
راستش بخوای، الان که نشستم لبِ پلههای خوابگاه و دارم اینا رو مینویسم، دقیقاً ۳۲ لیر توی کیفم مونده. یعنی حتی پول یه «دومیتوس» ساده هم نیست که باهاش شکمم رو سیر کنم. دیشب داشتم به این فکر میکردم که کاش وقتی داشتیم وسیله جمع میکردیم بیایم استانبول، یکی یه سیلی میزد بهم میگفت نغمه، فکر کردی قراره اینجا با اسب سفید تو کادیکوی بگردی و از غروب عکاسی کنی؟ نه بابا، اینجا لیر جوری با اعصابت بازی میکنه که یهو به خودت میای میبینی داری واسه ۱۰۰ لیر اینور اونور شدن قیمتِ یه لنز دستدوم، با یارو نیمساعت چونه میزنی و آخرش هم میگه ایندیریم نداریم و اعصابت پودر میشه.
۲۰۲۶ شد و ما هنوز داریم میدویم. یادمه سال اول که اومدم، وقتی میخواستم یه قهوه بخورم، ته ذهنم ریال رو به لیر تبدیل میکردم و میگفتم خب بد نیست. الان دیگه اصلاً جرئت نمیکنم ماشینحساب گوشیم رو باز کنم. خرج زندگی اینجا یه جوریه که اگه حواست نباشه، سرِ ماه باید با گربههای دم خوابگاه سرِ یه تیکه سیمیت دعوا کنی.
ببین، اگه بخوام رک بگم، الان یه اتاق فسقلی تو یه محله معمولی مثل کاتانه یا اینورتر سمت شیشلی، جوری اجارهش بالا رفته که آدم دلش میخواد همون تو دانشگاه بخوابه. من که تو خوابگاه میمونم، باز اوضاعم بهتره، ولی همین خوابگاه هم هر ترم یه جوری قیمت رو میکشه بالا که انگار هتل پنج ستارهست. ناهار دانشگاه هم که دیگه تکراری شده، همهش همون تاشکباب و پلو که گاهی انقدر سفت میشه انگار داری سنگ میخوری.
هزینه رفت و آمد که دیگه هیچی. استانبول قشنگه؟ آره، ولی وقتی مجبوری از این سرِ شهر بری اون سرِ شهر واسه یه کلاسِ عکاسیِ کوفتی، و متروبوس انقدر شلوغه که دماغت میچسبه به شیشه، دیگه اون منظره تنگه بسفر هم از چشمت میافته. کلاً استانبول کارت (استانبول کارت) رفیقِ بیکلکِ دانشجوئه، ولی اونم وقتی هر ماه شارژش تموم میشه، حس میکنی یه تیکه از روحت کنده شده.
وای نگو از این یکی. یعنی روزی که میخواستم حساب باز کنم، قشنگ هفتخوان رستم رو رد کردم. رفتم زراعت بانک، یارو جوری نگام کرد انگار اومدم ارث باباش رو بگیرم. میگفت اقامتت کجاست؟ برگه فلان رو داری؟ آخرش هم گفت برو یه ماه دیگه بیا. کلاً سیستمشون اینجوریه که اگه حس کنن ایرانی هستی، یهو زبونشون رو نمیفهمن یا الکی میگن سیستم قطعه.
من آخرش رفتم واکیفبانک. به نظرم اینا با ما یکم کافا دنگی (همفاز) ترن. حداقل اون شعبهای که من رفتم، یه پیرمردی پشت باجه بود که وقتی دید دارم با یه دوربینِ داغون و قیافه خسته نگاش میکنم، دلش سوخت و کارم رو راه انداخت. ولی خب، باید یه مبلغی رو به عنوان دپوزیت بذاری که بمونه و دست بهش نزنی. اون پول واسه منی که لیر به لیر حساب میکنم، مثل این بود که یکی از کلیههام رو گرو بذارم.
خیلیا هم میگن برو ایشبانک، ولی اونجا هم دنگ و فنگ خودش رو داره. اگه پولت نقد باشه و بخوای همون لحظه کارت بگیری، شاید بشه، ولی در کل افتتاح حساب تو ترکیه واسه ما یه چیزیه بین کمدی و تراژدی. همیشه هم باید یه جوری رفتار کنی که انگار خیلی پولداری وگرنه اصلاً تحویلت نمیگیرن.
پول رسوندن به اینجا خودش یه پروژه عکاسی مستنده. یه بار مجبور شدم برم آکسارای که پول اجاره رو از یه صرافی بگیرم. بوی عطرِ تند، صدای داد و بیدادِ آدما به زبونهای مختلف، و اون فضای خاکستری و شلوغ آکسارای... قشنگ حس میکردم وسط یه فیلم جناییام. ولی خب، صرافیهای اونجا همیشه راه دستترن، هرچند که همیشه استرس داری نکنه پولت رو بزنن یا قیمت رو خیلی پرت بگن.
این روزا دیگه همه افتادن تو کارِ تتر. منم یاد گرفتم. از اونور برام تتر میزنن، منم اینجا از صرافیهای آنلاین یا همین دکههای کوچیک چنج میکنم. یه بار یادم رفت کارمزد رو حساب کنم، موقعی که پول رو چنج کردم دیدم قشنگ پول دو تا ناهارم پرید. جوری سوختم که نگو. انتقال پول با این صرافیهای سنتی هم که دیگه نگم؛ گاهی انقدر طول میکشه که صاحبخونه دمِ در خوابگاه سبز میشه و با اون لهجه غلیظ ترکیاش میگه «هادی دخترم، پول چی شد؟» و منم فقط میگم «تامام تامام، الان میرسه».
توی بروشورهای مهاجرتی مینویسن «فرصتهای شغلی بینظیر حین تحصیل». آره جون عمهشون! اینجا یا باید بری تو کافهها ظرف بشوری و بهت بگن «کارِ سیاه» که حقوقش حتی پول کرایهت هم نمیشه، یا باید شانس بیاری یه کاری پیدا کنی که به رشتهت بخوره.
من چون عکاسی میخونم، اوایل فکر میکردم الان میرم توی این مزونهای فشنِ نیشانتاشی و از مدلها عکس میگیرم و کلی پول درمیارم. ولی واقعیت اینه که اونا اول ازت میپرسن اجازه کار داری؟ وقتی میگی دانشجوام، یا کلاً بیخیالت میشن یا یه قیمتی میگن که توهین به هنره.
یه مدتی فریلنسری کار میکردم، مثلاً از این بلاگرهایی که میان استانبول عکس بگیرن. یه بار با یه دختره قرار داشتم تو گالاتا. جوری پز میداد که انگار کل استانبول مال باباشه. آخرش هم بعد از سه ساعت سرپا ایستادن و عکس گرفتن زیر بارون، جوری باهام چونه زد که دلم میخواست دوربین رو بکوبم تو سرش. کار فریلنسری خوبه چون وقتت دست خودته، ولی خب ثبات نداره. یه ماه هست، یه ماه نیست.
یه بار هم رفتم یه جا واسه ادیت عکس توی یه شرکت تبلیغاتی. محیطش خیلی شیک بود، بوی قهوه گرون میداد، ولی وقتی فهمیدن خارجیام و دانشجوام، جوری رفتار کردن که انگار دارم بهشون صدقه میدم. اینجا اگه زرنگ نباشی، قورتت میدن. منم که حال و حوصله جنگیدن ندارم، بیشتر ترجیح میدم همون پروژههای عکاسی دانشگاه رو انجام بدم و اگه شد، ماهی یه بار یه پروژه کوچیک بگیرم که خرجِ سیگار و قهوهم دربیاد.
امروز صبح جوری گرسنهم بود که حتی نورِ قشنگِ خورشید که داشت از پنجره میتابید رو لبه تختم هم نتونست وادارم کنه دوربین رو بردارم. فقط به این فکر میکردم که چطوری تا آخر هفته با این چند لیر سر کنم. گاهی وقتها دلم واسه اون قرمهسبزیهای مامانم لک میزنه که بدون استرسِ قیمتِ گوشت و سبزی میخوردم. اینجا حتی خریدن یه کیلو میوه هم یه جوریه که انگار داری سرمایهگذاری میکنی.
رفتم از سوپرمارکت محله (شوک یا بیم که همیشه ارزونترن) یه بسته ماکارونی بگیرم. یارو فروشنده دیگه منو میشناسه، میدونه همیشه دنبال اوناییام که تخفیف خوردن. بهم گفت نغمه باز که اومدی سراغ اینا؟ منم فقط خندیدم و گفتم «اقتصاد خراب داداش، خراب».
استانبول با تموم قشنگیهاش، با اون گربههایی که لای پاهات میلولن و با اون صدای مرغهای دریایی که شبا نمیذارن بخوابی، یه رویِ زشت هم داره. رویی که توش لیر حرف اول و آخر رو میزنه. اگه پول داشته باشی، اینجا بهشته. میتونی بشینی لب ساحلِ کادیکوی، یه چای بخوری و به غروب نگاه کنی. ولی اگه دانشجو باشی و دستت خالی، حتی اون چایِ ۵ لیری هم برات گرون تموم میشه.
دیروز داشتم تو بالات قدم میزدم، محلهاش خیلی خوراک عکاسی بود. دیوارهای رنگی، پیرزنهایی که از پنجره دارن پایینیها رو دید میزنن، و بچههایی که با یه توپِ پاره دارن بازی میکنن. یه لحظه خواستم دوربین رو دربیارم عکس بگیرم، ولی یادم افتاد که باتریم شارژ نداره و پول هم ندارم برم یه جا بشینم شارژش کنم. همونجا نشستم روی یه سکوی سنگی و فقط تماشا کردم. گاهی وقتها بهترین عکسها اونایی هستن که هیچوقت ثبت نمیشن، چون اصلاً نایِ ثبت کردنشون رو نداری.
خلاصه که اگه کسی بهت گفت بیا استانبول درس بخون و کار کن و خوش بگذرون، اول ازش بپرس قیمت لیر امروز چنده؟ و بعد بپرس میتونی با شکمِ خالی از زیباییهای معماریِ ایاصوفیه لذت ببری یا نه؟ من که فعلاً دارم با همین ۳۲ لیر سر میکنم، شاید فردا یه معجزهای شد و یه پروژه عکاسیِ نون و آبدار بهم خورد. فعلاً برم ببینم میتونم با این پول یه نونی، چیزی بخرم که تا شب دووم بیارم یا نه. تامام دیگه، حرفم نمیآد.
راستی، یادم رفت بگم، اون گربه سیاهه که دم در خوابگاه میشینه، دیروز بالاخره گذاشت نازش کنم. فکر کنم اونم فهمیده منم مثل خودش بیآزار و بیپولم. شاید فردا ازش یه عکس بگیرم، اگه لیر اجازه بده و دوربینم یاری کنه.
میخوای برات از هزینههای دقیقترِ وسایل عکاسی اینجا بگم یا همین که از بدبختیام نالیدم کافی بود؟