تقویم روز

برداشت پیش از اول، روز، نمای داخلی:
رسانه، ویدیو، زیر نویس، چرا؟
یک رسانه که قرار است بی طرف باشد روی ندانستن آدم‌ها حساب باز می‌کند و روی حساسیتشان و سرآخر بطوری آنها را هدایت می‌کند که خودشان هم نفهمند. استاد دانشگاه اقتصاد از آن سر دنیا استدلالاتی سرراست میکند، مصاحبه کننده سعی می‌کند به سمت موافق هدایتش کند که کارگر نمی‌افتد، بنگاه با درج زیرنویس که سوال مصاحبه کننده است نه جواب مصاحبه شونده ویدیو را منتشر می‌کند و احتمالاً خیلی بیشتر از مصاحبه موفق می‌شود، حساب می‌کند مردم فقط زیرنویس را میخوانند، مردم هیچوقت دوازده مگ ویدیو را دانلود نمی کنند و از آن بدتر هیچوقت مصاحبه کسل کننده با یک استاد اقتصاد را هم گوش نمی‌کنند. ضرب مکسر نافهمی چه میشود؟ ضرب مکسر هم داریم؟ سیستم که یک تپه گلکاری نشده برای خودش باقی نگذاشته، حتماً شاغلین در آن بنگاه کلی کینه دارند، کینه ای که برای آنان کمک به فروپاشاندن یک کشور را توجیه می‌کند.
برداشت اول، روز، نمای خارجی:
کافه سفال، صبحانه، آدمهای ساده، کار، سکوت، آرامش، خانه، قدمت، حیاط، گلدان.
خیابان، درخت، پیاده‌روی، هوا، زمین، دوست، زیر گذر.
گلدان های آب زی می فروشند، کوچک و بزرگ. ماهی زبرا در گلدان ها می چرخد. فروشنده توضیح می‌دهد بذر ریخته، کاشته، بذرها درآمده، گیاه اکسیژن تولید می کند و ماهی زنده می‌ماند. درب شیشه را می بندد: ماهی چیزیش نمیشود، گیاه اکسیژن تولید میکند، به مقصد که رسیدید درب شیشه را باز کنید، بعد از ۵ دقیقه ماهی میمیرد.
فروشنده فقط دستش به ماهی کوچک زبرا رسیده، ماهی را کشته، مثل این است که خودش با دست خودش گلوی ماهی را گرفته و فشار داده باشد. این آدم اگر دستش به دیگر حیوانات می‌رسید چه می‌کرد؟ آدم‌ها چه؟ آنها را هم وسط بدبختی و فلاکت ول می کرد که بمیرند؟ این آدم‌ها کم اند‌ یا زیادند یا از یک نمونه اند‌ که تکثیر شده اند؟ ربطی به تپه های گلکاری دارد یا عقده دایی جان ناپلئونی گرفته ایم؟
برداشت دوم، روز، نمای خارجی
خیابان، مغازه، قیمت‌ها، آدم‌ها...
آدم‌ها، آدم ها، آدم ها...
به دهه شست برگشته ایم. کسی نداند فکر میکند در عالم معنویت غوطه ور بوده ایم. مغازه به مغازه قیمت فرق میکرد، کیفیت فرق میکرد، جنس ها هم متفاوت بود. برای یک خرید منصفانه باید شهر را زیر پا می گذاشتی. با یک نرخ مشخص از یک جنس مشخص تفاوت قیمت میلیونی بین دو مغازه میبینی و برق از سرت پرواز می‌کند، دیگر نمی پرد، احساس تونل زمان به آدم دست می‌دهد.
زمان جنگ بود، چه آدمها که انسانیت خودشان را ازدست ندادند، به چه رذالت و کثافتی خودشان را کشاندند، اعضای فلان حزب که بعد از قطعنامه درصد بالایی از سکته را نشان دادند!!! کانتینرهای احتکار روی دستشان باد کرده بود، احتکار مایحتاج مردم، مثل همین روزها. آن روزها گذشت، این روزها هم می گذرد، اما تعفنی که به جای انسانیت در وجود آدم نهادینه شد سرجایش می ماند. بعضی که هم در جریان انقلاب مشارکت داشتند، حالا نه خیلی زیاد، و در جنگ هم بودند، حالا نه خیلی کم، این روزها احساس غبن و پشیمانی می‌کنند، از آن دست پشیمانی ها که شرکت در ازهم فروپاشی مملکت را توجیه می‌کند!! و ما مردم چه گناهی کرده ایم که هم روز اول از اینها ضربه خورده ایم و هم‌چنان هم وجهی هستیم که به خودشان می پردازند و زندگی ها را بر باد میدهند و به چه راحتی. و صدای مسلسل می آید، از همه طرف. انواع گلوله ها، انواع خشاب ها، انواع تیر و ترکش ها، از خارج و داخل. هر چه قبلا حساب پس داده باید تکرار شود تا از این میانه یکی کارگر شود!! از تکرار تونسی ها تا برنامه ریزی برای فاجعه رکس و یا سناریوهای جدید مثل جا زدن پیمانکار شهرداری عوض کارمند شهرداری و صحنه سازی ها و فیلم گرفتن ها....

نکند وسط یک فیلم ترسناک یا بازی کامپیوتری گیر افتاده ایم؟