درد دل هاي يك ارتشي بازنشسته روي موتور اسنپ

مسافر را سوار كردم.

هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه سيگار خود را روشن كرد.

نزديك مقصد بوديم كه از او پرسيدم به چه دليلي به اين منطقه آمديد؟

و او با صراحت كامل و بدون هيچ واهمه اي گفت: براي تهيه مواد مخدر اماده ام و از من پرسيد كه اگر مواد داريد حاضر است از من خريداري كند.

او را پياده كردم و ....

بعد از چند ثانيه درخواست ديگري از آن منطقه آمد و من آن را تاييد كردم.

ورودي كوچه تصوير يكي از همين قاچاقچيان زده شده بود كه زير تصوير نوشته شده بود: رفقا حلالم كنيد.

مرد ارتشي با ديدن تصوير و با نثار سه چهار تا فحش آب دار گفت:چگونه حلالش كنند وقتي صدها خانواده را با فروش مواد به خاك سياه نشانده است.

يك ارتشي كه حدود بيست روز ديگر از دوران خدمت او باقي مانده بود و با تعريف كردن جريان مسافر قبلي، سفره دلش باز شد و داستان هاي عجيبي از فروش مواد مخدر در محل قديمي و پدري خود تعريف كرد.

نكته جالب اين داستان ها سرانجام و عاقبت شگفت انگيز قاچاقچيان خرده و عمده مواد مخدر بود كه هر كدام چگونه در سنين مختلف با نزاع هايي كه بين همكاران خودشان اتفاق مي افتد با سلاح سرد و گرم و تصادف كشته مي شوند.

زندگي در اسنپ مخصوصا با موتور مشكلات عديده اي دارد:

1-انتظار مسافران براي عبور از چراغ قرمز

2-معاشرت ناخواسته با افرادي كه براي خريد و يا فروش مواد مخدر به مناطق مختلف شهر با اسنپ و به ويژه با موتور سفر مي كنند.

3-مسافران سنگين وزني كه موتور در برابر سنگيني آنها از درون فرياد مي زند.

4-انتظار مسافران براي ويراج دادن در مسير و با سرعت برق و باد حركت كردن و به جان خريدن انواع و اقسام خطراتي كه در كوچه و خيابان وجود دارد.