.
❤#خاطره_بانو قسمت اول
دوم اردی سال ۱۳۷۵ تاریخ اعزام به خدمت سربازیم بود.. الان را نمیدانم ولی آن سالها مشمولین لیسانس و بالاتر فقط از تهران تقسیم و اعزام میشدند.
ساعت ۹ صبح به پادگان بزرگ نظام وظیفه واقع در میدان سپاه بالاتر از پل چوبی روبروی سازمان نظام وظیفه خودم را رساندم. داخل محوطه پادگان، انبوهی از جمعیت بود. هر کدام با آرزویی و خیالی؛ برخلاف تصورم که فکر میکردم تا شب اسیر خواهیم شد طی دو سه ساعت با قرعهکشی اعداد سریال دفترچه اعزام، محل آموزش همه مشخص شد و من هم پادگان آموزشی نیروی انتظامی مرزنآباد چالوس افتادم که باید صبح روز هشتم خودم را معرفی میکردم.
بر گشتم اردبیل و شبانگاه هفتم اردیبهشت ماه به اتفاق هم خدمتیم آقای محمد روحنواز (فکر کنم رییس بورس اردبیل هستند) با اتوبوس اردبیل ساری راهی چالوس شدیم.
نمیدانم ساعت چند بود ولی هنوز شفق نزده بود و هوا کاملاً تاریک بود که چالوس پیاده شدیم. دو ساعتی با قدم زدن و نشستن طی کردیم و با اولین مینی بوس خودمان را به مرزن آباد رساندیم.
بعد از طی مراحل اداری و تحویل گرفتن توبره لباس و پوتین به دو گروهان تقسیم شدیم. من گروهان ایمان و روحنواز گروهان ایثار افتادیم.
گروهان ما شامل۷۴ پزشک عمومی، ۲ نفر پزشک متخصص و ۲۶ نفر رشته غیرپزشکی بود که مجموعا میشدیم ۱۰۲ نفر ؛ بعد از سخنرانی و توضیحات فرمانده گروهان سروان باقری رفتیم آسایشگاه و هر کس تختی انتخاب کرد. ساعت حول و حوش دو و نیم شده بود که فرمانده ما را جمع و گفتند با توجه به اینکه شماها اولین سربازان لیسانس به بالا هستیددر این پادگان، به دلیل عدم آمادگی پادگان یک هفته مرخصی اجباری به شماها داده شد ولی صبح پانزدهم برای صبحگاه باید حاضر باشید.
ما که از نظر روانی خود را برای ماندن و دوری از خانواده حاضر کرده بودیم با شنیدن خبر مرخصی اجباری، انگار دنیا را به ما داده باشند فاصله ۵۰۰ متری دم در پادگان تا جاده اصلی کرج _چالوس را که سرازیری بسیار تندی بود مثل گلوله پایین دویدیم. با مینیبوس و اتوبوس و سواری خطی، بعضیها سمت چالوس و بعضیها سمت کرج و تهران راهی شدند. من هم دنبال سواری خطی بودم، چون بخاطر ازدحام، ماشین به سختی گیر میآمد. چند سواری خطی موجود هم از بس کهنه و مستعمل بودند که من جرات سوار شدنشان را نداشتم.
از دویست نفر سرباز در ایستگاه سواریهای خطی تعداد جا ماندهد مانده حدود ده پانزده نفر مثل من بود که به همراه چند نفر از ایستگاه فاصله گرفتیم که در این حین یک بیامو ۵۱۸ سبز کاهویی مقابلمان نگه داشت. سه نفری سوار شدیم..
به سمت کرج حرکت کردیم آن سالها با اینکه ماشینهایی مثل اوپل کورسا و گلف و پراید دو سه سالی بود وارد کشور شده بودند ولی بیامو ۵۱۸ هنوز هم عظمت خود را حفظ و جزو خودروهای گرانقیمت و با کیفیت آن روزگار بود.
به محض سوار شدن بچهها پرسیدند آقا کرایه چقدر میشود. راننده که آن موقع حدود ۵۵ سال داشت با موهای سفید و ظاهری متین و با شخصیت بود گفت هر چه دوست داشتید میدهید. بهرحال شما سرباز هستید. اسم آقای راننده که بعدا فهمیدیم اسمشان مرآت هست.
را افتادیم .
یه مقدار که پیش رفتیم من دیدم این آقا پیچها را خوب رد نمیکند و در کل رانندگیش خوب نیست. ولی چاره نبود فقط رفلکسهای ناخواسته موقع پیچیدن و سبقت از من روی میداد.
لطف خدا بعد از ۲۰ دقیقه قهوهخانه ایستاد. پیاده شدیم بعد از صرف چایی
آقای راننده، کتش را در آورد و در صندوق عقب گذاشت. میخواستیم سوار شویم که گفت بچهها کدامتان رانندگیش خوبه؟!
گفتم من پایه یک دارم و رانندگیم هم خوبه؛ نشستم پشت رول راننده. بعد از سبک سنگین کردن نوع رانندگیم گفت کارت درسته، برو بریم.
آقای مرآت در داشبورد را باز و از بین کاستهای داخل داشبورد یکی را انتخاب و گذاشت پخش بشه؛ نوار عالی از مهستی بود. دیدم این مرد چقدر با این ترانه سرمست و شارژ میشود.
گفتم آقای مرآت مثل اینکه خیلی از این خواننده خوشتان میاید؟! گفت نه با این ترانه خاطره دارم هر موقع میشنوم مدهوش میشوم. ضمن اینکه خواننده هم خیلی خوب اجرا کرده ...
گفت پدرم خیابان طاهری بار فروش بود و من هم کمک ...ادامه قسمت دوم ۰??
✍#نادر_فرزانه
@naderfarzaneh