از فب به رفتن آدما عادت کردم، آخهه فضای کار اشتراکی طوریه که درعین حالیکه آدمای زیادی کانکت میشی، همونقد باید به رفتنشون عادت کنی. اینجوریه که خونته. ولی خونهای که رفتآمدهاش زیادن. اولاش سخت بود، خوبم سخت بود ولی کمکم عادت کردم دل نبندم. تا میومدی با یکی یکم دوستتر بشی، یکم بابت هرروز دیدن و صحبت کردن باهاش لذت ببری تموم میشد. ینی میرفت! همیشه گفتم فب جزو بهترین محل کارهاییم بود که هرروز و هرلحظش لذت میبردم از زندگیم. بخصوص از جمعی که هرروز ناهار میخوردیم. درهرصورت دور نشیم از موضوع.
اینجا که هستم، حمیدرضا رفت، سروش رفت، فاطمه رفت، کمیل رفت. واقعا مثه قبل از رفتن آدما ناراحت نمیشدم، البته از بین اینا بدترین رفتن مربوط به سروش بود که چون تقریبا باهم جذب شده بودیم و روحیات کاریمون به هم میخورد دلیل رفتنش رو پرسیدم و آب سردی بود روی وجودم. درباره آدمایی که مستقیم باشون کار میکردم بد گفت و واقعا طول کشید تا دوباره بتونم با آدما کنار بیام.
الان که کمیل اومد خدافظی کنه و بگه داره میره یه چیزیکه برام جالب بود چندنفر گفتن بهواسطه حضور شما ما از شرکت نرفتیم. من اینقد شجاع نبودم که تو جمع این حرفو بزنم ولی واقعا بهخاطر این آدم منم نرفتم. من بیشتر از اینکه برام مهم باشه تو کار خفن باشم برام مهمه که تو زندگیم خفن باشم. یه زن قوی و مورد اعتماد. تکیهگاه، صبور، کسی که به خدا خیلی اعتقاد داره.
قطعا احسان هم خیلی تاثیر داره ولی واقعا سرکار تلاشمه معمولی باشم! اینکه لیبل خاص بودن به خودم بزنم بهم استرس میده، دوست دارم معمولی باشم که راحتتر جلو برم.
یه مواجهه دیگه من با رفتن آدما، مهاجرت نرگسه. اینکه تا وقتی بچهها بزرگ میشن ۱۰ بار هم ممکنه نبینمشون. اینکه تا آخر عمرم چندبار دیگه نرگسو نمیبینم خیلی دردناکه برام. البته که باید نگاهم رو به ماجرا تغییر بدم و اینجوری جلو نرم. اینکه وقتی با یه سری آدم هستی و میدونی خیلی محدوده این باهم بودن. بینهایت نیست خیلی برخورد آدم متفاوت میشه.
مردن هم اینطوریه. اینقد نزدیک و غیرقابل پیشبینیه. نمیتونی جوری زندگی کنی انگار همیشه هستی. باید فرصتت رو اینقد محدود بدونی که بدهی نذاری. اینکه nسال تو این دنیا بودی، توهم جاودانگی بت دست نده