برای بسیار از دوستان، اصلاح بشویم

وضعیت این روزها، خوشایند نبودنش، رنج آور بودنش برای بسیار از هموطنان، جنگ های خانمان سوز خاورمیانه درست در یک قدمی ما، چیزی نیست که بر کسی پوشیده باشد. اما روزگار خود ما این روزها چگونه است؟

چهره ما شاید قبل از این هم بدینگونه بوده اما این روزها بسی آشکارتر شده است، رقت آور و ترحم انگیز. انسانهایی واداده، ترسیده و متنفر، سرشار از بیزاری، روز و شب آمیخته به دروغ هایی که حتی کسی به خود زحمت راستی آزمایی هم نمیدهد، لحظاتی آشفته و متاثر از اخباری جهت داده شده، به راستی ما را چه می شود؟ اصلاح بشویم.

تاریخ ما که در ژن های تمامی ما حک شده پر است از هجوم ها، ظلم ها و ستم ها، بیداد بر مردمان. در کنار هر فاجعه ای که در جهان اتفاق افتاده به گونه ای درگیر بوده ایم، حتی در جنگهای جهانی بسیار دور از ما با قحطی های تحمیلی ناشی از دزدی نان سفره مردمان ما. اما در کنار تمامی این فاجعه ها انسانها زندگی کرده اند، اصلاح بشویم.

ایرانیان در تاریخ پرفراز و نشیبشان کمتر به یاد می آورند که حاکمی عادل داشته باشند. آنها از راهکارهایی گسترده برای حفظ خودشان استفاده کرده اند. آنها زندگی درونی خود را غنی کرده اند، با ادبیات، با هنر، با دریایی از هنر، تا بتوانند زنده بمانند، چونان یک انسان، گرچه فلک کج مدار آن را برایشان نخواهد، و سرانجام پیروز شده اند، همیشه. زنده مانده اند، در اشعارشان، در قالی و پارچه، در مس و گوهر و نقره، در سفال و سرامیک و حتی غذاهایشان، آنها زنده مانده اند، اصلاح بشویم.

ایران در شرق است، شرقی پر از اشراق. دنیای درونی وارسته از دنیای برون. کنجی پر از صفا و صمیمیت به زیبایی حیاط و حوضی به رنگ آبی و درختی سبز از بید مجنون. گلهای قرمز شمعدانی و سماور و چای. خانواده و مادر و محبت. هر چه برون خشن و بی رحم و بی مروت بود درون دریایی از سخاوت بود. اندکی بنگریم، روزگار هم اکنون ما سخت تر از بسیاری از دوران های تاریخی ماست؟ مردمی که نابود شدن ذره ذره دین سرشار از طبیعت و یکتاپرستی خود را دیده اند، به زانو درآمدنش در پای مغ های کثیف دنیاپرست و بعد از آن اشغال خاک و سرزمین و مال و جان و ناموسشان توسط عربها. به خاک و خون کشیده شدن توسط مغولها و اقوام داخلی و خارجی. و بسیاری دیگر که قصه پرآب چشم است و گفتن نمیخواهد. ما از قدمای خود چقدر ناتوان تریم؟ اصلاح بشویم.

میخوانیم که چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند... میخوانیم غصه هم میگذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند... میخوانیم و میدانیم که ارباب قدرت لحظاتی بر سر کارند، میخوانیم و میدانیم که ظلم وجور راه خودش را می رود و دروغ سست پایه و بی بنیاد است... میخوانیم که قصر امل سخت سست بنیاد است، غلام همت آنیم که ازهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است... میخوانیم و میدانیم و چقدر ایمان داریم؟ وقتی نان سفره ای، عرض و آبرویی، قدرت و توانایی ای بر پایه دروغ و دزدی و چپاول بنا بشود چطور ادامه می یابد؟ در پناه دروغی دیگر؟ دزدی و چپاولی دیگر؟ پنهان شدن پشت الفاظ قشنگ؟ مکری و فریبکاری ای دیگر؟ یا طلبکاری ای دیگر از مردم کوچه و خیابان؟ اگر اصلاح پذیرند اصلاح بشوند. اگر نیستند اصلاح بشویم. آنها را ببینیم چنانچه هستند نه چنانچه می نمایانند. نترسیم از ترسی که سالها با ما بوده است، اصلاح بشویم.

ایران اکنون، مملکتی است نفت خیز، شاید بتوان گفت شرخیز!!! ممالک نفتی با جمعیتی اندازه ایران جایی هستند به مانند معادن طلا، الماس، نقره. بدانیم که برسرمعادن دزدها جمع می شوند، به تاریخ و جغرافیا نگاه کنیم و ببینیم در کنار ثروت های بادآورده چه کسانی گردآمده اند. و حتماً دشمن دارند، و حتماً کفتارها بر سر جنازه ها جمع اند. وقتی حرف از انواع موعودهای اسطوره ای می شود لبخندی از سر تمسخر می زنیم اما در نهان منتظریم که حکومتی بیاید و ما را نجات دهد، حتی علیرغم میلمان!!! البته نفت ثروت بی پایان و بی کران نیست. ما الان به نفرین کهن سرزمینمان گرفتار آمده ایم، به نفرین زمین. همان زمین و خاک و آب که نگاهبانشان بودیم از جانب خدای و به دست فراموشی شان سپردیم و بی رحمانه تاراج کردیمشان، همان ها، در لعن و نفرینشان اسیرمان کرده اند. پس پرواضح است که دیگر نمیتوانیم بر این ثروت پایان پذیر تکیه کنیم. باید که برخاست و گرد این همه مصرف گرایی چندش آور را از دامان پاک کرد. باید به کار بی وقفه، به زحمت و دلسوزی بر زمین همت گماشت. اصلاح بشویم.

میخوانیم بنی آدم اعضای یکدیگرند، که در آفرینش ز یک گوهرند. اما به این جمله اندکی باور در مغزمان نداریم و دلخوشیم که بر سر سازمان ملل آن را کوبیده اند (واقعاً کوبیده اند؟) خودمان را فراموش کرده ایم و از طرفی ترسان و لرزان مطمئنیم که صدهزار سال دیگر برما به جور حکومت خواهد شد، مطمئنیم که هیچ تغییری امکان ندارد. ازطرف دیگر مطمئنیم که ما بدبخت زاده شده ایم و بدبخت خواهیم ماند و بدبخت خواهیم مرد!!! اگر مردمان دیگر خوشبخت شده اند قرنها طول کشیده (واقعاً شیفته این یک سره کردن جهان خارج از ایران هستم!!!) خوشبختی شان هم از آسمان سرشان افتاده است، زحمتی نداشته. اصلاً آنها مادرزاد خوشبخت بوده اند، ژنشان فرق می کند. (همین تفکرات تهوع آور است که جوانی به خودش اجازه می دهد تا با وقاحت از ژن خوبش سخن بگوید). و انواع و اقسام تفکراتی چنین که تکرارش فقط لحظات را به سیاهی می کشاند. چنان از خودباخته شده ایم که در افتراق سیر از پیاز ابتدا می نگریم که در جوامع به اصطلاح متمدن سیر می خورند یا پیاز؟ حتی در معنای کلمه متمدن اندکی غور و تفکر نمی کنیم که عمق مطلب را بیابیم. علم برایمان مرده، چرا که هیچ تجزیه و تحلیلی در مغزمان نیست، آن هم از نوع تجزیه و تحلیل های بی طرف علمی. برای انسان هیچ ارزشی قائل نیستیم مگر به پول و قدرتی که در اختیار دارد، که اگر قدمای ما میدانستند که ایرانیان به چنین نکبتی دچار خواهند شد شکی نیست که به مقطوع النسل شدن می اندیشیدند. انسان در هرجای جهان، به اعتقاد کهن و نوی ایرانیان، از زمان زرتشت گرفته تا محمد پیامبر، پیش خدای آفریننده ارزشمند است و هیچ کس به هیچ کس دیگری برتری ندارد. هر انسانی، حتی انسانی در قبایل دورافتاده آفریقایی حاوی بخشی از تمدن بشری است که نه تنها قابل احترام است بلکه اصلاً قابل جایگزینی نیست. در همان ممالک به اصطلاح متمدن ثابت کرده اند هر زبان انسانی، بخش خاصی از مغز را فعال می کند که هیچ کار دیگری نمی تواند. از میان رفتن زبانهای کهن و از یادرفته، تمدن بشری را فقیر می کند و حفره های خالی آن را نمی توان پر کرد. چه برسد به مملکتی کهن، سرشار از مواهب انسانی و سرشار از بودن های انسانی. چه رنج آور وچه مشمئزکننده است که این دریای غنی به پای قدرت و پول خود را بشکند و تا این حد خود را حقیر و بی مقدار بپندارد، آنهم در پای به اصطلاح تمدنی که بر پایه اسلحه، خونریزی وتسلط بر دیگر مردمان و نژادپرستی بزک شده بنا شده است. اصلاح بشویم، واقعاً اصلاح بشویم.

در این زمانه سخت، هستند مردمانی که در دنیای اندوه و بیچارگی، توانی برای اندیشیدن ندارند. آنها که شاید گرسنه اند، شاید سرمازده اند، شاید بی پناه مانده اند. آنها که در راه مانده اند، آنها که نیازمندند که دستشان را بگیریم تا دوباره سرپا شوند و زندگی را بیاغازند. برآنان حرجی نیست که در اندوه و تنفر غرق شوند. اما آنها که نانی دارند و سرپناهی و آینده ای و دلخوشی ای، باید که بهتر بیاندیشند و چنین شورانگیز و نیهلیستی، خود را به دریوزگی داخل و خارج که سعی و تلاش بی مانندی دارند تا آنها را تهی کنند از هر آنچه معنی است، نیندازند. آنها که نه تنها در مقابل خود و اطرافشان، خاک و خانمانشان بلکه در مقابل کسانی که از آنها پس افتاده اند و در راه مانده اند مسوولند. اصلاح بشویم.

دوباره بخوانیم...

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم می گذرد

آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود

جامه اندوه مپوشان هرگز....