در جامعه ما طلاق اتفاق می افتد!!!

گل درشت اول
گل درشت اول


تفاوت ها را باید درک کرد و پذیرفت. وقتی همه چیز به طرف سادگی می رود مشکلات هم ساده می شود و گل درشت. اما در زندگی روزمره به راحتی گل درشت ها فراموش می شوند و در درگیری های عنکبوتی از میان می روند. در نتیجه مثل آن مگسی می شویم که در تار عنکبوت گرفتار شده است، دست و پا می زنیم و از اصل مساله غافل می مانیم. روزگاری که باید در همه چیز غور کرد و تاروپود آن را شکافت تا بتوان به تجزیه و تحلیل درستی رسید گذشته است و دیگر همه چیز را لازم به واکاوی در جزئیات نیست. مگر آن که کلیات را فهمیده، پذیرفته و کنار گذاشته باشیم. زمانه تکنولوژیک زمانه ایست که همه چیز را باید با یک کلیک، یک اسکن یا چیزی مثل آن حل کرد. دیگر زمانی که جسم در پناه طبیعت به سلامتی نسبی میرسید گذشته است و جسمی که در روح تنیده شده در میان مجموعه ای بیروح بیمار شده است. روح دیگر توان غور در ژرفای روان را ندارد که "دامنی پر کند هدیه اصحاب را".

یکی از دوستان آماری را از میزان طلاق منتشر کرد که به نظرش هولناک بود. به همین بهانه چند نکته ساده و کلیدی را از جلوی دید میگذرانیم:

1- مقوله ازدواج از دیرباز در میان جوامع بشری مطرح بوده است و می توان گفت که ازدواج به عنوان رابطه بین یک مرد - زن و کودک یا کودکان آنها مقوله نو و مدرنی است. از کهن زمان تا هم اکنون روابط بین زن و مرد، که بخش جدا نشدنی آن رابطه جنسی است، بر اساس سود گذاشته شده است. اگر نخواهیم وارد بحث تن فروشی شویم که ابعاد گسترده روانشناختی و اجتماعی فراوانی دارد باید بپذیریم که در گذشته تامین مالی زنان و ادامه نسل مردان از طریق ازدواج میسر می شده است و این الزاما در قالب یک زن، یک مرد و کودکان نمی گنجیده است. این مبحث، یکی از ریشه های ازدواج سنتی است. پس از این گام، خانواده را به صورت نهاد اجتماعی و نیز خانواده های گسترده را به صورت گونه های کوچک شده اجتماع می بینیم. به طوری که ازدواج با یک فرد به معنی وارد شدن در خانواده وی و گسترده شدن آن خانواده به صورت اضافه شدن خانواده زن – مرد به خانواده اصلی است. پس ارتباط بین دوفرد، علیرغم مهم بودن، جزو اصلی یا تنها جزو تشکیل خانواده نیست. به همان نسبت، ادامه رابطه بین دوفرد، در قالب تشکیل خانواده، تنها به نوع ارتباط بین دو فرد بر نمی گردد و موفقیت و یا شکست آن در قالب خانواده گسترده نیز تعریف می شود. به طور ساده میتوان گفت که طلاق گرفتن در یک جامعه سنتی آسان نیست، چرا که غیر از دوفرد اصلی افراد دیگری را نیز درگیر می کند. در عین حال، یک ازدواج سنتی، قواعد از پیش تعیین شده دارد، رابطه با شوهر- زن و خانواده وی به صورت از پیش تعریف شده در ذهن فرد وجود دارد. به صورت پیش فرض، چنین نهادی پایداری بیشتری دارد، اما باید توجه کنیم که این تنها یک پیش فرض است و مطالعه آماری ای در دسترس نیست که در ازدواج های سنتی چند درصد از افراد اگر برای گسستن پیوند آزاد بودند زندگی را در قالب آن خانواده ادامه می دادند.

2- ازدواج در مقوله مدرن فعلی، به رابطه بین دو شخص نظر دارد. در واقع دو فرد، بنا بر ملاحظات شخصی و یا عاطفی تصمیم میگیرند که علاوه بر کنار هم بودن، در مورد مسائل اجتماعی و حقوقی نیز دارای اشتراکاتی شوند. آنها به رابطه خود وضعیت جدی می بخشند و مسوولیت زندگی مشترک را می پذیرند. هیچ گونه پیش تعریفی در مورد این خانواده وجود ندارد. تنها پیش تعریف پذیرفته شده آن است که دو فرد باید از کنار هم بودن لذت ببرند و اذیت نشوند. پیش فرض دوم که معمولاً به آن در ملاعام اشاره نمی شود این است که در صورت عدم رضایت نباید این رابطه را به هیچ عنوان ادامه داد چرا که تداعی کننده زجری است که در ازدواج های تحمیلی سنتی تحمل می شده است. عملاً آن چه که می بینیم دو فرد برنامه خاصی برای با هم بودن یا برای با هم فضای خانگی ساختن، ندارند. آنها پیرو احساسات خود هستند که به نظرشان از هر چیزی مهم تر است. روابط امروزه را می توان در شعرهای عاشقانه امروزی دید. شعرهایی انباشته از خودخواهی که در صورت دوربودن از معشوق به لذتی اشاره می کند که در کنار وی داشته و هم اکنون که او نیست از زندگی تهی شده است. در صورتی که در اشعار عاشقانه کهن، عاشق فردی است لبریز از حس زندگی و عشق که در معشوق اوج تخیلات خود را می بیند و در واقع معشوق پاره ای است از خالق و زیبایی آن. عاشق به دنبال بهره برداری از معشوق نیست و تنها نظرگهی برای وی کافیست. هدف از گفتن این جملات پیش داوری یا قضاوت نیست و تنها شرحی است بر ماوقع.

3- در چهل ساله اخیر تلاش فراوان شده است که بین دو جنس زن – مرد تا حد امکان فاصله بیفتد، پس از مهد کودک تا دانشگاه و نیز برخی دانشگاه ها که جداسازی جنسیتی را در دستور کار خود داشته و دارند. در این کوتاه سخن، کاری به ریشه ها و علل این نوع برخورد و یا احتمالاً طرز تفکر نداریم و تنها اثر آن را به صورت بسیار خلاصه در ازدواج مرور می کنیم. در روابط بین زن – مرد، مساله جنسی علیرغم مهم و پر تاثیر و توانمند بودن، به هیچ عنوان نقش اصلی را ایفا نمی کند. شاهد بر مدعا این که اگر چنین بود محله های تن فروشی برای ارضای انسانها کافی بود و زن و مرد می توانستند نیاز جنسی خود را با پرداخت مبلغی در محیطی بهداشتی برطرف کرده و سر زندگی خویش برگردند. . بخش عاشقانه که حتی بخش کمتری از بخش جنسی را به خود اختصاص می دهد چرا که عاشق شدن برخلاف مساله جنسی یک غریزه صرف نیست و تربیت و پرورش می خواهد. زنها و مردها قبل از هر چیز انسانند و در ماهیت انسانی خویش مشترک. تفاوتهای شخصیتی و روانی بین دو جنس همراه با کاستی هایی که در هر جنس وجود دارد جنس مخالف را جذاب می کند و این پایه و ماهیت ارتباط بین دو جنس زن و مرد است. همین است که در محیط های مختلط که افرادی با شعور فرهنگی مناسب با هم در ارتباط اند سالم ترین محیط ها را تجربه می کنیم. برای داشتن فاصله مناسب بین زنان و مردان نیاز به دیوار و پرده و پارچه نیست، فرهنگ هر اجتماع بشری به صورت متوسط چنین فاصله ای را داراست. هر فرد به تنهایی برای خود حریم خصوصی دارد، در مرحله بعد هر جنس برای خود حریم قائل است. اگر فرهنگ غالب سرمایه داری را در نظر نگیریم که به مساله جنسی به عنوان یک بخش مالی بسیار سودده می نگرد و یا با فرهنگ مذهبی کاری نداشته باشیم متوسط مردم در زندگی معمول خود در بخشی از زندگی به مساله جنسی پرداخته و بقیه را در ابعاد دیگری زندگی می کنند. مهم است بدانیم که اگر به هردلیل این بخش جنسی دچار مشکل شده باشد ممکن است بقیه اجزای زندگی فرد را هم متاثر کند اما به هر صورت اگر بقیه زندگی یک فرد تحت تاثیر مسائل جنسی اش باشد رشد مناسبی نخواهد داشت و ابعاد اجتماعی اش معطل خواهد ماند. حالا نگاه کنیم و ببینیم که اگر به بچه ای که هنوز به سن رشد مناسب جنسی نرسیده از صبح تا شب القائات جنسی کنیم و او را در ابتدا فردی جنسی بدانیم و ارضای غریزه جنسی را اوجب واجبات، و این مراسم را ادامه بدهیم تا فرد احتمالاً به سن دانشگاه برسد چه چیزی از آدم باقی می ماند. این امر البته فقط به ایران محدود نمی شود. در جوامع غربی از قبل از دوران بلوغ آموزش مسائل جنسی و نیز روش های جلوگیری جزو آموزش های اجباری است اما فرای آن را در آموزش عمومی نمی بینیم. مثل برابری حقوق زن و مرد، برابر دانستن زن و مرد از نظر قوای عقلی و ذهنی و دیگر مسائل کلیشه ای که کم و بیش در همه جوامع هست و در جوامع مسیحی ریشه های بسیار کهن و عمیق دارد و مرد سالاری ریشه دار و باورمند آنان جای صحبت ندارد. در اینجا صحبت از قوانین حاکم بر جوامع غربی فعلی نمی کنیم.

4- حال به جمع بندی نهایی می رسیم و نگاه می کنیم به یک فرد متوسط که در این جامعه به دنیا آمده و تحت آموزش های این زمان قرار گرفته است. وی بخش خارج از آموزش رسمی دارد که همان کانال های ارتباط با جوامع عمدتاً غربی است و می شود اینترنت و ماهواره. او در جامعه عمومی ارتباطی با جنس مخالف نداشته است، ارتباط با جنس مخالف در مکان های عمومی تعریف شده نیست و هر لحظه ممکن است حریم خصوصی اش با دخالت پلیس دریده شود. مکان دیگر ارتباط با جنس مخالف روابط زیرزمینی است اعم از روابط شخصی یا عمومی. جامعه از نظر حقوقی درگیر مسائلی از قبیل حق طلاق برای زنان، حقوق مسلم انسانی مثل حق بیرون رفتن از خانه و تحصیل و مکان زندگی است و این ها را در برگه ازدواج جای میدهد تا در آینده مشکل اضافه تری تولید نشود. واقعاً قابل تصور نیست که جوانان چگونه حتی به رشد اجتماعی موجود رسیده اند، حتماً جهش ژنتیکی بوده و نابغه اند. در این زمان نهادی به اسم خانواده متولد می شود که از قوانین سنتی تبعیت نمی کند و به نوعی شکستن آن قوانین را نه تنها حق خود که یک پیروزی می داند. دو فرد هیچ آموزش یا فرهنگ از قبل تعیین شده ای برای ارتباط با هم نداشته و تجربه ای از زندگی اجتماعی مختلط نیز ندارند یا بسیار محدود است. برخلاف تفکر غالب، مساله جنسی هم کمک نمی کند و در صورت کمک جستن از نمونه های خارجی تصویری!!! فرد اگر به بیماری دچار نشود دردش هم دوا نخواهد شد. در حل مشکلات این زوج، نظریه مادربزرگها یا حرمتی ندارد یا خود آنها به آلزایمر دچارند و در فراموشخانه ای فراموش شده اند. دیگر بزرگتری هم نیست که به پسری بگوید که مرد شدن چیست و سایه سر بودن یعنی چه. دیگر حریم امن خانه ای نیست تا نوعروسی به آن پناه ببرد و بشنود که چگونه با مرد خانه خود رفتار کند. اصلاً تمام این گونه بودن ها و شدن ها بوی ارتجاع میدهد و کهنه و دمده است. نتیجه نهایی چیست؟

در این کوتاه سخن هیچ اشاره به مسائل غیراخلاقی مترتب بر وضعیت کنونی جامعه نشده است که آن دیگر دردیست بی درمان.