ویرگول
ورودثبت نام
aryan mz
aryan mz
aryan mz
aryan mz
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

فصل دوم: زمزمه حقیقت

🌑 فصل ۲: زمزمه حقیقت

صبح در شهر آسترال با مه سرد و سنگین شروع شد.

نور خورشید به سختی از پشت ابرهای تیره عبور می‌کرد و خیابان‌های سنگفرش‌شده هنوز خیس از باران شب قبل بودند.

مردم مثل همیشه رفتار نمی‌کردند.

نه اینکه عجیب باشند… بلکه انگار همه چیز کمی سنگین‌تر و ترسناک‌تر شده بود.

انگار شهر هنوز از یک خاطره دور نمی‌تواند فرار کند.

شب فاجعه.

---

ریوان خیلی زودتر از بقیه بیدار شده بود.

در خانه کوچک مارن، صدای شکستن هیزم و بوی گیاهان خشک‌شده فضا را پر کرده بود.

مارن پشت میز نشسته بود و گیاهان دارویی را مرتب می‌کرد.

بدون اینکه نگاهش کند گفت:

«باز هم می‌خوای بری بیرون؟»

ریوان کنار در ایستاده بود.

«فقط باید راه برم.»

مارن آهی کشید.

«هر وقت ذهنت شلوغ میشه همینو میگی.»

ریوان چیزی نگفت.

چون مارن درست می‌گفت.

---

وقتی وارد شهر شد، همه چیز مثل همیشه بود…

اما رفتار مردم نه.

نگاه‌ها سریع از رویش رد می‌شد.

پچ‌پچ‌ها پشت سرش شکل می‌گرفت.

این بار اما چیزهایی می‌شنید که قبلاً توجه نمی‌کرد:

«شورا…»

«پرونده‌ها…»

«زیر شهر…»

ریوان قدمش را آهسته کرد.

برای اولین بار این کلمات برایش معنی داشتند.

---

در گوشه بازار قدیمی، دو مرد مسن آرام صحبت می‌کردند.

صدایشان پایین بود، اما ریوان شنید.

«اون شب چیزی که گفتن نبود…»

مرد دیگر سریع اطراف را نگاه کرد.

«خفه شو… اینجا نه.»

«ولی پرونده‌ها زیر ساختمون شوراست…»

سکوت.

رنگ از چهره یکی‌شان پرید.

«اگه کسی بفهمه، تمومه.»

و هر دو سریع دور شدند.

اما ریوان همان‌جا ایستاده بود.

---

پرونده‌ها.

زیر ساختمان شورا.

این جمله در ذهنش گیر کرد.

---

شب که شد، ریوان آرام بود… اما درونش نه.

برای اولین بار در زندگی‌اش حس می‌کرد چیزی واقعی پیدا کرده.

نه یک افسانه…

بلکه یک حقیقت پنهان.

---

مارن متوجه حالش شد.

«غذا نخوردی.»

«حوصله ندارم.»

مارن به آرامی نگاهش کرد.

«فکر می‌کنی چیزی رو فهمیدی، درسته؟»

ریوان مکث کرد.

«اگه همه چیز دروغ باشه چی؟»

مارن برای چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

«بعضی حقیقت‌ها آزادی نمیارن… فقط خراب می‌کنن.»

---

آن جمله تا آخر شب در ذهن ریوان ماند.

---

نیمه‌شب.

شهر کاملاً خاموش بود.

ریوان بدون اینکه کسی بفهمد از خانه خارج شد.

قدم‌هایش آرام بود اما مطمئن.

به سمت منطقه شورا رفت.

جایی که جواب همه سؤال‌هایش آنجا بود…

یا حداقل، او اینطور فکر می‌کرد.

---

در اعماق زیر شهر…

مهر باستانی دوباره ترک برداشت.

و صدایی آرام‌تر از همیشه در تاریکی زمزمه کرد:

«نزدیک‌تر…»

---

۰
۰
aryan mz
aryan mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید