فصل ۷: سایهای در مسیر
هوای صبح آسترال سنگین بود.
ابرهای خاکستری آسمان را پوشانده بودند و نور خورشید به سختی از میانشان عبور میکرد.
ریوان مدتها بود که خواب راحتی نداشت.
نام «برج شمالی» در ذهنش تکرار میشد، مثل صدایی که خاموش نمیشود.
---
او روی تخت نشسته بود و به دیوار خیره شده بود.
هیچ چیزی در اتاق تغییر نکرده بود، اما خودش دیگر آن آدم سابق نبود.
---
صدای قدمهای آرام از راهرو آمد.
مارن.
---
در باز شد.
پیرمرد لحظهای مکث کرد.
«هنوز هم فکر میکنی باید دنبال این موضوع بری؟»
---
ریوان بدون نگاه کردن گفت:
«من قبلاً توی این داستان افتادم.»
---
مارن آهی کشید.
«بعضی چیزها رو اگر باز کنی، دیگه نمیتونی ببندیشون.»
---
ریوان بالاخره نگاهش کرد.
«من از قبل توی چیزی گیر کردم که نمیدونم چیه.»
---
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
---
مارن چیزی نگفت.
فقط بعد از چند لحظه آرام از اتاق خارج شد.
---
ریوان برای چند ثانیه به در خیره ماند.
حس میکرد همه چیز از دستش در حال دور شدن است.
---
اما دیگر راه برگشتی وجود نداشت.
---
---
چند ساعت بعد، او به کتابخانه رفت.
---
آلیا پشت میز نبود.
این موضوع عجیب بود.
---
وقتی سراغش را گرفت، یکی از کارکنان گفت که او در بخش آرشیو قدیمی است.
---
ریوان سریع به سمت راهروهای پشتی رفت.
---
پلهها را پایین رفت.
هوای سردتر شد.
---
در انتهای راهرو، آلیا کنار یک قفسه قدیمی ایستاده بود.
---
وقتی ریوان را دید، کمی جا خورد.
«اینجا چیکار میکنی؟»
---
ریوان مستقیم گفت:
«اون اسم رو پیدا کردم.»
---
آلیا اخم کرد.
«برج شمالی؟»
---
ریوان سر تکان داد.
---
آلیا چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«این موضوع خطرناکه.»
---
«برای من همه چیز خطرناکه.»
---
این جمله باعث شد آلیا نگاهش را پایین بیندازد.
---
چند ثانیه بعد گفت:
«من یه چیزی پیدا کردم.»
---
ریوان نزدیکتر شد.
«چی؟»
---
آلیا یک نقشه قدیمی را روی میز باز کرد.
---
خطوط محو، خیابانهای قدیمی آسترال را نشان میداد.
---
اما چیزی عجیب بود.
---
در شمال شهر، جایی که باید برج وجود میداشت…
هیچ چیزی نبود.
---
فقط یک فضای خالی.
---
ریوان اخم کرد.
«اینجا باید چیزی باشه.»
---
آلیا آرام گفت:
«در نقشههای جدید هم همینطوره… اما در قدیمیها یه برج ثبت شده بود.»
---
ریوان نفسش را حبس کرد.
---
«پس حذفش کردن.»
---
آلیا چیزی نگفت.
اما سکوتش تأیید بود.
---
---
ریوان چند لحظه به نقشه خیره شد.
---
بعد گفت:
«چرا به من کمک میکنی؟»
---
آلیا مکث کرد.
---
«چون تو تنها کسی هستی که وقتی چیزی رو پیدا میکنی، فراموشش نمیکنی.»
---
این جمله برای چند ثانیه فضا را ساکت کرد.
---
---
بعد آلیا نقشه را جمع کرد.
«یه راه دیگه هم هست.»
---
ریوان نگاهش کرد.
«چی؟»
---
آلیا آرام گفت:
«زیر کتابخانه.»
---
---
همان شب.
کتابخانه کاملاً بسته شده بود.
---
نور چراغهای شهر از دور دیده میشد.
اما داخل ساختمان تاریک بود.
---
آلیا یک چراغ نفتی روشن کرد.
---
«اگر گیر بیفتیم، تقصیر توئه.»
---
ریوان بدون مکث گفت:
«قبول.»
---
آلیا لبخند کوچکی زد.
---
آنها به سمت بخش پشتی رفتند.
---
در انتهای راهرو، یک در چوبی قدیمی وجود داشت.
---
آلیا گفت:
«هیچوقت بازش نکردم.»
---
ریوان به در نگاه کرد.
«وقتشه.»
---
هر دو دستشان را روی در گذاشتند.
---
در با صدای سنگینی باز شد.
---
هوای سردی از تاریکی بیرون زد.
---
پلههایی به پایین میرفتند.
عمیقتر از چیزی که انتظارش را داشتند.
---
آلیا آرام گفت:
«هنوز مطمئنی؟»
---
ریوان به تاریکی نگاه کرد.
---
برای اولین بار، جوابش بدون تردید بود.
---
«بیشتر از همیشه.»
---
و هر دو وارد تاریکی شدند.
---
پایان فصل ۷