت والا و ارزشمندت را زیر ذره بین عشق میگذارم میخواهم بدانی که همنشینی در جوار تو جهانم را دگرگون کرده، درست مثل فرشته ای مقرب که از بهشت آمده دیو سیاه افسرگی و انرژی منفی را از زندگی ام دور کردی، تو باعث شدی کلیدِ معبدِ خوشبختی را کشف کنم و حسِ خوبِ داشتن یک حامی را تجربه کنم. حالا در این دنیا هیچ حامی و دلگرمی ای جز تو ندارم. تو امید روزهای تاریکم شدی، همدم و همرازِ قلبم شدی.

محبوب من | عاطفه

یک داستان جالب برایت تعریف میکنم. طبق افسانه‌های یونان باستان، انسان در ابتدا دارای چهار دست، چهار پا و دو سر بود. زئوس به دلیل ترس از قدرت انسان، دو نیمه‌اش کرد و انسان مجبور شد تا همیشه به دنبال نیمه گمشده‌اش بگردد.

راست میگویی، انگار من و تو واقعا در ابتدای پیدایش یک نفر بوده ایم. یک روح در یک بدن! که افسانه ها جدایمان کردند و شدیم یک روح در دو بدن. من اطمینان دارم که اینگونه است و به خودم میبالم که ما از معدود انسان هایی هستیم که کامل شدیم. من و تو خودمان را پیدا کردیم و حالا نیمه ی پیدای همیم.

.

هر روزی که چشم باز میکنم و نمیبینمت میفهمم که چقدر جای تو اینجا کنار من خالیست، حتی هوای آبادان دلگیرتر شده و حجم عظیمی از خفگی ناشی از دلتنگ بودن به سراغ گلویم می آید. آبادان بدون تو برای من آواره ای بیش نیست، نبودنت شهر را در نظرم ویران کرده، از بمباران های بعثی ها ویران تر...

بی تو اینجا من دلتنگی را مطلقا احساس میکنم و هیچ پناهی جز عکس ها و نوشته هایت ندارم. گاهی آنچنان در عکس هایت غرق میشوم گویی کشتی عظیمی در خلیج غرق شده. بی دلیل نیست مرا پری دریا میخوانی! من ماه هاست که در چشمانت غرق شده ام.

هرگاه به به این دوری می اندیشم پی میبرم که قدرت عشق میتواند حتی فاصله هارا هم شکست دهد. کیلومترها فاصله بین من و توست اما هر روز بیشتر از روز قبل درکنار خودم احساست میکنم. تو روح مرا جلا میدهی، تازه و استوارم میکنی.

عاطفه تو پاداش کدام کار خوبِ منی؟


تو بهترین هدیه برای پر کردن بزرگترین خلا زندگی ام هستی. تورا خدا فرستاد تا دخترکی تنها و داغ دیده آغوشی مادرانه را احساس کند. تو آمدی تا بدانم مادر داشتن چگونه است، به من آموختی اگر روزگار دخترکی را اندوهگین کند هیچ چیزی نمیتواند تیمارش شود الی مهری خالصانه، من خوب میبینم که تو بی ریا و بی آلایش به من عشق میدهی، عزیزکم میخواهم از صمیم قلب بگویم که هر روز خردمندانه تر و افزون تر دوستت دارم و برایت میخوانم:

بگذار دل به تو و چشم زِ همه عالم ببندم

که همه برای رفتن و تویی انیس و همدم

ناخوشم، دوای دردم را هیچ طبیبی نداند

خودم اما که میدانم که تویی دوای دردم

مأوا مقدم

تو درمانِ منی، از آن منی و مادر منی...


.

پینوشت:

این داستان برگرفته از اتفاقاتی کاملا واقعیست و صرفا برای تشکر از وجود #عاطفه نوشته شده است.

این هدیه از طرف دخترکی عاشق برای تمام وجودش |مادر| این روزایش هست که به قلم اینجانب #مأوا_مقدم نوشته شده.