آیا در زمانه ما آزادی مفهوم دارد؟

ساده ترین راه گرفتن آزادی یک انسان این است که وارد حریم خصوصی اش شده و اجازه کارهای حیطه شخصی به وی داده نشود. پیش پاافتاده ترینش زندانی است که اجازه تردد و لباس پوشیدنش به میل خودش نیست. پس از آن نظام های ارزشی که مثالهای بی اندازه ای در تاریخ دارند. تا به زمانه اکنون برسیم که آزادی بازیچه هر حرکتی در هر کوی و برزنی است، از ادعاهای گروه های سیاسی تا هنر و سینما و حتی حمل اسلحه در آمریکا.

حالا که از پیش پاافتاده ها صحبت می کنیم بهتراست در ابتدا تکلیف خودمان را با تابوهای جنسی مشخص کنیم. شاید در قرن نوزده صحبت از مسائل جنسی و عریان بیان کردن آن نوعی از آزادی شمرده می شد اما حال نوعی از آزار است، نوعی از ستاندن آزادی است، در هر جایی که پا میگذارید بقیه آزادند به اسم تبلیغات، آزادی هنر و بیان، اصلاً به دلیل آن که فقط دلشان می خواهد تکانه های جنسی را جلوی شما به نمایش بگذارند. اگر این تکانه ها روی شما کارگر بیفتد که بهتر، مقصود حاصل شده است. اگر هم نیفتد شما حساسیت های خود را از دست داده اید. در نتیجه در بار بعدی سعی می شود که فشار تکانه ها بیشتر باشد، محرک ها شدید تر باشد تا نتیجه ای که قرار است از جلب توجه شما یا حتی درگیرکردن ذهن شما گرفته شود حاصل بشود. در صدساله اخیر این دور باطل اینقدر مهوع شده است که دیگر روش های معمول کارگر نیست، از نمایش همجنس بازی تا پورنوگرافی که با تمامی جنبه های هنری آمیخته شده است استفاده می شود تا بیننده گوشه چشمی به این همه بازی بیندازد و بازار به راه بیفتد. اینقدر همه گیر شده است که اگر قرار باشد در هنرجهانی دیده بشوید اول باید توانایی خود را در نداشتن هر گونه پرهیزگاری یا مقدس شمردن یا حتی ارزشمند شمردن مسائل جنسی ثابت کنید تا اصلاً اجازه ورود بهتان بدهند. مسئله را ببندیم.

آزادی یکی از مهمترین ارزش ها برای بشر است، چیزی است که آدم را انسان می کند. اما کیست که حتی یک لحظه فکر کند که آیا ممکنست چیزی اینقدر ارزشمند نیاز به آموزش نداشته باشد؟ نیاز به توضیح، نیاز به شکافتن و واکاوی نداشته باشد؟ خوارکردن آزادی به خور و خواب و خشم و شهوت از بین بردن انسانیت است و حال که به این چهار عنصر، عنصر رقابت هم اضافه شده است. عنصری که در پیشرفته ترین مکانهای علمی و تکنولوژیک عالم، انسان را زمینگیر کرده است. شاید این حرف خیلی بزرگ باشد، شاید به نظر هدفی دست نیافتنی باشد اما حقیقتی است که هدف نهایی هر آدمی است: رقابت با دیگران یک زندان و رقابت با خود آخر رهایی است. در رقابت با خود سعی می کنیم از بودن هم اکنونمان به بودنی بهتر در آینده برسیم. در رقابت با دیگران خودمان را فراموش می کنیم و مشخصات رقیب را سرلوحه قرار می دهیم و سعی می کنیم از آن جلو بزنیم. و هیچکس نمیفهمد در هر جلو زدنی این خود یگانه و بی همتایمان فراموش شده و تعطیل می ماند. به بهانه آن که رقابت مایه پیشرفت است شخصیت های مبارز و جنگجو که در پی غلبه بر دیگران بودند سرمشق همگان شدند. البته که رقابت مایه پیشرفت است، اما مایه پیشرفت بازار است نه مایه پیشرفت انسان. بازار یک هدف را پیش روی افراد درگیر می گذارد و بین آنان رقابت قرار میدهد تا هر چه بهتر و سریعتر به هدف تعیین شده برسند. این هدف، ربطی به شخصیت و پسند و روحیه شرکت کنندگان در مسابقه ندارد، هدف از پیش مشخص شده است. حالا می توان فهمید که گذشتگان ما در طی قرون و هزاره ها چرا این همه به آزادگی و اشراق اهمیت میدادند. در طول نیم قرن اخیر شرق با پتک های فولادین کوبیده شده است که چون ذهن عملی و رقابتی ندارد در عرصه زمان حاضر شکست خورده است. ذهنی درگیر عواطف پایان ناپذیر بی ارزش که کالایی در هیچ معامله ای نیست، چون اصلاً قابل عرضه و فروش نیست. ذهنی که برنامه نویسی کامپیوتر نمیداند و تنها بر احساس خوشبختی و کف نفس، احساس آزادی و پیوستگی با هستی جهان، بر معنویت حاکم بر ذره ها متمرکز است. ذهنی که از نظر یک ذهن عمل گرا پوشالی است.

این ذهن عملگرا در آمریکا به بار نشسته و از شکوفه به میوه تابستانی و حالا به میوه پاییزی رسیده است، غایت تفکر بشری از کنترل بر طبیعت. لازم است بر فاجعه به بار آمده تاکید کنیم یا برهمگان آشکار است؟ شاید خواندن کتاب حکایت های مریخ اثر ری بردبری این پوچی حاکم بر تفکر آمریکایی را با دقت و ظرافت بیشتری آشکار کند. در این کتاب نویسنده در قالب تسخیر مریخ توسط زمینی ها (اصالتاً آمریکایی ها، از کشورهای دیگر در کتاب اسمی برده نشده) داستان فتح آمریکا و غلبه اروپاییان بر بومیان سرخپوست آمریکا را روایت می کند. پوچی فزاینده و بی درمان رسوخ کرده در زوایای پیدا و پنهان این زندگی مادی، فضای خردکننده محدود که پرسوزان پرواز آزادی انسان است در انتهای کتاب بیزاری ای را در ذائقه می نشاند که پاک شدنی نیست.

ما همه به دنبال اصل میگردیم و از تقلب بیزاریم، گاه قبل از آن که اصل را ببینیم و مزه آن را بچشیم تقلب را در قلب و روحمان فرو میکنند و با ذهنی قفل شده دیگر به دنبال اصل هم نمیگردیم. آزادی ابتدا پذیرفتن خود است به عنوان ماهیتی یکتا در ارتباط با خدایی یکتا که جهانی را آفریده و انسان را به شکل خودش شکل و شمایل داده و به نیابت از خودش روی زمین نهاده است. بعد از آن کشف یکتایی های خود، شخصیت یگانه خود، آن چه اعتماد به نفسش می نامند، آن هسته درونی خودآدمی، هدف هر روز آدمی است. چرا که ماهیت اصلی انسان با هر تصمیمی مثل یک حقیقت شکل پذیر تغییر می کند، اگر چه در هسته درونی ثابت باقی می ماند. آزادی ای که در این چهارچوب تعریف شود که چگونه به عنوان حیوان ناطق هر جا و هرگونه که غرایزمان ما را بکشند بدون مهار برویم، اجازه فکر کردنمان را بگیرند طوری که حتی در یک جامعه سیصد، چهارصد میلیونی صدای مخالفی از نحوه زندگی روزمره هم شنیده نشود آزادی نیست، زندانی است که از بیرون درآمده و در ذهن ما شکل مغز ما را به خود گرفته است. اما از آن جهت که از حقیقت گریزی نیست و توجیهات ما برای وجود حقیقت به اندازه ذره ای ارزش ندارد این حس بد نداشتن آزادی، ارتباط نداشتن با خود حقیقی و درونی، عدم حس پرواز و رهایی، هر روز انسان را مسموم میکند. انسان زمان حاضر حتی به آن چه که گذشتگانش در طول هزاران سال و با تحمل هزاران رنج به آن رسیده اند، مفهوم زندگی خانوادگی، تن در نمی دهد و توقع دارد از زمان کرم خاکی شروع کند و سرخوردگی های ناشی از ولنگاری غریزی را به جان بخرد و آیینه عبرت شود. و این میشود مفهوم آزادی در زمان حاضر، زندگی در جاده خاکی!!! واقعاً برای حماقت مرزی نیست، همانطور که از گذرزمان گریزی نیست، نمیتوان انسانی که نمیخواهد آزاد باشد را به زور آزاد کرد چرا که آسمان هم بار امانت نتوانست کشید.