تولدم مبارک!

در خونه رو که باز کردن و بهزاد و احمد با کیک که روش شمع 23 روشن بود وارد شدن، اولین عکس‌العملم تعجب از شماره شمع بود. با اینکه تولدم نزدیکه ولی یه نگا به اطراف انداختم شاید کیک تولد یکی دیگس و 23 سنه اونه، ولی در کمال ناامیدی کوچیکترین فرد جمع من بودم و کیک و عدد 23 برا خود من بود. اگه تو جمع نبودم و تولد سوپرایزطور نبود حتما باصدای بلند می زدم زیر گریه، ولی متاسفانه تنها کاری که تونستم بکنم دست زدن و خندیدن و ابراز تعجب برا سوپرایز شدن بود :(


سعی کردم به هیچی فکر نکنم، به گذشته فکر نکنم، به اینکه الان چیم و کجام فکر نکنم، اینکه 23سال چی کار کردم و چی شدم فکر نکنم و حفظ ظاهر برا شاد بودن کنم، ولی خیلی دردناک بود و از فکر عدد 23 که نشون دهنده سن منه اصلا نمی‌تونستم بیام بیرون.

اینکه تو سن کمتر جایگاهی که برا 23سالگی خودم متصور بودم با جایگاهی که الان هستم تفاوت فاحشی داره یکی از اصلی ترین دلیلایی بود که باورم نمیشد.

همیشه فکر می کردم بحران 30سالگی هست، 2 3 سال طول کشید تا خودمو برا وقتی که 30سالم میشه آماده کنم. ولی الان متوجه شدم سن‌های وحشتناک‌تر از 30 هم وجود داره، سنای کمتر از 30 هم میتونن بحران‌آفرین باشن، چیزی که من ازش غافل بودم.

درنهایتم امیدوارم سال دیگه این موقع، اگه بودم مثه الان نباشم، الان هیچی نیستم، هرروز اعتمادبه‌نفسم کمتر از روز قبل میشه، از آدما فراریم، از حرف زدن، خندیدن، ارتباط برقرار کردن باهاشون. الان تنها نکته مثبتم خوشحال بودنه. امیدوارم سال دیگه نکته‌های مثبتم حداقل ۵تا شده باشه، زندگیمو دوس داشته باشم، و تو مسیر علاقه‌مندیام و راضی بودن از خودم افتاده باشم، باز نیام اینجا ۴تا کاش تکراری بنویسم برم

کار بُلدی که تو 22سالگی کردم اینه که چندتا سفر یه روزه و چندروزه بدون خانواده با دوستام رفتم و به استقلال خوبی تو این مورد رسیدم، از طرفی خانواده هم اطمینان بیشتری پیدا کردن که تنها یا با دوستام برم سفر

و اینکه اطمینانم هرروز از اینکه دوستامو درست انتخاب کردم بیشتر میشه

واقع‌بین‌ترم شدم، دیگه مثه قبل سورئال به مسائل نگاه نمی‌کنم

و اینکه بسیااار ناامیدتر شدم نسبت به پارسال همین موقم