ویرگول
ورودثبت نام
aryan mz
aryan mz
aryan mz
aryan mz
خواندن ۲ دقیقه·۲۰ روز پیش

فصل ۷: سایه‌ای در مسیر

فصل ۷: سایه‌ای در مسیر

هوای صبح آسترال سنگین بود.

ابرهای خاکستری آسمان را پوشانده بودند و نور خورشید به سختی از میانشان عبور می‌کرد.

ریوان مدت‌ها بود که خواب راحتی نداشت.

نام «برج شمالی» در ذهنش تکرار می‌شد، مثل صدایی که خاموش نمی‌شود.

---

او روی تخت نشسته بود و به دیوار خیره شده بود.

هیچ چیزی در اتاق تغییر نکرده بود، اما خودش دیگر آن آدم سابق نبود.

---

صدای قدم‌های آرام از راهرو آمد.

مارن.

---

در باز شد.

پیرمرد لحظه‌ای مکث کرد.

«هنوز هم فکر می‌کنی باید دنبال این موضوع بری؟»

---

ریوان بدون نگاه کردن گفت:

«من قبلاً توی این داستان افتادم.»

---

مارن آهی کشید.

«بعضی چیزها رو اگر باز کنی، دیگه نمی‌تونی ببندیشون.»

---

ریوان بالاخره نگاهش کرد.

«من از قبل توی چیزی گیر کردم که نمی‌دونم چیه.»

---

سکوت سنگینی بینشان افتاد.

---

مارن چیزی نگفت.

فقط بعد از چند لحظه آرام از اتاق خارج شد.

---

ریوان برای چند ثانیه به در خیره ماند.

حس می‌کرد همه چیز از دستش در حال دور شدن است.

---

اما دیگر راه برگشتی وجود نداشت.

---

---

چند ساعت بعد، او به کتابخانه رفت.

---

آلیا پشت میز نبود.

این موضوع عجیب بود.

---

وقتی سراغش را گرفت، یکی از کارکنان گفت که او در بخش آرشیو قدیمی است.

---

ریوان سریع به سمت راهروهای پشتی رفت.

---

پله‌ها را پایین رفت.

هوای سردتر شد.

---

در انتهای راهرو، آلیا کنار یک قفسه قدیمی ایستاده بود.

---

وقتی ریوان را دید، کمی جا خورد.

«اینجا چیکار می‌کنی؟»

---

ریوان مستقیم گفت:

«اون اسم رو پیدا کردم.»

---

آلیا اخم کرد.

«برج شمالی؟»

---

ریوان سر تکان داد.

---

آلیا چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

«این موضوع خطرناکه.»

---

«برای من همه چیز خطرناکه.»

---

این جمله باعث شد آلیا نگاهش را پایین بیندازد.

---

چند ثانیه بعد گفت:

«من یه چیزی پیدا کردم.»

---

ریوان نزدیک‌تر شد.

«چی؟»

---

آلیا یک نقشه قدیمی را روی میز باز کرد.

---

خطوط محو، خیابان‌های قدیمی آسترال را نشان می‌داد.

---

اما چیزی عجیب بود.

---

در شمال شهر، جایی که باید برج وجود می‌داشت…

هیچ چیزی نبود.

---

فقط یک فضای خالی.

---

ریوان اخم کرد.

«اینجا باید چیزی باشه.»

---

آلیا آرام گفت:

«در نقشه‌های جدید هم همینطوره… اما در قدیمی‌ها یه برج ثبت شده بود.»

---

ریوان نفسش را حبس کرد.

---

«پس حذفش کردن.»

---

آلیا چیزی نگفت.

اما سکوتش تأیید بود.

---

---

ریوان چند لحظه به نقشه خیره شد.

---

بعد گفت:

«چرا به من کمک می‌کنی؟»

---

آلیا مکث کرد.

---

«چون تو تنها کسی هستی که وقتی چیزی رو پیدا می‌کنی، فراموشش نمی‌کنی.»

---

این جمله برای چند ثانیه فضا را ساکت کرد.

---

---

بعد آلیا نقشه را جمع کرد.

«یه راه دیگه هم هست.»

---

ریوان نگاهش کرد.

«چی؟»

---

آلیا آرام گفت:

«زیر کتابخانه.»

---

---

همان شب.

کتابخانه کاملاً بسته شده بود.

---

نور چراغ‌های شهر از دور دیده می‌شد.

اما داخل ساختمان تاریک بود.

---

آلیا یک چراغ نفتی روشن کرد.

---

«اگر گیر بیفتیم، تقصیر توئه.»

---

ریوان بدون مکث گفت:

«قبول.»

---

آلیا لبخند کوچکی زد.

---

آن‌ها به سمت بخش پشتی رفتند.

---

در انتهای راهرو، یک در چوبی قدیمی وجود داشت.

---

آلیا گفت:

«هیچ‌وقت بازش نکردم.»

---

ریوان به در نگاه کرد.

«وقتشه.»

---

هر دو دستشان را روی در گذاشتند.

---

در با صدای سنگینی باز شد.

---

هوای سردی از تاریکی بیرون زد.

---

پله‌هایی به پایین می‌رفتند.

عمیق‌تر از چیزی که انتظارش را داشتند.

---

آلیا آرام گفت:

«هنوز مطمئنی؟»

---

ریوان به تاریکی نگاه کرد.

---

برای اولین بار، جوابش بدون تردید بود.

---

«بیشتر از همیشه.»

---

و هر دو وارد تاریکی شدند.

---

پایان فصل ۷

فضای خالی
۰
۰
aryan mz
aryan mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید