
امروز صبح که بیدار شدم، اولین چیزی که حس کردم اون درد لعنتی توی ساق پام بود. دیشب تا ساعت سه داشتم عکسای پروژه نورپردازی رو ادیت میکردم و لپتاپم انقدر داغ کرده بود که میترسیدم منفجر شه و همین یه تیکه وسیلهای که باهاش زندهم هم دود شه بره هوا. کتری رو گذاشتم جوش بیاد، ولی یادم افتاد قهوه تموم شده. همون ته موندهی شیشهی نسکافه رو با آبجوش قاطی کردم و ریختم تو ماگ. مزه آب داغ رنگی میداد ولی خب کافئین، کافئینه دیگه. هوا ابری بود، از اون ابرای خاکستری استانبول که انگار غم عالم رو دلشونه ولی نمیبارن که راحت شیم. دوربینم رو انداختم رو دوشم، بندش بدجوری شونهم رو میزد. باید یه بند پهنتر بخرم ولی فعلاً با این قیمت لیر، همین که نون میخورم خودش شاهکاره.
از خوابگاه زدم بیرون. باد سرد میخورد تو صورتم و بوی دریا با بوی دود اگزوز قاطی شده بود. استانبول همینه دیگه. قشنگه ولی یه بوی گندِ موندگی هم همیشه قاطیش هست. تا برسم به ایستگاه اتوبوس، سه تا گربه رو ناز کردم. یکیشون که اسمشو گذاشتم پاموک، پرید جلوم و میو میو کرد. گفتم ندارم مادر، ندارم، غذای خشک شده خدا تومن، خودمم گشنمه. رفتم سوار اتوبوس شدم. شلوغ بود. ملت همه خوابآلو، چسبیده بودن به هم. یه پسره کنارم بود که هدفونش صداش انقدر بلند بود که منم داشتم تکنو گوش میدادم ناخواسته. کارت زدم و صدای دستگاه که موجودیم رو نشون داد یه تیر دیگه تو قلبم بود. باید حواسم باشه این ماه زیاد با مترو نرم وگرنه تهش باید پیاده گز کنم تا خوابگاه.
رسیدم دانشگاه. اون سربالایی دم دانشگاه رو که دیگه نگم براتون. هر روز صبح یه کوهنوردی اجباری داریم. قشنگ نفسم بند میاد تا برسم سر کلاس. امروز کلاس عکاسی مد داشتم. این درس مشترک با بچههای طراحی لباسه. حالا بذارید براتون بگم سر این کلاسا چی میگذره. تو بروشور دانشگاه و سایت و همه جا زدن زبان تحصیل صد در صد انگلیسی. آدم میگه ایول، میریم اونجا اینترنشنال طور درس میخونیم. ولی زهی خیال باطل.
سر کلاس نشسته بودیم، استاد اومد. یه خانوم مسن و شیکپوش که همیشه بوی عطر تندش سه متر جلوتر میاد. اسمش رو نمیبرم ولی خیلی معروفه تو این صنعت. ده دقیقه اول رو انگلیسی حرف زد. اونم چه انگلیسیای، با یه لهجه غلیظ ترکی که باید حدس بزنی کلمهها رو. بعد یهو وسط توضیح دادنِ کانسپت نورپردازی استودیویی، یه دانشجوی ترک یه سوال پرسید. استاد هم که انگار منتظر بهونه بود، گفت بیخیال (یا همون Boşver خودمون) و سوییچ کرد رو ترکی. حالا دیگه مگه ول میکرد؟ نیم ساعت یه ریز ترکی حرف زد، تند تند، با اصطلاحات تخصصی پارچه و بافت و نور. من و دو تا دانشجوی روسی و یه پسر آفریقایی هم عین بز نگاه میکردیم.
من که ترکیم بد نیست، یعنی تو خیابون و بازار کارم راه میفته، ولی آخه بحث تخصصی فرق داره. یهو وسطش میگه این بافت رو باید جوری نور بدی که "دکوپه" نشه. من تو دلم گفتم دکوپه دیگه چه صیغهایه ابی؟ آروم به دختر بغل دستیم که ترکه گفتم این چی میگه؟ اونم سرش تو گوشی بود داشت قیمت کفش چک میکرد، یه نگاه عاقلاندرسفیه بهم کرد و گفت یعنی جدا نشه از پسزمینه. آهان. تامام. فهمیدم.
مشکل اینه که استادا وقتی جوگیر میشن یادشون میره ما خارجی هم تو کلاسیم. یا شایدم یادشونه و حال ندارن انگلیسی حرف بزنن. بعد جالبیش اینه که نمره که میخوان بدن، از ما همون چیزی رو میخوان که به ترکی توضیح دادن. منم صدای کلاس رو ضبط میکنم، میام خوابگاه با هزار بدبختی و گوگل ترنسلیت و کمک گرفتن از هماتاقیم که استانبولی فول حرف میزنه، رمزگشایی میکنم ببینم چی گفته. واقعاً این کلاسای فشنِ ترکیه یه سیرکِ باحاله. بچههای طراحی لباس که اصلا یه دنیای دیگهن. وسط کلاس پارچه پهن میکنن، سوزن ته گرد تو دهنشونه، با چرخ خیاطی ور میرن، سر و صداش که میره بالا استاد داد میزنه ساکت. یه وضعی. ولی خب، یه وقتایی هم صحنه قشنگ میشه. مثلاً امروز نور از پنجرههای بلندِ آتلیه افتاده بود روی یه مانکن که یه پارچه ساتن قرمز تنش بود. گرد و غبار توی نور میرقصید. دلم نیومد عکس نگیرم. دوربین رو آوردم بالا و تق. استاده دید. فکر کردم الان دعوام میکنه. ولی لبخند زد و گفت زاویهت خوب بود نغمه، ولی اکسپوژرت رو چک کن. هه. حداقل اسمم رو یاد گرفته.
کلاس که تموم شد، رفتم بوفه. بوی تروست و پنیر آب شده دیوونهم میکرد ولی دیدم یه چای کمر باریک بخورم سنگینترم. چای دانشگاه ارزونتره. نشستم لب پنجره که رو به بسفر باز میشه. این تنها آپشنِ لاکچریِ زندگی منه. منظرهای که اگه بخوای تو یه کافه ببینی باید پونصد لیر پیاده شی، اینجا مفته. البته اگه بوی سیگار و سر و صدای بقیه رو فاکتور بگیری.
بحث استادا شد. ببین اینجا استادا، یا همون "هوجا"ها، دو دستهن. یه سریشون که انگار از دماغ فیل افتادن. دیکتاتور به معنای واقعی. سر کلاسشون نفس نباید بکشی. اگه سه دقیقه دیر برسی، راهت نمیدن. نمره هم که اصلا خسیس. انگار ارث پدرشونه. سر ژوژمان یا همون تحویل پروژه، جوری نقدت میکنن که دلت میخواد دوربینتو بکوبی تو دیوار و بری تو دکه سیمیت بفروشی. قشنگ تحقیرت میکنن. مثلاً ترم پیش یه استاد داشتیم واسه عکاسی مستند، عکسای منو دید، عکسایی که کلی واسشون تو کوچه پسکوچههای بالات و فنر پیادهروی کرده بودم و با بدبختی از مردم اجازه گرفته بودم. عکسارو پرت کرد رو میز و گفت اینا رو توریستام میگیرن، روح نداره، حس نداره. دلم میخواست گریه کنم ولی جلوی بقیه ضایع بود. فقط گفتم تامام هوجام، درستش میکنم.
ولی دسته دوم استادا عشقن. کافا دنگیِ واقعی. اینا معمولاً جوونترن یا هنرمندایین که هنوز دلشون زندهس. با دانشجوها میان دم در سیگار میکشن، چای میخورن، شوخی میکنن. حتی میتونی بهشون بگی هوجام من پول ندارم این متریال رو بخرم، یه راه ارزونتر بگو. اونا هم درک میکنن. راهنماییت میکنن کجا بری که تخفیف بگیری یا "ایندیریم" خورده باشه. حتی شده بعضی وقتا با استاد میشینیم تو حیاط، درباره سینمای ایران حرف میزنیم. خیلیهاشون کیارستمی و فرهادی رو میشناسن و کلی کیف میکنن وقتی براشون تعریف میکنی. اینجوری وقتاس که غربت یه کم کمتر فشار میاره.
اما امان از وقتی که اسم "ویزه" (میانترم) یا "فینال" میاد. دانشگاه تبدیل میشه به تیمارستان. بچههای فشن که رسماً زامبی میشن. دو هفته قبل از ژوژمان اینا دیگه نمیخوابن. تو راهروهای دانشگاه که رد میشی میبینی یکی رو صندلی خوابش برده، یکی داره گریه میکنه چون الگوش خراب شده، یکی داره با تلفن سر مامانش داد میزنه. ما عکاسها هم دست کمی نداریم. مشکل ما بیشتر پول چاپه. واسه ژوژمان باید عکسها رو روی کاغذ خوب چاپ کنی، پاسپارتو کنی، قاب کنی. هزینهی پلات و چاپ تو استانبول روز به روز میره بالا. هر دفعه میرم چاپخونهی دم دانشگاه، پسره که اونجا کار میکنه با یه لبخند تلخ میگه "بازم گرون شد آبجی". منم فقط سرمو تکون میدم.
یه بار واسه امتحان نهایی، باید یه مجموعه عکس پرتره استودیویی تحویل میدادم. موضوعش "تضاد" بود. سه شب نخوابیده بودم. استودیو رزرو کردن مصیبته. همهش پره. ساعت ۲ نصف شب وقت گرفتم. مدل هم نداشتم، به دوستم که دانشجوی معماریه التماس کردم بیاد مدل شه. اونم بیچاره وسط ماکت ساختن بود، با چشای پف کرده اومد. انقدر خسته بودیم که وسط عکاسی دوتایی خندهمون گرفته بود و نمیتونستیم وایسیم. عکساش عالی شد البته. اون خستگی و جنون تو چشاش دقیقاً همون تضادی بود که میخواستم. ولی خب بعدش که نوبت چاپ شد، کارتم موجودی نداشت. مجبور شدم از همون دوستم قرض بگیرم. خیلی حس بدیه. این که همش نگرانی نکنه پولت نرسه، نکنه پروژه رد شه و مجبور شی واحد رو دوباره برداری و شهریه اضافه بدی. شهریهی ما خارجیها که به دلاره، هر نوسان قیمت دلار یعنی یه سکته ناقص واسه من و بابام تو ایران.
ژوژمان نهایی یه مراسم اعدامِ باشکوهه. همه کاراشون رو میچینن. استادا میان، یه هیئت داوران هم از بیرون میاد. میایستن جلوی کارت، دست به سینه، با اخم نگاه میکنن. تو باید از کارت دفاع کنی. با اون ترکیِ دست و پا شکسته باید فلسفهی پشت عکست رو بگی. بعضی وقتا کلمه کم میارم. مغزم قفل میکنه. یه بار یادمه میخواستم بگم این سایهها نمادِ تنهاییه، کلمهی تنهایی یادم نیومد، گفتم اینا نمادِ "بیکسی" هستن (کلمهی اشتباهی استفاده کردم)، استادا خندیدن. ولی خب آخرش نمره رو گرفتم. اون لحظهای که نمره رو میدن و میگن پاس شدی، انگار دنیا رو بهت دادن. اون لحظه دیگه یادت میره چقدر پیاده رفتی، چقدر نون پنیر خوردی، چقدر تحقیر شدی.
امروز بعد از کلاس، داشتم برمیگشتم سمت اسکله که سوار کشتی شم برم سمت آسیایی (خوابگاهم اونوره). هوا تاریک شده بود. بارون نمنم میزد. زمین خیس بود و نور چراغای ماشینا تو آسفالت رفلکس داشت. ناخودآگاه دوربین رو آوردم بالا. یه پیرمرد بود که داشت چتریشو میبست و میرفت توی یه مغازه آنتیک فروشی. نورِ زردِ ویترین افتاده بود رو صورتش. یه شات زدم. چک کردم. عالی بود. این لحظههاس که حالم خوب میشه. عکاسی همینه دیگه. شکارِ لحظههایی که بقیه ساده ازش رد میشن.
توی کشتی نشستم بیرون، با اینکه سرد بود. چای گرفتم، یه سیمیت هم خریدم که ته دلم رو بگیره. مرغای دریایی دنبال کشتی میومدن. صدای جیغشون با صدای موتور کشتی قاطی شده بود. یه تیکه سیمیت انداختم براشون. رو هوا قاپیدن. داشتم فکر میکردم که این ترم چقدر سخت گذشت. چقدر دلم واسه قرمهسبزی مامان تنگ شده. اینجا غذاهاشون خوشمزهس، کباب و پیده و اینا، ولی هیچی غذای خونه نمیشه. دلم لک زده واسه اینکه بشینم کف آشپزخونه، مامان برام چای بریزه و منم غر بزنم از درس و دانشگاه و اونم بگه درست میشه مادر، غصه نخور.
راستی یه چیزی بگم بخندید. امروز سر کلاس یکی از پسرا شلوارش پاره بود، مدِ جدیده مثلاً. استاده بهش گفت پسرم پول نداری شلوار بخری یا اینم هنره؟ پسره سرخ شد گفت استایلشه هوجام. استاده هم گفت استایلت شبیه گداهای میدون تقسیمه. کل کلاس ترکید. از این لحظههای فان هم داریم. همیشه هم گریه و زاری نیست.
الان که دارم اینا رو مینویسم رسیدم خوابگاه. هماتاقیم نیست، رفته پیش دوستپسرش. اتاق ساکته. فقط صدای خیابون میاد. باید بشینم عکسای امروز رو خالی کنم تو هارد. هاردمم پر شده، باید خالی کنم ولی کجا بریزم؟ فضای ابری هم که پولیه. همهچی پولیه لعنتی. ولی خب، میگذره. همین که تو استانبولم، همین که دارم عکاسی میخونم، خودش یه رویای بزرگی بود که بهش رسیدم. حالا سختی هم داره دیگه. نمیشه که همهچی گل و بلبل باشه.
فردا کلاس تاریخ هنر دارم. اونم یه داستانِ دیگهس. استاده انقدر آروم حرف میزنه که خوابت میبره. بعد تاریک میکنن اسلاید نشون بدن، دیگه رسماً بیهوش میشی. ولی باید برم. حضور غیاب مهمه. اینجا اگه غیبتت از حد مجاز رد شه، حتی اگه پیکاسو هم باشی حذفت میکنن. شوخی ندارن.
خلاصه که دانشجو بودن تو استانبول، اونم رشته هنر، یه ترکیبی از عشق و نفرته. عاشق شهری، عاشق رشتهتی، ولی از بیپولی و خستگی و استرس متنفری. ولی وقتی یه عکس خوب میگیری، وقتی استادت میگه آفرین، وقتی یه دوست جدید پیدا میکنی که اونم مثل خودت کفخوابِ هنره، همهی بدبختیا یادت میره. الانم دیگه چشام داره آلبالو گیلاس میچینه. برم یه چیزی بخورم و بخوابم. فردا روزِ خدا بزرگه. شاید فردا یه عکسِ شاهکار گرفتم. کی میدونه؟ شب بخیر.