با یه روز گرم آخر خرداد به استقبال تابستون داریم میریم. کولر آبی مثل بقیه روزای گرم خیلی نمیکشه و خنک نمیکنه. صبح بلوار کشاورز رفتیم ازمایش دادم، خیابون طالقانی بانک مهر رفتیم. درحالیکه امروز چهارشنبس و طرح ترافیک نخریدیم، ولی تو خیابونای مرکز شهر و طرح ترافیک بودیم. بعد از بانک، رفتیم ترهبار و شهروند خرید کردیم. چون تازه ساعت ۹.۳۰ شده بود و من خیلی گرسنع بودم یه کاسه آش خودمون رو مهمون کردیم و انصافا به من چسبید. اومدیم خونه خریدا رو جمع کردیم و ناهار جغوربغور پختم.

همه چی عادیه، یکم تلویزیون دیدم و موقع ناهار اکنون میلاد منشیپور نگاه کردیم. چای عصرونه هم خوردیم.
درحالیکه همه چیز خیلی طبیعی روال خودش رو طی میکنه،، هیچ چیزی عادی نیس. چون امروز ششمین روز جنگ و حملهی اسرائیل به ایرانه
سه روز بعد، شنبه ۳۱ خرداد:
تو باغیم و با صدای پرندهها و غارغارر کلاغا بیدار میشیم. خونه جا هست ولی ترجیح دادیم ۳شب تو چادر بخوابیم. من دوست دارم. شب یکم هوا سرد میشه که اینم میپسندم. ظهرها میوه خوردن کلاغها رو میبینم و کلا زندگی ریتم کند و بدون حاشیهای پیدا کرده. دروغ چرا، بدم نیومده من. ازینکه هرروز پیش هم هستیم هم راضیم. هرچند تصورم این بود که دوست دارم کار همسرم بیرون خونه باشه و صبح تا شب خونه نباشه. از اخبار جنگ خیلی فاصله دارم. دیگه شبها هم موشکی تو آسمون نمیبینم.
تقریبا جفتمون دورکار شدیم، ولی بخاطر اختلال اینترنت خیلی کار زیادی نداریم
نرگس رفته، دو روز پیش از باغ رفتن و دیروز از مرز رد شدن. با کوچکترین چیزی گریم میگیره، مثلا بافتن موهای یه دختر بچه! یا اینکه دفعه بعد دیگه علی اینقد بزرگ شده باشه که کم شیطونی کنه یا حتی اینکه صداش عوض میشه، به بلوغ میرسه و اینقدر دور که نمیدونم چی بگم. یا اینکه آیه دیگه نیاد تو بغلم بشینه، چون بزرگ شده
ت.