🌑 فصل ۴: حقیقتی که پنهان شد
ریوان تا صبح بیدار ماند.
نامه روی میز اتاقش قرار داشت.
هر بار که به آن نگاه میکرد، قلبش سنگینتر میشد.
«تمام شاهدان حذف شدند.»
«بازماندگان باید تحت نظر قرار بگیرند.»
این جملات از ذهنش بیرون نمیرفتند.
---
صبح روز بعد، خانه مثل همیشه آرام بود.
صدای خرد شدن هیزم از آشپزخانه میآمد.
بوی گیاهان خشکشده در هوا پیچیده بود.
همه چیز عادی به نظر میرسید.
اما برای ریوان دیگر هیچ چیز عادی نبود.
---
مارن پشت میز نشسته بود.
وقتی ریوان وارد شد، لبخند کوچکی زد.
«صبح بخیر.»
اما ریوان جوابی نداد.
---
چند ثانیه سکوت گذشت.
سپس ریوان نامه را روی میز گذاشت.
---
مارن همان لحظه خشک شد.
لبخندش محو شد.
---
«این چیه؟»
---
ریوان نگاهش را از او برنداشت.
«تو بهم بگو.»
---
مارن آرام نامه را برداشت.
هرچه بیشتر میخواند، رنگ صورتش بیشتر میپرید.
---
«از کجا پیداش کردی؟»
---
«مهم نیست.»
---
مارن سرش را پایین انداخت.
---
«تو رفتی ساختمان شورا.»
---
این سؤال نبود.
مارن مطمئن بود.
---
ریوان جلو آمد.
«من تمام عمرم فقط از یک نفر درباره گذشتهم سؤال کردم.»
---
مارن سکوت کرد.
---
«فقط از تو.»
---
سکوت.
---
«و هر بار یه جواب نصفه دادی.»
---
مارن نگاهش را پایین انداخت.
---
«چون نمیخواستم آسیب ببینی.»
---
«یا چون نمیخواستی حقیقت رو بدونم؟»
---
برای چند لحظه فقط صدای باد شنیده میشد.
---
بالاخره مارن آه کشید.
---
«اون شب... شورا منو صدا زد.»
---
ریوان بیحرکت ماند.
---
«چند روز بعد از فاجعه.»
---
مارن به نقطهای نامعلوم خیره شد.
انگار خاطرهای قدیمی را میدید.
---
«گفتن یه نوزاد پیدا کردن.»
---
قلب ریوان فرو ریخت.
---
«من؟»
---
مارن آرام سر تکان داد.
---
«آره.»
---
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
---
«بعد چی شد؟»
---
مارن برای لحظهای تردید کرد.
---
«ازم خواستن ازت مراقبت کنم.»
---
ریوان اخم کرد.
---
«چرا؟»
---
«نمیدونم.»
---
این بار ریوان عصبانی شد.
---
«دروغ نگو!»
---
مارن ناگهان از جایش بلند شد.
---
«گفتم نمیدونم!»
---
اتاق ساکت شد.
---
برای اولین بار در تمام سالهایی که ریوان او را میشناخت، مارن فریاد زده بود.
---
چند ثانیه بعد پیرمرد نفس عمیقی کشید.
---
«شورا فقط گفت مراقبش باش.»
---
«و تو قبول کردی؟»
---
مارن سرش را پایین انداخت.
---
«آره.»
---
«پس تمام این سالها به خاطر دستور شورا کنارم بودی؟»
---
مارن سکوت کرد.
---
و همین سکوت از هر جوابی بدتر بود.
---
بالاخره با صدایی آرام گفت:
---
«اولش... آره.»
---
ریوان احساس کرد چیزی درونش شکست.
---
اما مارن ادامه داد:
---
«ولی بعدش نه.»
---
چشمهایش لرزید.
---
«بعدش تو مثل پسرم شدی.»
---
ریوان چیزی نگفت.
---
سالها بود که به مارن اعتماد داشت.
بیشتر از هر کسی در دنیا.
---
اما حالا...
برای اولین بار شک کرده بود.
---
اگر این راز را پنهان کرده بود...
چه چیزهای دیگری را نگفته بود؟
---
آن شب، ریوان دوباره خانه را ترک کرد.
این بار نه برای پیدا کردن سرنخ.
بلکه برای پیدا کردن حقیقتی که احساس میکرد همه از او پنهان کردهاند.
---
در اعماق تاریکی زیر شهر...
ترک دیگری روی مهر باستانی ظاهر شد.
و صدایی آرام در تاریکی زمزمه کرد:
> «خوب است...»
«بگذار به همه شک کند...»
---
پایان فصل ۴