داستان های من و تلاشم برای زندگی بهتر (قسمت دوم)

روزی که استخدام شدم...

روی صندلی نشستم و نگاهی به ساعت مچی روی دستم انداختم. امیرعلی هم همزمان با من روی صندلی مدیریت نشست. از خجالت سرمو پایین انداختمو سعی کردم خودمو مشغول کنم. سنگینی نگاه امیرعلی را میتونستم حس کنم. تمام مدت بدون وقفه به من خیره شده بود و اینو کاملا حس میکردم. بالاخره سر صحبت را باز کرد. خب خانم مهندس چی خوندین؟ پیش خودم گفتم چقدر کنجکاوه، حالا من هرچی خوندم به شما چه ارتباطی داره، انگار مدیر عامله که اینجوری از من سوال میپرسه اصلا چرا من باید جواب سوالاشو بدم داشتم اینارو زیرلب میگفتم که مدیرعامل سر رسید.

مدیر عامل مردی جدی با قامتی بلند و موی جوگندمی بود. خیلی پخته و فهمیده به نظر می رسید. برگه استخدامی را از کشوی میزش درآورد و داد دست امیرعلی که بده به من و گفت شما برگه استخدامی را که پر کردی برو خونه و از فردا ساعت 5 صبح اینجا باش ساعت کاری از 5 صبح تا 1 ظهره و خدافظی کرد و رفت. همیشه فکر میکردم وقتی قراره جایی استخدام بشم باید خیلی سوالو جواب بشم و بعدشم با کلی شرط و شروط کارمو شروع کنم ولی اصلا اینجوری نبود.

باز من و امیرعلی تنها شدیم. از این تنها شدنه با من لذت میبرد. معذب بودنم را می فهمید و همین تنها شدنه باعث میشد که بتونه خوب منا اذیت کنه. مدیر که رفت، لبخندی ژکوند زد و گفت میدونی وقتی مدیر برگه استخدامت را داد دست من ینی چی؟ از این حرفش و حالت صورتش خیلی خوشم نیومد، کمی اخم کردم و گفتم نخیر ینی چی؟ گفت ینی از امروز تمام مسئولیتت با منه، کارهایی که باید انجام بدی را من باید بهت بگم، من باید بگم چیکار کن چیکار نکن، کجا برو کجا نرو، به من باید جواب پس بدی. اصلا لحن صحبتش را دوسنداشتم گفتم آدم قحطه که قراره مسئولیت من با شما باشه خندید و گفت حتما قحطه.

شروع کار من از فردا ساعت 5 صبح بود و تمام داستان هایی که قرار بود با امیرعلی داشته باشم. استرس تمام وجودم را فرا گرفت. در عین اینکه رفتار امیرعلی خیلی صمیمانه بود ولی همراه بود با یه شرارتی که توی چهره اش به وضوح میشد دید.

ادامه دارد...