چرا «تنهایی» همیشه چیز بدی نیست و به موفقیت ما کمک میکنه؟

توی این ویرگول قصد دارم درباره‌ی تنهایی صحبت کنم. طبیعیه که مثل بقیه‌ی نوشته‌ها، این هم نظر شخصیم هست و ممکنه که از لحاظ روانشناسی یا... بشه باهاش مخالفت کرد. ولی به هرحال نتیجه‌ی خوبی ازش گرفتم و دوست دارم که با شما به اشتراک بزارم.

توی چند ماه اخیر (از عید ۹۸) اتفاق‌هایی واسم افتاد که باعث شد خیلی تنهاتر بشم و آدم‌های کمتری دورم باشن. نتیجه‌اش این بود که از اون تاریخ به بعد،‌ با آدم‌های خیلی کم‌تری در ارتباطم و بیشتر وقتم رو تنهایی میگذرونم. مثلا تنهایی ساعت‌ها قدم میزنم، پارک میرم، کافه میرم، سینما فیلم میبینم و کلا توی روز آدم‌های زیادی رو دور خودم ندارم.

البته که من همیشه درونگرا بودم. هیچوقت دوست‌های خیلی زیادی نداشتم، هیچوقت جاهای خیلی شلوغ زیاد حضور پیدا نمیکردم و کلا دایره ارتباطیم خیلی محدود بود، اما الان محدود تر هم شده. مثلا با خیلی از دوستای دوران دبیرستانم که قبلا باهاشون در ارتباط بودم، دیگه سعی میکنم ارتباطی نداشته باشم، حتی شماره تماسم رو هم عوض کردم که بتونم آدم‌های اضافه زندگیم رو حذف کنم و بیشتر پیشِ خودم باشم. البته که نهایتا واسم نتیجه‌ی بدی نداشته، حتی بعضا خوب بوده. حالا میخوام بیشتر دربارش صحبت کنم.

عکس از noahsilliman
عکس از noahsilliman

اون اوایل این اتفاق رو یه اتفاق بد میدونستم. فکر میکردم که یه چالش بزرگ دارم که باید حلش کنم و هرچه سریع‌تر دور خودم رو شلوغ کنم و آدم اجتماعی‌ باشم. اما با گذشت زمان، نظرم نسبت به تنهایی که داشتم عوض شد.

تنهایی چه مزایایی داره؟

سوال خیلی خوبیه. نمیتونم بصورت کلی برای همه آدم‌ها این سوال رو جواب بدم. شاید کسی تنها باشه، نتایجی که میگیره دقیقا برعکس نتایجی باشه که من میگیرم. دارم درباره‌ی تجربه‌ی شخصی خودم صحبت میکنم که چه اتفاقی واسم افتاد.

تنهاییِ بیشتر من اولین چیز خوبی که واسم داشت، این بود که باعث شد بیشتر فکر کنم. به خودم، به وضعیت زندگیم، به کارم، به آینده شغلیم، به پلن هایی که واسه آینده دارم، به اینکه تاحالا چه کارایی کردم تو زندگیم، به اینکه چه کارهایی رو میخواستم بکنم و نکردم، به اینکه برای رسیدن به هدفام چه کارایی باید بکنم.

و این فکر کردن واسم خیلی خوب بود. بارها پیش اومده تو این مدت که ساعت‌ها با خودم تنها بودم. مثلا ۱۱ شب رفتم پل طبیعت و تا ۴ صبح اونجا بودم. قدم زدم، موسیقی گوش دادم، فکر کردم و توی note گوشیم نوشتم. یا مثلا ساعت ها پیاده روی کردم و فکر کردم و نتایجش رو مکتوب کردم.

همه‌ی فکری هم که میکردم این بوده که خب، الان که حالم خوب نیست و از زندگیم راضی نیستم، چیکار میتونم بکنم؟ چطور میتونم بهتر بشم؟ چطور میتونم برنامه ریزی کنم که به چیزایی که میخوام برسم؟ چطور میتونم توی کارم و زندگیم موفق تر باشم؟

در واقع اگه بخوام خلاصه کنم، توی این تنهایی ها همیشه داشتم خودمو آنالیز میکردم و بررسی میکردم که چطور میتونم از این چیزی که هستم، به چیز بهتر تبدیل بشم. همون چیزی که همیشه میخواستم.

اما از این تنهاییِ نارحت بودم!

اما تا یه زمانی همیشه این حس رو داشتم که این تنهاییِ اصلا خوب نیست. دارم افسرده میشم، دارم روابط اجتماعیم رو از دست میدم و فکرهایی شبیه این.

تا اینکه یه شب پیش یکی از دوستام بودم و صحبت درباره‌ی این موضوع شد و دوستم یه طرز فکر جدید و جالبی بهم داد.

بهم گفت که:

از این تنهایی که داری نارحت نباش اصلا. سعی کن بجای اینکه وقتت رو واسه‌ی آدم‌ها بزاری، همون تایم رو بزاری روی خودت و پیشرفت شخصیت. چون هیچ چیزی از این واست نمیتونه مفیدتر باشه.
چون کسی که نهایتا باعث میشه زندگیت خوب یا بد بشه، خودتی. واسه آدما وقت بزاری خوبه، اما اگه بتونی همون وقت رو واسه خودت بزاری، عالی میشه.
سعی کن دورت رو خلوت کنی، از آدم‌های اضافی، انرژی منفی و سطحی. و بجاش چندتا آدم محدود خیلی خوب تو زندگیت داشته باشن و اون زمانی که واست بوجود میاد رو بزار روی خودت و یادگیری و کارت. این چیزیه که بعدا ازش خیلی خوشحال میشی و باعث میشی که توی زندگیت موفق‌تر و توی کارت متخصص‌تر باشی.

تا قبل از اون صحبت، حس بدی به اون تنهاییم داشتم. همش فکر میکردم که الان نباید تنها باشم، الان باید زنگ بزنم به فلان دوست قدیمیم و ۱ ساعت باهاش حرف بزنم، الان باید برم پیش فلان اکیپ و تو جمعشون باشم.

اما الان اصلا اینطور نیست. الان تمام تلاشم اینه که یه دایره‌ی ارتباطی خیلی محدود داشته باشم از موفق‌ترین، با انگیزه‌ترین و انرژی‌ مثبت‌ترین افراد. و زمانم رو بجای اینکه با آدم‌های زیادی بگذرونم، میزارم برای یادگیری و مطالعه توی حیطه تخصصیم، فکر کردن، آشپزی، ورزش و... .

البته باید خیلی حواسمون باشه

این رو هم باید حواسمون باشه که این تنهایی، به ضررمون تموم نشه. اینطور نشه که مثلا تنها باشیم و فکرای منفی کنیم، آهنگ‌های انرژی منفی گوش کنیم و انرژی‌مون رو بیاریم پایین تر. اتفاقی که دقیقا اول این مسیر واسه منم افتاد.

بخش زیادی از زمانم شده بود فکر کردن‌های منفی، خوابیدن زیاد و بیکار بودن. اما بعد از مدت کوتاهی از روند زندگیم بدم اومد و تصمیم گرفتم که از این تنهاییم استفاده کنم و یه تهدیدی که برام بوجود اومده رو به یه فرصت تبدیل کنم. که از نتیجه‌ای که حاصل شده خیلی خوشحالم.

بازم میگم این نظر شخصیم بود و اتفاق‌هایی بود که واسه‌ی من افتاد. شاید تنهایی واسه یه آدم برون‌گرا خیلی سخت باشه و اصلا نتونه باهاش کنار بیاد. من سعی نکردم که واسه‌ی همه یه نسخه بپیچم که «همه تنها باشین، خوبه». فقط خواستم تجربمو از تنهایی بگم که واسم از یه چیز تلخ که ازش بدم میومد، به یه چیزی تبدیل شدن که دوسش دارم و به نفعمم هست.

نظر شما درباره‌ی تنهایی چیه؟ آیا اون رو خوب میدونید؟ یا بنظرتون بده؟ توی تایم های تنهایی‌تون چیکار میکنید؟ دوست دارید بازم تنها باشید؟ یا توی جمع بودن واستون خیلی لذت بخش تره؟

اگه دوست داشتین باهم بیشتر در تماس باشیم من روی توییتر و اینستاگرام هستم و خوشحال میشم داشته باشمتون :)