-افزایش جمعیت موش ها این روز ها به ...
قبل از آنکه خبرنگار بتواند ادامه ی حرفش را بگوید ، محکم روی دکمه ی کنترل کوبیدم تا خاموش شود. کی حوصله اش را دارد؟ خب جمعیت موش ها افزایش پیدا کند، من چه کاری کنم؟ مثلا می توانم
گربه بشوم و آنها را بخورم؟ نه، فقط می توانم موش کبابی یا موش سوخاری بخورم. آخر من که گربه
نیستم! من یک انسانم.
از وقتی جمعیت موش ها در شهرمان زیاد شد، مردم راه حل های خلاقانه ی به ذهنشان رسید. بگذارید
برایتان لیست کنم.
1- موش خانگی
اولین راه حلی که به ذهن مردم رسید، نگهداری از موش ها همچو حیوان خانگی بود. دولت به همه
اعلام کرد به عنوان حیوان خانگی ، هرکسی حداقل یک موش را باید در خانه اش نگهداری کند. اما این
راه حل خوبی نبود. چون موش ها باز هم به زاد و ولد ادامه دادند و اصلا کم نشده اند. نمی دانم هر
موش مادر مگر چقدر می تواند بچه به دنیا بیاورد که جمعیت شان از اتم ها هم دارد بیشتر می شود.
خلاصه برایتان بگویم دیده اند این راه حل کارساز نیست. پس رفتند به سراغ بعدی!
2-خوراک موشی
مردم تصمیم گرفتند هر موشی را که می بینند به سیخ بکشند! بله درسته، انواع غذا های موشی اختراع
شد. موش سوخاری، موش سوسیسی، موش کبابی، سوپ موشی، ذرت موشی، موشی آش و... اصلا هر
غذای که شما تصور کنید را می توانند تبدیل به غذای موشی بکنند. پس این روز ها عمرا غذایی ببینید
که با گوشت گاو یا گوسفند درست شده باشد. همش موش موش موش و دوباره موش است.
راستش را بخواهید دلم لک زده برای غذا های واقعی ، بدون گوشت موش! این روش خیلی روش خوبی
بود. و بازدهی خیلی زیادی داشت. تا اینکه دیدند موش ها قیام کردند و سرعت افزایش شان دو برابر
شده! پس سراغ راه جدیدی رفتند.
3-موش کُشی
به هرکدام هم اهالی شهر یک نوع تفنگ مخصوص کشتن موش دادند. الان دیگر همه شده اند شکارچی
موش! در هر خانه ای یک سم موش، یک تفنگ موش کُش ، خنجر موش کُشی و انواع سلاح های
عجیب غریب دیگر هم پیدا می کنید. مردم هرجا موشی را می دیدند درجا آن را "بـــــــــــــــــنــــگ"
اش می کردند. اما خب بالاخره موش ها زرنگ هستند. موش ها به خوبی خودشان را قایم می کنند و از
دسترس ما دور نگه می دارند.
اما اگر نظر من را بخواهید، به نظرم بی فایده است. من راه حلی بهتر از همه ی اینها دارم. سالهاست
پول هایم را جمع کرده ام تا بتوانم این نقشه را عملی کنم. هروز می رفتم گودالی که کنده بودم را بزرگ
تر می کردم. من می خواهم نسل این موش ها برای همیشه از روی شهرمان پاک بشود. اصلا دلم می
خواهد منقرض بشوند!
بگذارید بپرسم، به نظر شما موش ها چه چیزی را بیشتر از همه دوست دارند؟
پنیر.
درست است پنیر! من پول هایم را جمع کردم و گنده ترین پنیر جهان را خریدم و در آن گودال گذاشتم.
طی مدتی که من با شما صحبت می کردم، داشتم وقت کشی می کردم تا تمام موش های شهر یک جا
جمع شوند تا..
بووووووووم
همه ی آنها را با یک بمب بترکانم! بوم! بله، زیر آن گودال یک بمب گذاشته بودم که باعث شد تمام آن
موش ها درجا، باهم بمیرند.
دستی بر روی مو های بهم ریخته سیاهم می کشم. حسابی پف کرده است. آخر می دانید دیگر دوست
ندارم مانند قدیم ها موهایم را شانه کنم. جدیدا هر شانه ای که می سازند از استخوان موش درست شده
است. اما بعد از این اتفاق قرار نیست هیچ وسیله، غذا، پوشاک، خانه، وسایل نقلیه و... هزاران کالای
دیگه از پوست و گوشت موش درست بشود.
نور آفتاب چشمانم را می زند. رنگ چشمان من درست عین رنگ چشمان مادرم است. مادرم دوست
داشت همیشه به دریا و اقیانوس زل بزند. نمی دانم آیا واقعا بیماری زل زدن داشت یا چون مانند دریا
رنگ چشمانش آبی بود عاشق نگاه کردن به آن بود، اما از نگاه کردن به طبیعت همیشه لذت می برد.
شاید برایتان سوال پیش بیاید، یک مرد تحصیل کرده ای مانند من، چرا باید انقدر از موش بدش بیاید؟
چرا باید وقتی آن همه موش را فرستادم به آن دنیا، جای عذاب وجدان، احساس آرامش و شادی می
کردم؟ این موضوع بر می گردد به خیلی سال قبل، زمانی که من ده سال بیشتر نداشتم و مرد بیست و
شش ساله ای مانند الان نبودم.
***
-ماماننننن!
+باز دوباره چی شده بچه؟!
-من نمی توانم اون چیزی که بهم گفتی رو پیدا کنم!
+ یعنی واقعا از من می خواهی با این شکم ور قلمبیده از این پله های عجق و وجق بیام پایین توی
زیرزمین؟
-لطفا مامانننن!
مادرم آرام آرام، با آن دمپایی های گل گلی پله های عجیب و غریب زیر زمین را پایین آمد. شکم اش را
هم نگه داشته بود انگار که هر لحظه ممکن بود خواهرم مانند یک قورباغه از دل مادرم بیرون بپرد.
کف دمپایی که پله ی آخر را لمس کرد، چشمانش گرد شد. موجودی کوچک، با دمی صوتی و دو دندان،
در حالی که یک پنیر به دست داشت روبرو شد. خدا می داند آن پنیر کوفتی را از کجا آورده بود! آخر
اصلا در زیرزمین ما پنیر نداریم.
آخرین صدای که از مادرم شنیدم، یک جیغ بود. نه یک جیغ ساده، بلکه از آن جیغ های که حنجره آسیب
می ببیند و ملت کر می شوند.
مادرم از شدت ترس لیز خورد روی پله ها و کله ملق شد و گوشه ی سر او به لبه ی پله اصابت کرد.
و این گونه بود که بخاطر یک موش کثیف، مادرم را از دست دادم.
***
اما این ها گذشته است. من مثل این فیلم های آمریکایی انتقام خانواده ام را از مافیا و جنایتکاران نمی
گیرم. من عین فیلم های کمدی انتقام مادرم را از یک مشت موش گرفتم. بگذریم، مهم این است که
بالاخره از دست آن موجودات انگلی و کثیف خلاص شدم!
***
- و اینطور شد که به موش کُش قهار دنیا تبدیل شدم. بعد از اون فقط موش می کشتم! می دونید بهترین
بخشش کجاست؟ وقتی که کله ای احمقانه اونها رو بین انگشت هاتون می گیرین و انقدر فشارش میدین
که پوستش سیاه میشه و چشم هاش به حالت سفیدی میره! بعد از اون صدای شبیه جیغ می شنوین. ولی
جیغ نیست، از اون آروم تره و انگار داره سکه سکه می کنه. در اصل این صدا، صدای مرگه! اگه
نزدیک یک ادم در حال مرگ وایسین اونها یک صدای عجیبی از خودشون در میارن. بهم اعتماد
کنید..خودم اولین بار این صدا رو از مادرم شنیدم. اون موقع زار زار گریه کردم ولی با هر موشی که
می کشم بیشتر از ته قلبم می خندم و لبخند می زنم!
وشروع کردم به قهقه زدن. نمی دانم چرا بازپرس با خونسردی به من چشم دوخته بود. هرکس دیگری
جای او بود یا ناخون هایش را می جوید یا پشت سرهم ضرب پا می گرفت شاید هم تمام بدنش می
لرزید. اما این مرد بعد از تمام چیز های که برایش تعریف کردم در حالت چهره اش تغییری ایجاد نشد.
از دو حالت خارج نیست، یا دیوانه و هیولایی بدتر از من است یا برایش اهمیتی ندارد. نمی فهمم من که
آدمی را نکشتم. چرا باید جلوی این مرد بی روح و بی احساس بنشینم و سیر تا پیاز زندگی ام را برایش
تعریف کنم؟ امیدوارم همش یک دوربین مخفی باشد و یک مشت نوجوان از پشت درخت بیاید بیرون و
بخندند. اما تنها چیزی که دستگیرم شد نگاه آن چشمان طوسی بود. حتی رنگ چشمانش هم روح را از
بدن بیرون می کشید.
+همین؟
-منظورتون چیه؟!
+تمام قضیه موش کُشی همین بود؟!
-آره خب...ولی نمی فهمم چرا منو دستیگر کردین؟ من که جرمی انجام ندادم.
+تو به جرم حیوان آزاری متعدد و ایجاد رعب و وحشت در شهر دستگیر شدی.
-جالبه، اون موقع که قهرمان و پهلون تون بودم. چی شد که یهو شدم کابوستون؟!
+ اون موقع فرق داشت. اون موقع با مشکل افزایش جمعیت موش ها سروکار داشتیم. بعدش می دونی
چه آسیبی زدی؟ تمام موش ها از بین رفتن و حالا فکر می کنی چه مشکلی داریم؟! افزایش جمعیت گربه
ها! فردا روزی هم حتما یک دیوانه ای مثل تو پیدا میشه و همه گربه هارو می کشه! بعدشم یه جک و
جونور دیگه زیاد میشه و دوباره و دوباره و دوباره.......
-می دونی مشکل شماها کجاست؟
+هوم؟
-اون موقع که باید به فکرش می افتادید هیچ اهمیتی ندادین. مشکلتون الان انقدر بزرگ شده که به سختی
حل میشه. می توانین به جای اینکه آدم های دیوانه های مثل منو دستیگر کنین و توبیخ کنین یک ذره هم
به خودتون فکر کنین. همین حالا انقدرمشکل داریم که اگه بخواهین بهش برسین صد سال طول می
کشه و شما ها هیچ وقت نمی فهمید چطور اون مشکل رو حل کنین. باید وقتی اون مشکل شبیه یک دونه
ی کوچک لوبیا بود و ریشه هاش خیلی رشد نکرده بود اونو از زمین می کندین و مشکل رو حل می
کردین. حالا که تبدیل به یک درخت بزرگ چندین ساله ی گنده شده، میوه هاشو می چنین و می گین
عجب میوه های گندیده ای دار...
ناگهان دو نگهبان سرم را به میز کوبیدند و آن حلقه های بزرگ آهنی را روی مچ هایم حس کردم. به
بازرس پوزخندی زدم:"منتظر موش کشی های بعدی باشین جناب بازرس چشم طوسی!"
قهقه هایم در راهرو خلوت طنین انداز شد برای لحظه ای. اما صدای خنده ی من هیچ وقت از ذهن بازرس
بیرون نرفت و برای اولین بار دستانش می لرزید.
