سیزده بدر سال 75 رو قرار بود بریم پارک سر کوچهی عمو بزرگه، که تو فاصلهی 45 کیلومتری خونهی ما بود. چهارتا خانواده بودیم و یک ماشین وانت مزدای سفید رنگِ خسته!

همون اول مسیر منو به عنوان یه موجود کاملا نحیف که استخونبندیش مثل یه بچه گربه بود و داخل هر شیاری جا میشد، بغل دست راننده که بابا بود، نشوندن؛ البته بیشتر از اینکه روی صندلی باشم، روی در بودم.
سمت شاگرد، مامان با نوزادش به همراه مادربزرگ نشسته بودن(چون صندلی جلو سهمیه بندی بود. حتما باید یکی از این سهمیهها شامل حالت میشد: سالمند، باردار، بیمار، صاحب نوزاد. در غیر اینصورت با چشمی اشکبار و دلی پرحسرت باید به سمت عقب هدایت میشدی).
مثل سرویس مدرسه هر چند کیلومتر توقف داشتیم و یه خانواده رو سوار میکردیم.
از اونجایی که فامیلهای گرامی تصور میکردن وانت مزدای نازنین ما حالت کششی داره و میتونه اندازهی یه مینی بوس پاسخگوی نیاز چندین خانواده باشه، هر سه چهار خانواده رخ در رخ همدیگه به شکلی نشسته بودن که کوچکترین تکان تو هر دستانداز میتونست باعث فروپاشی بنیان خانوادهها بشه.
بچهها هم که تا دلتون بخواد سانروف سواری میکردن، بله سانروف سواری! اونم زمانی که سانروف سواری مد نبود. واقعا گل شبدر(وانت مزدای ما) چه کم از لاله ی قرمز(ماشین خارجکیای الان) داشت؟
بابا به درخواست عقبیا نوار کاست رو داخل ضبط گذاشت، اول لیست جواد یساری بود. همینکه شروع به خوندن کرد، آسمونم یادش افتاد سیزده بدره و باید بباره! پشت وانتیا کم کم داشتن تبدیل به موش آب کشیده میشدن!
مادربزرگ زیر لب گفت: سالی که نکوست از بهارش پیداست!
از همین اول راه کاملا مشخص بود که عجب سیزده به در خاطره انگیزی قراره بسازیم :)
عمو ناصر چون هیچ لایهی محافظتی در برابر بارش بارون همراهش نبود پایبند حجاب شد و روسری دخترشو سر کرد. عمو نادر چون ذاتا با زدن ساز مخالف به دنیا اومده بود و مثل شخصیت کارتونی “گِلام” تو “سفرهای گالیور” برای هر اتفاقی مدام منفی بافی میکرد و میگفت: ((من میدونم... کارمون تمومه.. من میدونم)) این بارون رو بهانه و پرچم جنگ رو بلند کرد، که به دلیل اتفاقات پیش رو پرچمش زمین نیفتاد.
اون وسطا نوار کاستمون یکم قیژ قیژ کرد و پرید رو آهنگ عمو حسن شماعی زاده؛ همینجور که عمو حسن داشت تنوع خواستگارای دختر مردمو تو چشم ما فرو میکرد و بارونم یه بند میبارید! لاستیک عقب ماشین ترکید. چپ نکردیم اما بلا استثنا همگی چپه شدیم و نوزاد مثل یه توپ کوچولو از بغل مامان قل خورد رفت زیر پا. ای بختت بچه!
چون لاستیک باید عوض میشد، همه با غُر و نِق های فراوان به این بخت نزدیک به قهوهای پیاده شدیم.
مثل اینکه تو اون جمعیت فقط برای جَک ماشین جا تنگ بود. ایشون خونه مونده بود و از زور بازوی آقایون جمع به عنوان نیروی جایگزین استفاده شد. اون لحظه تو حافظهی جمعی آقایون ثبت و موندگار شد.چرا؟ از بس تا سالها یه خط در میون لا به لای تمام خاطراتشون این خاطرهی جَک بودنشون رو تعریف کردن؛ صد البته با چاشنی اغراق!
به هرحال کارو جمع کردن و دوباره نشستیم که به این مسیر لذتبخش ادامه بدیم. البته قبل از شروع به حرکت یه سرشماری کردیم. همه حاضر بودن اما تا آخر مسیر مدام حس میکردیم یکی دونفری غیبت دارن که نهایتا حسمون درست بود؛ چون دو نفرو همون اول مسیر جا گذاشته بودیم اما ما انتهای مسیر متوجه شدیم. از نظر خودمون ما مقصر نبودیم چون تعداد نفرات بالا بود و خطای دید داشتیم.
باقی راه رو سعی کردیم بدون چالش بریم. کبکمونم ناجور خروس میخوند.
تا اینکه به پارک مورد نظر رسیدیم اما به مکان رزرو شده توسط خانوادهی عمو بزرگه نرسیدیم! به جای اینکه پیاده بشیم، خانوادهی میزبان رو هم سوار بر وانت کردیم تا مارو به محل موردنظر ببرن. اونقدر دور شدیم که هر لحظه امکان داشت قاچاقی از مرز خارج بشیم.
دست خان عمو واقعا درد نکنه، تو کویریترین نقطهی محل زندگیش که حتی مارمولک هم حاضر نبود اونجا بره بساط کنه، برای ما بیست و اندی نفر جا گرفته بود. آخه مَرد!
در پایان چون وانت جان با این اتفاقات و حمل این همه انساننما دیگه نفسش بالا نمیومد که این مسیر سربالایی رو بیاد، کلا دیگه روشن نشد (حقیقتا تا همین جا هم دمش گرم). پس هرکس یه وسیله زد زیر بغلش و رفت تا روز طبیعت رو تو بیابونیترین نقطه که بهخاطر بارون، گِلی شده بود،جشن بگیره. فکر کنم تو مسیر هم نحسی سیزده، خودش ما رو دید و فرار کرد!
وانت مزدای ما سالهاست رفته اما خاطراتش هیچ وقت فراموش نمیشه.