به بهانه آزادی زنان

برای چندمین بار خبری از آزادی پوشش و از این دست اتفاقات در سراسرجهان میخواندم یا می شنیدم. در زندگی انسان هوش مسئله مهمیست. همه سعی می کنند باهوش ترشوند، اگر امروز دارویی اختراع شود که بتواند آدم را حتی ده درصد باهوش تر کند کیست که به خطراتش توجه نکند و با سر به سراغ چنین دارویی نرود! اما هوش زیادی خستگی می آورد، چون جهان بر اساس متوسط درک آدمها جلو میرود نه کسانی که هوش بیش تری دارند. و جالب تر آن که متوسط درک آدمها فراتر از چیزی است که تصور می کنیم. به همین دلیل است که واکنش عمومی گاهی متحیرکننده است. و چه خوب است که در قضاوت ها و واکنش هایمان کمی هوش و بینش به خرج دهیم.

در زمان حاضر، عملاً چیزی به نام عدم آزادی زنان به طور مستقل و مجرد وجود ندارد. جوامع انسانی یک جمع درهم پیچیده اند که همه اجزای آن روی هم تاثیر میگذارند و از هم تاثیر می پذیرند. وقتی در یک جامعه خشونت علیه زنان دیده میشود، خشونت علیه کودکان هم وجود دارد، خشونت علیه ضعیفان هم وجود دارد، نابرابری اجتماعی و زورگویی هم وجود دارد. گاه جو ترور و وحشت، ظلم و جنگ، کشتار و خونریزی است که در جغرافیای منطقه حکم فرماست. ولی کسی این ها را در یک مجموعه منسجم و به هم پیوسته نمی بیند. همین است که دعاوی آزادی زنان در جایی مثل افغانستان یا اوگاندا نه تنها شکست می خورند که اصلاً جدی گرفته نمی شوند. تنها به درد نمایش و تولید صحنه های تاثیرگذار می خورند و بهانه هایی برای خرج پول که شاید دردی نه از اقلیت مردم، که خیلی کمتر از آن، در حد چند نفر دوا کند. در جامعه ای که مردم از گرسنگی و بیکاری می میرند، امنیت ندارند، هر لحظه ممکن است منفجر شوند، سلاخی شوند، اگر بیمار شوند دارو ندارند، بیمارستان ندارند، خلاصه اگر در هر گوشه ای از کره زمین هر بلایی سرشان بیاید کسی جوابگو نیست، حرف زدن از آزادی زنان و خشونت علیه زنان یک مسخره بازی است که بیشتر آدم را عصبانی میکند. البته این هم احمقانه است که فقط به آب و نان مردم توجه کنیم و فرای آن را نبینیم. اما توجه به شاخه های یک درخت وقتی تبر در ریشه فرورفته فقط خشم و درد به همراه می آورد و تا سالها هم درمقابل چنین حرکت هایی مقاومت ایجاد می کند.

گاهی خشونت و تحقیر ریشه در گذشته های تاریخی دارد. اما حتی در این زمان هم به عنوان یک حقیقت جداافتاده قابل ارزیابی نیست. وقتی برتری انسانها به قدرت است، وقتی قدرت در پول و اسلحه است، وقتی کارخانجات اسلحه سازی محرک اجتماع و صاحبان اصلی صنایع اند، وقتی جنگ یک تجارت است که کل مملکت براساس آن می چرخد، وقتی حتی در زندگی روزمره قدکوتاه، رنگ چهره، هیکل و قیافه تعیین کننده درآمد است به راحتی میتوان نتیجه گرفت که قرون وسطی مدرنیزه شده است. در این زمان یا باید هیکل مردانه داشت، توانایی مردانه داشت، ریخت مردانه داشت و در جمع مردانه پذیرفته شد و یا این که به دو راه تحقیرشدن مستقیم و تحقیرشدن غیر مستقیم تن در داد. مستقیم اش که توضیح ندارد و غیر مستقیم اش هم این است که پسران فوتبال بازی می کنند و دختران دامن کوتاه می پوشند و کنار زمین آن ها را تشویق میکنند!! آن هم به ریختی که آدم یاد عروسک متحرک و یا بدتر از آن می افتد. و البته این فقط یک نمونه خیلی عادی شده تحقیر غیرمستقیم است. در چنین اجتماعی خانه یک فرهنگ نیست، خانواده یک فرهنگ نیست، مادر یک فرهنگ نیست، آشپزخانه مطبخ ای است که فقط به درد زنان می خورد. جای مردان در وسط اجتماع و در کشاکش جنگ و پیروزی است، مدل مدرن بازی تاج وتخت. این در تقابل کامل است با فرهنگ شرقی که برای هر گوشه خانه یک گونه مفهوم و یک گونه روح قائل است. خانه های ایرانی پر از روح اند، پر از حس آدمها، پر از بودن، پر از مهربانی، پر از حس زندگی، پر از خاطره، جایی که هر وقت از هر جایی خسته و دلمرده، دردزده و بیزار برمیگشتی در یک گوشه آن همه آن چه که انبار کرده بودی خالی می شد... یا لااقل بودند، زمانی که خانه داشتیم و در این لانه های فعلی محبوس نبودیم. ما در حسرت همان خانه، آشپزخانه، همان مادر و همان خانواده ایم. چیزی که خیلی راحت از دست رفت. چیزی که محوریتش یک زن بود، روحش روح یک زن بود، چیزی مثل زنانگی، چیزی که در تمامی غذاها مزه می شد، در گلدوزی های گوشه های خانه جاخوش می کرد، درهیبت یک پرستار عاشق در شبهای تب دارظاهر می شد. چیزی مثل یک لبخند همیشگی، یک کوه همدردی، یک پناهگاه مدام و هزار مثل دیگر.....چیزی به نام زندگی. چیزی که با هیچ پول و قدرتی نه به دست می آید و نه معاوضه می شود. چیزی که تا نچشیده باشی نمیتوانی تصور کنی و وقتی چشیدی و از دست دادی تا لحظه آخر عمر در حسرتش باقی خواهی ماند.

گاه هم مسئله عوض می شود. گاه اجتماع جلو می رود، فهمش زیاد می شود، بیشتر میخواهد. به بهای سختی کشیدنهای فراوان دختران و زنان را با همان نقش قبلی، با همان مسئولیت ها به دانشگاه می فرستد، به سرکار می فرستد. اجتماع در متوسط خود به عقب برنمی گردد، نیاز به نو شدن را می فهمد اما قانون در گذشته ای که قرن ها پیش گذشته، متحجر مانده است. وجود مسئله ای از بالا به پایین جامعه را گیج می کند و باعث ترس در جامعه می شود. زنان بیشتر از نیمی از صندلی های دانشگاه را اشغال می کنند، مطالعه می کنند، صاحب سبک و نظر می شوند، در فکر و شعور مثل هر انسان دیگری فارغ از جنس و رنگ پوست و قومیت به پرورش استعدادهای خود مشغول می شوند، اما اگر گذارشان به مسائل قانونی بیفتد باید با معیارهای تاریخ گذشته و بی کاربرد سروکار داشته باشند. در این زمان اولین چیزی که در یک بشر به کار می افتد حس صیانت نفس است. بشر اول در فکر حفظ امنیت خودش است تا هرچیز دیگری، و این حفظ امنیت، به عنوان فردی تنها که باید پشت به دیوار بدهد و با جامعه ای که از هر طرف اجازه حمله را دارد مقابله کند در اولین قدم خانواده را قربانی می کند. یا خانواده تشکیل نمی شود، یا بنیانش سست است، یا با هزار التزام از طرف مقابل همراه است که مبادا آزادی زن را از او بگیرد چرا که قانون گذار این امکان را به او داده است. یک گل هیچ وقت در شرایط سخت و بیمارگونه شکفته نمی شود، گل ظرافت و نرمی و لطافت می خواهد و سایه ای گسترده، نه جو رعب و وحشت و مرافعه. پس مرگ زنانگی اتفاق می افتد، مرگی که به اجبار است، مرگی که نتیجه طبیعی یک روند است و با زورکردن اجتماع به بازگشت به گذشته تنها یک بیماری جدید اضافه می شود اما چیزی درست نخواهد شد. در این شرایط مدافعین حقوق زنان شروع به فعالیت می کنند، اما خیلی راحت در تله مردانگی می افتند. هیچ گروه فمینیستی از زنانگی دفاع نکرده اما همگی حقوق برابر با مردان خواسته اند. حقوقی که در واقع حقوق نبوده و جایگاه بوده است، زنانی که طالب جایگاه مردانه اند، جایگاهی که رسیدن به آن هیچ افتخاری ندارد. رسیدن به جایگاه هیچ فردی افتخاری ندارد، هر انسانی برای خودش یک جایگاه اختصاصی دارد، جایگاهی که تا خودش اشغال نکند خالی درجهان باقی خواهد ماند.

خلاصه آن که جهان تشنه انسانیت است، تشنه آن که به عنوان انسانهایی برابر، برابر از نظر موقعیت انسانی، حرمت و عزت انسانی، شعور و درک انسانی کنار هم بنشینیم و با هم صحبت کنیم و به هم کمک کنیم. کمک کنیم که زندگی بهتری برای همگان فراهم کنیم، نه آن که بخشی را جدا کنیم و با پررنگ کردن آن به تصور پیروزی دامن بزنیم. مهمتر از آن، به این باور نرسیم که جنس برتر، قوم برتر، کشور برتر .... هستیم چرا که نیستیم و این توهمی چندش آور است. انسانها در انسانیت خود با هم مشترک و برابراند و در تفاوت های فردی یگانه اند. تا این را نفهمیم تمامی تلاشها در جهت آزادی زنان، مردان، بچه ها، رنگین پوستان و بقیه با شکست مواجه خواهد شد و حتی ذینفعان هم همراه نخواهند بود.