اردی جهنم !


گوشِ شیطان کر،بلایِ جانسوزم ...

نسیمِ اردی بهشت به گوش جانم،واژه هایی رسانده...(!)

صِحتش را باید، از تعبیرِ فال چشمانت بپُرسم ...!

میگفت :

میخواهی،

فعلِ رفتن را از تمام خواب های پریشانم حذف کنی..

میگفت:

تو هم خسته شده ای،از قایم باشک هایِ یک من به اضافه ی یک دنیا هیـچ ...

میگفت :

تمامِ آلاله ها را به آتش کشیده ای تا دیگر،رفتنَت را راهنما نباشند...

میگفت :

از تمامِ سیاهی‌ها فراری شده ای،حتی از آن

شبِ چشمانِ اوی زندگی ات ...!

میگفت:

بافتن را گذاشته ای کنار ...

حالا چه بافتن قصه یِ دروغین لیلی‌ای چون من باشد و مجنونی چون تو...

چه بافتن شبِ گیسوانِ پرپیچ و خم "او"

در "بامدادی خُمار"

و چه آسمان ریسمان بافتن باشد برایِ یک رفتن موجّه !

من که تمام گفته هایش را روی بالِ کفشدوزک‌ها نوشتم،

چشمانم را کنارِ قاصدک عریان از خیال،بستم و آرزو کردم تمامِ شنیده هایم،بر دفتر تقدیر،شاه بیتی باشد پر از تعبیر و رقـــم خوردن ...

حالا

این گوی

و این میدان

و تو و گمانه زنی‌هایِ

نسیم ِاردی‌بهشت !

#نسیم_نوایی