به تن خود، جامه اندوه مپوشان هرگز...

چه روزهایی، چه روزهایی... آیا وسط جنگ هستیم؟ که هستیم، وسط جنگ رسانه ای و پروپاگاندای تبلیغاتی، قبل از آن وسط جنگ تمام عیار اقتصادی. آیا در روزهای قبل از جنگ هستیم؟ قبل از مشابه ویرانی هایی که در افغانستان، عراق و سوریه دیده شده؟ خدا نکند.

خیلی اوقات از بیماران سرطانی یاد می کنم. آنها جزو معدود کسانی هستند که میدانند در حال مردن اند، اما هوشیارند. بیماران تصادفی قبل از مرگ، آگاهی به مرگشان ندارند، همچنین بقیه بیماران، حتی بیماران سیروتیک که بیماری لاعلاج دارند، آنها مطمئن نیستند که میمیرند، آنها با زندگی دست به گریبانند. اما بیماران سرطانی پس از تشخیص، اگر جزو بیماران قابل درمان نباشند، مثل برخی سرطان های تیروئید و پستان، روزهای قبل از مرگشان را می شمارند، آنها به ریشه ها برمیگردند. حس می کنم که باید از آنها یاد کنم.

شاید اگر عادت میکردیم با ریشه ها زندگی کنیم، زندگی اندوه بار نمی شد، هیچوقت اضطراب آور نمی شد. ریشه ها با ما هستند، ما را ترک نمی کنند، بخشی از ما هستند، هویت و هستی مان، شاید باید با ریشه ها زندگی کنیم.

به تاریخ نگاه می کنم، آن چه که باقی مانده ریشه ها بوده، شاخه ها قطع شده اند گاه تا نزدیک بن، اما ریشه ها مانده اند. گاه به صورت نهاندانه ای زیر خاک، در انتظار نم آب و گرمی خورشیدی که دوباره رشد کنند و بشکفند، اما آنها زنده مانده اند.

ریشه هایمان چیستند؟ چه چیز نوع بشر را در این خطه از کره خاکی زنده نگهداشته و از دسترس انقراض دور نگهداشته است؟ بشر اینجا به چه چیزی امید داشته، فردا را در چه می دیده و از آن مهمتر روزهایش را با چه چیز زنده نگه میداشته است؟ درست است که بشر با امید زنده است اما فقط با امید نمیتواند زنده بماند، حتماً روزهایش را از چیزی سرشار کرده است. به نظرم هر چه بوده از درون بوده است تا برون.

اولین اتفاقی که در توجه به درون می افتد فراموشی نسبی برون است. همین است که مبهوتیم چرا فلان شاعر، فلان دانشمند و فلان اندیشمند انگار در زمان حمله مغول زندگی نمی کرده، زیر یوغ آن پادشاه سفاک نبوده و .... موافق باشیم یا نه، آنها یک زمان کوتاه را به نفع خود از زمان خارج منفک کردند. این تغییری در جهان خارج نداده و اگر قرار بوده آواره شوند، از این شهر به آن شهر دربدر شوند، جوانمرگ شوند و یا حتی زندان بیفتند این اتفاق افتاده اما در سیر درونی شان، تا سرحد امکان، خللی وارد نکرده است. شعرشان را گفته اند، هنرشان را پیش برده اند و یا حتی به مانند ابن سینا دانشمندانی موفق بوده اند.

دومین اتفاقی که در سیروسلوک درونی حاصل می شود تمرکز است، تمرکز بر موردی خاص و تجمیع انرژی در جهت پیشبرد آن. نیروی پیشران تمرکز بسیار قوی است و بعضی اوقات اینچنین به ذهن متبادر می شود که انگار با تمرکز می توان در بعد چهارم هستی حرکت کرد. و درست همراه با تمرکز و با فاصله زمانی کمی از آن، آرامش حاصل می شود. آرامشی که امروز فقدان آن تمام زندگی روزمره مان را تحت تاثیر قرار داده است.

سومین و مهمترین نکته ای که باید خاطر نشان کرد زنده مانی است در این درون گرایی. عرفان به ما می آموزد که ما فرای زمان و مکان، فرای تمامی شرایط حاکم بر جهان زنده بوده و زنده خواهیم بود. عرفان به ما می آموزد که جهان، جمله هیچ بر هیچ، در مردن و زاده شدن لحظه ای است اما بی حساب و کتاب نیست. بخش جبری این جهان همان قوانین لایزالی است که بر مبنای آن جهان زاده شده و تا روزی که هست از این قوانین گریزی نیست. و نقطه عطف تمامی این قوانین لایزال یگانه هستی است که عرفان در عشق به آن یگانه، فرای تمامی این نفرت کور و خودخواهی های عفن، به حیات لاممات می رسد و مرگ و زندگی برایش یکی می شود. این عرفان ریشه ماست، ریشه ای که با آن زاده شده ایم، از یادرفتنی نیست.

این روزها می گذرد، مثل هزار روز دیگر، مثل هزاران روز دیگر. از ما هم چیزهایی به یادگار باقی خواهد ماند، هر آنچه معنی زندگی داشته است. معنی زندگی ای که از اتاق های کوچک خانه ها زبانه می کشد، آن جا که دخترکان هنرمند، هنر این مرز و بوم را، تا سرحد توانایی شان، زنده نگهداشته اند. تمامی طراحان، سفالگران، نقاشان، زیورسازان و سوزن دوزها، تمامی شعرا و نویسندگان، تمامی خوبان. تمامی نیکوکاران زمان که در مقابل افتادگان حوادث بی کار و نظاره گر نبودند. تمامی آن عزیزان که رنج بشری را به هیچ نگرفتند و با تمام توان، حتی برای زدودن غباری از چهره ای و نم اشکی از چشمی کوشیدند و هیچگاه هم نوع خود را کم ندیدند. هیچ خوبی در جهان از بین نمی رود و همراه می شود با تمامی انرژی هایی که با او همسو هستند. حتی خوبی این متن، مطمئن هستم که نخواهد مرد و در جایی که باید خواهد نشست و همراه با هزاران خوبی دیگر خواهد شد، همانطور که پشت آن نیکی هایی بوده که این متن را به بار نشانده است.

با مرگ همراه نشویم. این حق ما نیست، به ریشه هایمان برگردیم و دور از تمامی این هیاهوهای زشت، جهان را از بلندی کوه های ایران، از بلندی تمامی روح های پاک و روان بنگریم. با غصه خوردن، زجر کشیدن، فرسوده و بیچاره شدن چیزی حاصل نمی شود. مهربانی هایمان را ارج بنهیم و از آن لذت ببریم. برگردیم و لذت ببریم از انسان بودن، حتی برای دقیقه ای. برگردیم و هیولاهای زمان را به هیچ بگیریم که جز هیچ نیستند. برگردیم و به خدای یگانه ایمان بیاوریم، برگردیم و تمامی کم و کاستمان را در دستهایی مهربان که فرای این روزهای تلخ اند بگذاریم. برگردیم و به او ایمان بیاوریم، نه به این روزهای سرد.