اولين باري كه در عمرم سيگار خريدم

ديروز تلفنم زنگ خورد و همان صداي دلنشين دوباره با درخواستي مودبانه از من خواست تا مسيري را با هم برويم.

آقاي ..... امكانش هست تشريف بياريد بريم بيرون چند تا كار داريم.
بله، تا ده دقيقه ديگر خدمت مي رسم.

از ده دقيقه بيشتر شد و وقتي به مبدا رسيدم ،دم در خانه منتظر ايستاده بود.

ابتدا به دفتر شركتي كه تازه تاسيس كرده بودند رفتيم و بعد از انجا به بازار براي خريد برخي از لوازمي كه در شركت مورد نياز بود.

به درب مغازه اي رسيديم.در حال خريد چند وسيله بوديم كه جواني با يك واكر از كنار ما عبور كرد:

ببخشيد ميشه به من كمك مالي بكنيد

و در كمتر از چند دقيقه كه من آن جوان را زير نظر داشتم پول خوبي از مغازه دارهاي آنجا جمع كرد.

پولي كه من مجبور بودم براي به دست اوردن آن حداقل 150 كيلومتر با موتور به اين طرف و آن طرف شهر بروم و چند ساعت را به رانندگي بپردازم و همه استخوان هاي بدنم از شدت كوفتگي فرياد بزنند.

وسايل را خريداري كرديم و دوباره به شركت برگشتيم.

مسافر:بي زحمت يك جعبه شيريني كره اي و يك جعبه سيگار اسي بلك بخريد و برگرديد شركت

نمي دانم چرا به من اين همه اعتماد داشت ولي يك كارت بانكي به همراه رمز آن را نيز داد و گفت خريدهاي خود را از اين كارت انجام بدهيد.

من كه تا اين لحظه از عمرم سيگار نخريده بودم،از چند مغازه با خجالت، سراغ اين مارك سيگار رو گرفتم و بعد از اينكه پاسخ آنها منفي بود،بالاخره يك پاكت از اين نوع سيگار را در مغازه اي ديگر خريدم.

_ببخشيد چند شد؟

_ 12 هزار تومان.

واقعا ماهيانه 360 هزار تومان فقط براي يك جعبه سيگار؟؟

برگشتم و موارد درخواستي را به همراه فاكتورهاي خريد به مسافر تحويل دادم.

هيچ كدام از فاكتورها را نديد و گفت به آنها نيازي ندارم و فقط كارت بانكي را تحويل گرفت.