متاسفم، اما این جواب نمیدهد...

مدتهای زیادی بود که باید این مقاله کوتاه نوشته می شد. مقاله ای که توضیح واضحات است، واضحاتی که بیرحمانه از عامه مردم جهان توسط رسانه های گروهی دریغ می شود.

روسو یکی از پیشتازان تربیت طبیعت گرایانه بود. معلوم نیست برخی نظرات روسو تا چه حد باعث آسیب شده باشد. خوشبختانه در مورد کودکان سریعتر می توان به نتیجه رسید. هم اکنون دیگر کسی شک ندارد که تربیت سالم یک کودک در گرو یک خانواده سالم و شاد است. خانواده ای که پدر و مادر داشته باشد، پدر و مادری که عاشق فرزندشان باشند و عاشق فرزندشان بمانند. معلوم نیست در دوران پارینه سنگی بشر به این باور رسیده بوده است یا خیر، اما شکی نیست که تشکیل خانواده و ماهیت خانواده بخشی از تمدن بشری است. هنوز هم در مکانهایی که تمدن بشر پیشرفت چندانی نداشته، زندگی قبیله ای جریان دارد. زندگی قبیله ای مختص آن زمان و آن مکان است و کسی به عنوان ظلم یا سرکوب به آن نگاه نمی کند، یعنی متناسب است با نحوه زندگی بشر، مقتضیات زندگی بشر و به طور خلاصه بهترین راه زندگی در آن مرحله. اما حتی در این شرایط هم زندگی انسان فردی نبوده، در هیچ جایی از باستان شناسی هم چنین ادعایی نشده است، پس زندگی انسان بسته به جمع است.

پیشرفت در تمامی ابعاد زندگی، نه تنها آرزوی بشر، که تلاش هر روزه وی است. اما هیچ پیشرفتی بر پایه انکار موجودیت حاصل نمی شود. یعنی شما نمیتوانید اصول اولیه زندگی را منکر شوید و از راهی تخیلی، در مورد موجودی تخیلی به پیشرفت در مورد یک موجود واقعی برسید. انسان نیاز به غرایز اولیه دارد. انسان بدون اکسیژن، غذا، آب و .. زنده نمی ماند. در مورد تماس انسانی هم چنین است و با همین استدلال زندان انفرادی شکنجه محسوب می شود.

از زمانی که سرمایه داری پا گرفت و دارای قدرت شد، همراه علم شد و قدرت و دانش پا به پای هم در خدمت سرمایه داری، سود و بازار قرار گرفتند تلاش مجدانه ای شده که فرهنگ تنهایی، عدم وابستگی و عدم دلبستگی به عنوان یک قدرت که باید به آن رسید جا بیفتد. صنعت پول، از هیچ تلاشی دریغ نکرده، از رمانهای پرفروش گرفته، تا سریالهای کمدی و جدی، و در نهایت فیلم ها. تبلیغات هم که جای شک ندارند، انباشتی از فشار بر روی بیننده جهت مصرف بیشترند و خالی شدن از آن چه تفکر و انتخاب می نامیم. پس در یک نگاه اجمالی، سرمایه داری که آزادی را به جد فریاد می کند در عمل در جهت احمق کردن آدمها و بی فکر کردنشان قدم بر میدارد. فکر وقتی مفید است که حاوی سود باشد، بتواند برای بازار پیشرفت حاصل کند، اساساً فکر سودآور و قابل خرید وفروش باشد. فکر خاص، فکر انسانی، فکری که فقط بیانگر روحیه خاص گوینده است و نیز شکل دادن به ماهیت انسانی بی ارزش است. در زبان دینی به آن فضل گویند. علم نیست، سود ندارد، به زبان ادیان، در جهت آخرت نیست، ثواب ندارد.

پس از جنگ جهانی دوم و بالاخص از دهه هفتاد، تقلیل رابطه جنسی به یک رابطه لذت بخش گذرا هدف تمامی فلسفه های پر سروصدا تا کل رسانه ها شد. از استناد کردن به فروید که عقده جنسی را ریشه تمامی مشکلات روانی، بخوانید کل مشکلات بشر، می دانست تا آزادی خواهان فمینیستی بسیج همه جانبه ای انجام شد تا بی بندوباری جنسی به معنای واقعی کلمه را در لفاف زیبای آزادی بپیچند و در نهایت کل آزادی را به آن محدود کنند. زندگی لذت بخش بی وابستگی سرشار از الکل و رابطه جنسی اوج آزادی بود و هر جامعه ای به آن نرسیده بود در عمق ارتجاع دست و پا می زد. زنی که نمی توانست رابطه جنسی را بدون تشکیل خانواده داشته باشد بدبخت دست و پا بسته ای بود که نمونه تمام و کمال افسردگی را نشان می داد. هیجانات جنسی سکرآور بودند و معمولاً چاشنی الکل فراموش نمی شد. شاید در دهه ابتدایی و اوج سینما می شد که عشق بدون رابطه جنسی بی پرده را بر پرده سینما دید اما حالا حتی دیدن فیلم کمدی بدون رابطه جنسی هم غیرممکن است. اساساً رابطه جنسی یک رابطه معمولی است که اهمیت آن به اندازه آب خوردن هم نیست. چرا که شما وقتی بخواهید یک لیوان آب بنوشید به سلامتی آن لیوان، آن آب و سرمنشا آن دقت می کنید. اما برای برقراری رابطه جنسی نیاز به این همه وسواس نیست. همین که فرد مورد نظر ظاهر قابل قبولی داشته باشد و کشش مورد نظر هم در همان لحظه حاصل شده باشد کافیست. احتمالاً اگر در همان لحظه به آن جواب ندهید عقده ای می شوید، به بیماری روانی دچار می شوید یا اصلاً دچار بیماری روانی هستید که توان برقراری چنین رابطه آزادی را ندارید، به روانپزشک مراجعه کنید!!! استفاده ابزاری از زنان به عنوان ابزار جنسی هم دیگر نیاز به تئوری بافی ندارد. این یک سرمایه است برای زنان که تا موجود است باید استفاده کنند. وگرنه سرمایه به هدر رفته محسوب می شود. زیبایی چیزی است برای نمایش دادن، اگر نمایش داده نشود زیبا نیست. چنین است که شما وقتی میخواهید حتی یک ویدیوی کوتاه در مورد اسکنر قلمی متنی ببینید در قالب ابزار جنسی لب دریا به خورد شما داده می شود.

جملات فوق دیگر حتی جای تعجب هم ندارند. بسیار عادی هستند. تلویزیون آنقدر انباشته از این تئوری به عمل کشیده شده است که حتی وقتی خاموش است از آن تراوش می کند. پاسخگویی هم وجود ندارد. این تئوری کاملاً اثبات شده است و شک به آن مثل این است که به نظریه داروین، بیگ بنگ اولیه یا سیاهچاله ها شک کنید. اما متاسفانه جواب نمیدهد.

این دروغ بزرگ در سکوت تمامی انسانهای پرهیزگار جنسی به تمام جوانب زندگی بشری رسوخ کرده و بیشتر از همه نوجوانان در مقابل آن بی دفاع هستند . این دروغ، زندگی انسانها را درو کرده، آنها را در تنهایی و انزوا جا گذاشته و توانایی در کنار هم بودن را از آنان گرفته است. در قالب این دروغ شما وقتی جوان هستید و توانایی دارید برای لذت بردن، روابط جنسی متعددی برقرار می کنید در عین حال که سعی می کنید وابسته نشوید. هر زمان و هر مکانی امکان دارد با شریک جنسی تان بهم بزنید یا او این کار را بکند، چرا که زندگی کوتاه است، یک بار به انسان داده می شود و ارزش وابستگی ندارد. زندگی برای تجربه است، هر چه تجربه بیشتر، زندگی پربارتر و البته این تجربه ها دو بعد عمده دارند، بقیه ابعاد بی ارزش هستند و قابل اعتنا نیستند. یکی کار است که شما باید در هر زمان و هر مکانی بتوانید کاری بیابید و در آن کار به بهترین وجهی بدرخشید و پیشرفت کنید. دیگری هم روابط جنسی است، هر چه رابطه بیشتر و ساده تر و کوتاه مدت تر داشته باشید آزادتر هستید و پربارتر، به قول یکی از همین سریال ها آزاد مثل باد!!! البته متاسفانه این جواب نمیدهد.

رابطه جنسی چیزی مثل آب خوردن نیست، بگذریم که آب خوردن هم مساله ایست که می تواند مشکلات زیادی به همراه داشته باشد. در رابطه جنسی فرد عمیق ترین احساسات و خصوصی ترین بخش بدنش را به اشتراک می گذارد و در لحظاتی به هویت مشترک می رسد و اگر غیر از این باشد رابطه به شکست منجر می شود. این جزو بدیهیات است. رابطه جنسی در بطن خود به دنبال ادامه می گردد چرا که این انرژی سترگ باید صرف چیزی شود تا این که به هدر رود. پس از برقراری رابطه جنسی، یک انسان، که ماهیت رابطه جنسی اش از حیوان جداست، به دنبال هویت می گردد تا از نسبت دادن این رابطه عمیق به یک رابطه صرفاً غریزی فرار کند. رابطه جنسی با عمق روان فرد ارتباط پیدا می کند و شاهد بر این مدعاست که تقریباً هیچ بیماری روانی از اختلال جنسی خالی نیست. از طرف دیگر یک رابطه جنسی بیمارگونه، شکنجه بار و یا تجاوزگرایانه می تواند تمام عمر فرد را رنج بدهد و بی درمان تر از یک زخم جسمی عمل کند. با هیچ ترفندی نمیتوان رابطه جنسی را به یک رابطه خیابانی سردستی مثل یک سلام و علیک تنزل داد مگر این که فرد را احمق کنیم و سرش به طرف دیگر بگردانیم که نبیند. یا به گونه ای واقعیت را انکار کنیم که خودش هم به انکار خودش روی آورد، از دست بلاهایی که سر بردگان می آید که ماهیت درونی خودشان را هم دست دوم و برده می بینند و مالک را از نظر انسانی برتر از خودشان. مثل همین است تفکر برخی از مردم جهان سوم نسبت به جهان اول. طوری احمق می شوند که دیگر با هیچ استدلالی نمیتوان چشمانشان را گشود.

رابطه جنسی و نیز غریزه جنسی یک قدرت بسیار بزرگ است و نیز نقطه ضعفی خطرناک که میتوان از آن طریق انسانها و به طرق بعدی انسانیت را نابود کرد. از مسائل جنایی و جنگی مربوط به آن رد می شویم که از توضیح واضحات هم بسی فراتر است. در بعد فردی، این غریزه دو بخش زنانه و مردانه دارد که اگر این دو بخش همراه با هم نشوند فرد هیچگاه نمی تواند یک رابطه موفق برقرار کند و همیشه یک نوع دلزدگی و تنفر را در اعماق وجودش به همراه می کشد و به همراه می برد. در بخش زنانه فرد سعی دارد تا به یک رابطه حسی پرشور مشترک برسد و عمق عشق و اشتیاق را درک کند. در بخش مردانه نیز سعی در ارضای غریزه جنسی به عنوان یک غریزه دارد. بخش زنانه و بخش مردانه را نیز نمیتوان به زنان و مردان تقلیل داد. ممکن است بخشی در یک جنس پرررنگ تر باشد اما اگر جنس مقابل کاملاً از بخش مردانه یا زنانه خالی باشد هیچگاه فرد به یک هویت جنسی سالم دست پیدا نمی کند. پس قدرت هایی که سعی دارند غریزه جنسی را به صورت سالم به صورت رابطه ای ولنگارانه و بی تعهد قلمداد کنند انسانها را به بی هویتی ای سوق می دهند که پر از روان نژندی است. فرد احساس بدی دارد، احساس بیزاری از فرد مقابل می کند و او را به صورت ابزار جنسی بی ارزشی می بیند، فرد از خودش احساس تنفر می کند چرا که باور دارد فقط ابزاری در دست ارضای غریزه جنسی یک فرد قرار گرفته است اما هر دو باید این احساسات بد و تنفرانگیز را پنهان کنند چرا که نه تنها مدروز نیست که از جمع نیز طرد می شوند. در کنار همه اینها فاکتور مهم الکل را هم بگذارید که نتیجه اش همان تحقیق در آن دانشگاه آمریکایی می شود که 40 درصد دختران سابقه تجاوز داشتند. چرا که در تعطیلات آخر هفته با مصرف فراوان الکل، که بخشی از تفریحات اجتماعی محسوب می شود و واجب است که بدانید و واجب است که همراه شوید و واجب تر است که توانایی مست شدن داشته باشید، به رابطه جنسی کشیده می شدندکه هیچ کنترلی روی آن نداشتند و گاه فردا صبح در وضعیتی بیدار می شدند که شب قبل را درست به خاطر نمی آوردند. و البته که هیچکدام نمیتوانستند شکایت کنند، روند شکایت جز برسر زبانها افتادن نتیجه خاص دیگری ندارد و درجا هم از اجتماعات دانشجویی طرد می شوید.

بردگی دنیای مدرن نیاز به بردگان مدرن هم دارد، بردگانی که به گفته ارباب، از هر جایی به هر جای دیگری برای هر کاری که لازم بود جابجا شوند بدون این که حتی اندکی احساس دلتنگی کنند، چرا که نباید وابسته باشند، چرا که وابستگی نشان ضعف است و از آن هم بدتر دلبستگی.

اما متاسفانه این جواب نمیدهد......