ویرگول
ورودثبت نام
Naghmeh.Ilbeigi
Naghmeh.Ilbeigiنظرتون راجع به سفر به مغز یک انسان آشفته با کمی خواندن چیست؟
Naghmeh.Ilbeigi
Naghmeh.Ilbeigi
خواندن ۷ دقیقه·۴ سال پیش

لطفا وارد نشوید! وگرنه گم می شوید!

گم میشوی
گم میشوی

چرا معلم مون امروز لباسش قرمزه؟ چرا موهاشو گوجه ای بسته؟ چرا مدل لپ تاب اش مثل مدل لپ تاب منه؟ چرا صندلی جلویی دستش توی دماغشه؟ چرا صندلی پشتی ام گرفته خوابیده؟ چرا بغل دستیم داره با عقبیا حرف میزنه؟ چرا من دارم چرت و پرت می گم؟

واضحه! چون الان سفر کردم به بخش سوالات چرت و پرت! اوه خودمو معرفی نکردم! سلامممممم

من نغمه هستم. یه شخصی که وقتی داره اینو مینویسه 13 سالشه! شرمنده تونم که از اول یهو پرتاب شدین توی قسمت سوالات چرت و پرت مغزم. داستان از آنجایی شروع میشود که قرار بود سر کلاس عکس ذهن خودمون رو بکشیم. از همین الان بگم اگر نمیخواهید گم شوید، لطفا وارد این داستان و این ذهن من نشید! چون یک هزارتویی که صدرصد توش گم میشید. در نتیجه اگر با من همراه نباشید، یا نقشه ی راهنما تون رو گاو های پرنده گاز بزنن و بخورن، مثل آلیس توی سرزمین عجایب گم می شوید. کجا بودیم؟ آهان. ما قرار بود که ذهن خودمون رو بکشیم. همه یه مغز می کشیدند و اون رو تقسیم میکردند و علایق هاشون رو می نوشتند. اما من گفتم، چرا؟ چرا باید توی یه فضای مغز فقط بکشیم؟ درسته شکل فزیکی مغز این شکلی است. اما چیزای که توش اتفاق می افتد یک دنیای دیگری دارد. پس من مثل قاره کشیدم. در واقع ذهن ام رو به یک جهان تشبیه کردم. بعدش سرزمین های مختلفی توی این جهان وجود دارد. که توی سرزمین ها قاره و کشور های مختلفی وجود دارد.

مثلا همان چرت و پرت های که در بالا مشاهده کردید، در حقیقت توی سرزمین سوالات اتفاق می افتد. وایسید، وایسید. اصلا جذابیتی نداره من بشینم اینجا براتون تعریف کنم.لباساتو بپوش که میخواهیم بریم! سریع اون کلاه طوسیه رو بزار سرت، اون دستکش های هم که مال منه رو بده بدهم! قراره خودمون بریم توی سرزمین سوالات! و اون کشوری که اسمشو الان نمی گم!

شما کلاه طوسی را سرتان گذاشتید و آهی کشیدید:" حتما باید کلاه بزارم؟ و لازمه این کاپشن پشمی کلفت رو بپوشم؟ نمیشه درش بیارم؟ هوا خیلی گرمه! هنوز اونقدر سرد نشده که من بخواهم کاپشن اسکیمویی بپوشم!"

چشمانم را میچرخانم. وای چقدر سوالات احمقانه میپرسی! یه ذره صبر کن تا خودت ببینی!

حرفت را ادامه می دهی:"آخه...."

آخه ماخه نداریم! دنبالم بیا. تو با قدم های سنگین دنبالم راه می افتی. آخر مجبورت کردم که چکمه های بزرگ و گرم بپوشی.هنوز از کارم سر در نیاوردی. اما مطمعنم به محز اینکه حقیقت را بفمی، من را از همین هلوکوپتر پرتابم کنی پایین. درسته، هلیکوپتر. هلیکوپتر یه وسیله ی نقلیه است که پرواز میکند. حالا سوالی که برات پیش می آید اینکه چرا پرواز می کنیم؟ و چرا مثل انسان ها با ماشین یا قطار نمیریم؟ و دقیقا چطوری یه هلیکوپتر جور کردم؟

خب یکی یکی به سوالاتت پاسخ میدم نگران نباش. ما پرواز می کنیم چون هرسرزمین یه سری کشور داره که نمیخواهم پامو توشون بزارم وگرنه دیوانه میشم، و ترجیح میدم از ارتفاق ببینمشون. یه سری موجود هستند که کرم دارند و میخواهن بهم گاز اشک آور پرتاب کنن. و خیلی چیزا که نمیتوانم برات بگم گلم. شایدم پلم. خب اون قسمت هلیکوپتر رو بخوای....راستش بخاطر تو مجبور شدم عین کوزت ظرف بشورم، مجبور شدم لباسای ملت رو روی چوب لباسی ها آویزون کنم، مجبور شدم گرسنگی و تشنگی بکشم مجبور شدم....

-هی نغمه، چیز دیگه ای لازم داشتی بگو! سه سوته برات می فرستم!

سرت را تکان می دهی و می گویی:"که اینطور. پس مث کوزت کار کردی؟ آره؟"

لبخندی زدم که فکم درد گرفت. در مورد چی حرف میزنی برادر؟ کی؟ من؟ کی همچین چیزی گفتم؟ آها اشتباه شنیدی حتما!

و از آن طرف لنگ کفش درسا زارت میخورد وسطم پیشانی ام. تو با تعجب به درسا نگاه میکنی که هول کرده است. و در ثانیه های بعد من مانند این فیلم ها که شخصیت اصلی از روش تریلی هم رد شه نمیمره، بلند میشم. لنگ کفش درسا را بر میدارم و میگم:"می کشمــــــــــــــــــــــــــــــــــتت بیشعورررررررررررررررررررررررررررررررررررررر!"

و تو به دیوانه بازی هایمان نگاه میکنی.

(بعد از 5 دقیقه)

پایت را مانند این آدم شیک ها روی پایت انداخته بودی. چای تلخ اما شیرینی بود. همانطور که مانند خیلی از ایرانی ها چای میخوردی، به من نگاه کردی. با خودت فکر کردی: (شرمنده برادر انتظار نداری که من ذهن خوان باشم 1-1)

اگر خیال پردازی:

لیوان چای را همانجا، به امان خدا ول کردی. رو به لیوان چای گفتی:"اگر نغمه زنده ام نذاشت تو بکشش." و آنقدر تخیالتت قوی بود، که چای دهان باز کرد و چشمی گفت.

اگر خیال پرداز نیستی:

لیوان چای ات را برداشتی، و به سمت آشپزخانه رفتی. همانجا آن را شستی و مانند یک انسان واقعی از آشپزخانه بیرون آمدی.


بلند گفتی:"شماها نمی خواین بس کنین؟ خسته شدم."

لپ هایم را باد کردم. بی خیاللللل!

موهای درسا را ول کردم ، و به سمت هلیکوپتر رفتم. تو با همان لباس که تو را شبیه خرس میکرد، به سمت هلیکوپتر آمدی. دمپایی درسا را توی هوا گرفتم، چون مستقیم داشت می آمد سمت تو. بعد از آن سوار هلیکوپتر شدیم. هیی همچین تعریفی نداشت. دیگه زیادی رویایی بود! بهت گفتم که میتوانی کاپشن و آن کلاه و دستکس احمقانه را در بیاوری. و همین کار را هم کردی. کاپشن، کلاه و دستکش را روی زمین هلیکوپتر انداختی. با نگاهی بهم فهماندی که مثلا تو یه احمقی. من که میدانم خودت احمقی که داری مرا زود قضاوت می کنی! به بیرون نگاه کردی.

-واووووووووووووو* اینجا دیگه کجاست؟

با لبخندی بامزه می گویم:"اینجا سرزمین سوالاته! سرزمین سوالات دقیقا مثل یک علامت سواله! که توش کشور های مختلفی وجود داره."

همانطور که پیشانی ات را به پنجره چسبانده بودی گفتی:" حتی اون نقطه ی علامت سوالش هم هست! بیا بریم اونجا!"

سرم رو تکان دادم:"اصلااااااااااااااااا و ابدااااااااااااا ! اصلا و ابدا حرفشم نزن!"

سرت را از روی پنجره به سمت من برگرداندی:" چرا نمیشه؟"

پوز خندی زدم:" مطمعنم که دلت نمیخواهد، اونجارو ببینی."

بیشتر کنجکاو میشدی:" بگو دیگه! بگو! "

به حرف آمدم:" اونجا یه کشوری توی سرزمین سوالات. مشکلش اینکه خیلی کشور مزخرفیه. بخاطر همین دور از بقیه است. هیچکس حق خارج شدن ازش رو نداره! توی اونجا هر چی سوالای هست که ملت رو دیوونه میکنه وجود داره. یعنی تو وقتی بری اونجا به طرز احمقانه ای سوال میپرسی! اونم سوال های چرت و پرت و اذیت کن! مثلا چرا رنگ دیوار اینجا سفیده و مال اون خونه سیاه؟ چرا؟ از این سوالات احمقانه و دیوانه کننده. در حقیقت میگه انقدر سوالات احمقانه بپرس تا طنز شه یا از کلاس با کفگیر داغ بیرونت کنن!"


با دست قسمتی رو نشان میدهی که نوشته "فوده" :"اون چیه؟"

میخندم. با خنده ی ریزی می گویم:" میدونی آینده به انگلیسی چی میشه؟"

کاملا خنثی می گویی:"معلومه، future ( فیوچر) !"

صحبتم را تمام میکنم:" خب من اون ی رو برداشتم شد فو آینده هم که ده داره آخرش میشه فوده! آینده مثل فوده. فود (food) که میشه غذا. یعنی به هر اندازه که از غذا لذت میبری میتوانی از آینده هم لذت ببری! توی اون قسمت یه سری سوالات و فکر های که چندساعت بعد میان توی سرم رو نمایش میده. نگاه کن."

باهم شروع کردیم به خواندن افکار چرت و پرت من:

-چرا معلما انقدر تکلیف میدن؟

-چرا باید بشینم برای زیست یه فیلم سه ساعته رو نگاه کنم؟ بیخیال!

-چرا نگاه نکردم که گفته بود فقط یه قسمتی از اون فیلم سه ساعته رو ببین؟

-چرا نشستم 55 تا کلمه برای زیست نوشتم؟

-تکالیفم دست خود معلم مونه چطوری قراره ازش عکس بگیرم و بفرستم؟

دستانم را جلوی چشمت میگذارم:" خب شاید یه چند ساعت آینده بی حوصله باشم! یکمی! "

میخندی:"خیلی هم چرت و پرت نبودن، فقط داشتی غر میزدی."

دستانم را از جلوی چشمانت بر میدارم. دست به سینه تکیه میدهم به یکی از صندلی ها:" اصلا هر کاری میخواهی بکن! به من هیچ ربطی نداره که گم بشی!"

پوزخندی میزنی. و من در آن لحظه دلم می خواهد یک چک بخوابانم توی صورتت اما فقط به بیرون پنجره زل میزنم.

جلوی پنجره می ایستی. فکر میکنی جلوی پنجره ایستاده ای، در حقیقت جلوی در ایستاده ای. با خودت می گویی:"اصلا میدونین چیه؟ حالا که نغمه حواسش نیست این کاپشن لعنتی رو از پنجره شوت میکنم بیرون."

به سختی کاپشن را روی کف هلیکوپتر میکشی و جلوی مثلا پنجره می آوری. و آنجاست که تا میای بپری، با آن شوت میشوی بیرون.

در آن لحظه فقط میتوانم بپرم تا نجاتت بدهم. نمیخواهم بمیری، اما..........

*ادامه دارد :)


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1-معدل کلمه ی wow که منظور این است که خیلی تعجب کرده ای و شگفت زده شدی ای

۳
۴
Naghmeh.Ilbeigi
Naghmeh.Ilbeigi
نظرتون راجع به سفر به مغز یک انسان آشفته با کمی خواندن چیست؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید