داستان های من و تلاشم برای زندگی بهتر

اولین روز کاریم بود. تونسته بودم بعد از سه ماه که از فارغ التحصلیم میگذشت با وجود تلاش های فراوانم کار مرتبط با رشته تحصیلیم را پیدا کنم. لباس های رسمی که روز قبل خریده بودم را اتو کردم و با کلی ذوق و به امید آینده ای روشن که پیش رومه از خونه زدم بیرون. با لب خندون سوار اتوبوس شدم و هر کسی که داخل اتوبوس دیدم رو از لبخند ملیحم بی نصیب نذاشتم. سعی کردم حرفایی که قراره وقتی رسیدم بگم را با خودم مرور کنم، سلام من یکی از فعال ترین دانشجو ها در زمینه رشته تحصیلیم بودم و به خوبی از پس این کار برمیام، نه این خوب نیست. سلام حالتون چطوره (همراه با یه لبخند حاکی از اعتماد به نفس) من نیاز به حقوق ندارم اومدم که فقط تجربه کاریم بره بالا، نه نه اینم خوب نیست. سلام و روزتون خوش، من آدم پر تلاش و عاشق کارم هستم مطمئن باشید که از انتخابتون پشیمون نمیشید. نه هیچ کدومش خوب نیست. اصلا ولش کن، وقتی رسیدم بالاخره یه چیزی میگم دیگه، خانم خانم آخرشه نمیخای پیاده بشی، وای راننده بود که داشت صدا میزد پاک یادم رفته بود که باید ایستگاه سوم پیاده میشدم سریع وسایلم رو جمع کردم و با یه عذرخواهی از اتوبوس پیاده شدم نگاهی به ساعت مچی روی دستم کردم هنوز نیم ساعت دیگه وقت داشتم تا راس ساعتی که اونا گفته بودن توی محل کارم حاضر باشم. تصمیم گرفتم بقیه مسیر را پیاده برگردم.

توی مسیر برگشت سعی کردم اعتماد به نفسم را تقویت کنم تا وقتی رسیدم اونجا هول نشم. ساعت راس 8 بود و من جلوی درب باغ تفریحی فرهنگی بودم. همون جایی که گفتم تونسته بودم بعد از سه ماه تلاشم پیدا کنم. سریع وارد باغ شدم و از میان تموم آدم هایی که برای ورزش و تفریح به باغ اومده بودن رد شدم و به دفتر کار رسیدم. با اینکه قبلش سعی کرده بودم اعتماد به نفسم را تقویت کنم ولی انگار همه اعتماد به نفسم را یکباره از دست داده بودم. دستپاچه وارد دفتر شدم. سلاااااام ببخشید بابت 5 دقیقه تاخیرم، سلام حالتون چطوره خانم مهندس، خودتون را ناراحت نکنید مهم نیست مدیر عامل هنوز نیومده. آرامش چهره اش تمام وجودم را فرا گرفت، خواهش میکنم بفرمایید بنشینید، نفسی عمیق کشیدم و گفتم چشم ممنون. شاید هیچ وقت فکر نمی کردم این آدم چقدر بتونه توی زندگیم و آینده ام تاثیر بذاره و تمام احساساتم را درگیر کنه، شاید اگر میدونستم این آدم چقدر قراره اذیتم کنه هیچ وقت پام رو به اون دفتر کار نمیذاشتم. امیرعلی همکارم بود که داشت بهم میگفت بابت تاخیرم نگران نباشم و کمی بشینم تا مدیرعامل برسه.

ادامه دارد...