نسل اژدها و سیکل معیوب


این متن را به طور اختصاصی برای دوستان ندیده ام می نویسم.


از پرل باک خاک خوب را خوانده بودم، شاید چندین بار. گمان نمی کردم کتاب دیگری که ترجمه فارسی داشته باشد پیدا کنم، اما یکی از دوستان خبرداد که نسل اژدها و کتاب بعد از آن – باد شرق، باد غرب– ترجمه شده و ارزش خواندن را دارد. نسل اژدها ترجمه آقای محمد قاضی است.


کتاب بسیار ساده، بدون ذکر زمان و مکان خاص، تهاجم ژاپن به چین و اشغال بخشی از چین را روایت می کند. روایت در یک روستا می گذرد و از دل یک خانواده کشاورز برمی آید. همان خاک خوب است که در زمان دیگری روایت شده است.


پرل باک زمانه وحشتناکی را روایت می کند. از همه مدل جنایت در این کتاب می توانید پیدا کنید اما برخلاف رویه کنونی مدیا و ادبیات، تلاشی در وحشت زده کردن خواننده نمی کند و بیان مهوعی ندارد. یعنی به طور خلاصه شما بدون خرج اضافه روان، در جریان کل ماجرا قرار می گیرید، به همین دلیل است که میتوانید تا پایان ماجرا با خیال راحت بروید.


هول انگیز ترین بخش این داستان، مشابهت غریبش با زمانه حال است.


پرل باک زمانی را روایت می کند که سواد بسیار اندک بود. مردم کاملاً از جهان خارج از روستا بی خبر بودند. حتی از شهر نزدیک خبرهای دقیقی نداشتند. زندگی به آرامی و سادگی در کاشت، داشت و برداشت می گذشت. به آن چه که داشتند احترام می گذاشتند و به آهستگی قدم های پیشرفت را بر می داشتند. چرا که عروس دوم خانواده باسواد بود و دنبال آن بود که کتاب بخواند. اما طوفان زمانه جهان را درنوردید و از همگان مبارز ساخت.


قبل از طوفان، قبل از تهاجم دشمن، مردم بیقرار بودند. نمیدانستند که فردا چه خواهد شد. حاکمان خوبی هم نداشتند گرچه حاکمان جنایتکار نبودند، اما مردم حاکمان را به عنوان نیکدلان خیرخواه نمی شناختند. تا به جایی رسید که مردم فکر میکردند دشمن هم بیاید مگر چه فرقی خواهد کرد؟ (بسیاری فریاد می کردند که دشمن بدتر از این نمی تواند باشد وبسیاری صریح می کفتند که آرزو دارند دشمن هر چه زودتر بیاید، چون حداقل نظم و ترتیبی برقرار می شد- بازنویسی از متن)


و دشمن آمد.


دشمن، دشمن است. دشمن با هم وطن فرق می کند. فرق آن را وقتی می فهمید که دشمن خانه به خانه بیاید، تمام زندگی را ویران کند و به پیرزن نود ساله در حال مرگ هم رحم نکند. به پیرزن تجاوز گروهی کند، جسد را در خانه بیندازد و راهش را بکشد و برود. اینگونه شد.


به زبان خیلی ساده، دشمن شما را فتح نمی کند مگر این که از شما در توان نظامی قویتر باشد. دشمن با شما منافع مشترک ندارد، دشمن با شما زبان مشترک ندارد، دشمن با شما خاطره مشترک ندارد، دشمن با شما خون مشترک ندارد. دشمن فقط برای غارت می آید و بس. این حقیقتی است. حتی اگر شما با دشمن در خاک خودتان به توافق برسید چندین نسل طول خواهد کشید تا به نقطه صفر خودتان برگردید. و هیچ کس این داستانها را برای شما روایت نمی کند. روایت ها همیشه از فاتح است نه فتح شده.


دغدغه وطن از کجا می آید؟ از خاک.


به انسان نخستین و انقلاب کشاورزی برگردیم. انسان به واسطه کشاورزی به خاکش علاقمند شد و به آن دلبستگی پیدا کرد. این دلبستگی به دلبستگی جمعی و فرهنگی کسانی تبدیل شد که در یک منطقه مشترک زندگی می کردند. در زیر همین توضیح ساده، وطن و وطن دوستی می آید.


دو سوم کتاب در مورد زمان اشغال است. نحوه مبارزه مردم، نحوه مقاومت مردم، نحوه زندگی مردم. و همیشه در ذهن خواننده این می اید که اگر این مردم می دانستند که چه بلایی برسرشان خواهد آمد آیا در زمان قبل از اشغال به گونه ای دیگر تصمیم نمی گرفتند؟ زندگی نمی کردند؟ چه می کردند؟ چه خلاقیت هایی برای حفظ خودشان به کار می بردند؟


ما چه می کنیم؟


ما میدانیم. ما باسوادیم، هم سواد خواندن و نوشتن و هم سواد رسانه، اما از تحلیل درست زمانه مان عاجزیم. چرا؟ چرا که روزگارمان تکرار مکررات است. همچون آن روستا که مردم در قهوه خانه دور هم جمع می شدند و جز تکرار روزانه کاری نمی کردند و شاید تنها منتظر بودند که دشمن حمله کند! ما هم در شبکه های مجازی دور هم جمع می شویم و لعن و نفرین می کنیم و به حاکمان بدکردار و روزگار غدار بد وبیراه می گوییم و از خاک زیر پایمان برائت می جوییم. به صدای بلند می گوییم که کاش اینجا نبودیم، کاش اینجا به دنیا نیامده بودیم. همینقدر بدوی.


قصد این گفتار، توهین به دیگران نیست. قصد این گفتار، متهم کردن کسی نیست. قصد روشن کردن آن است که وقتی خسته، عصبانی و غمگین هستید فرقی با لینگ سائو نمی کنید و نیز همشهری های وی. این حق همه ماست که خسته، غمگین و عصبانی باشیم اما حق هیچ کسی نیست که خسته و عصبانی و غمگین بماند. باید راهکاری یافت.


زمانی که من نوجوان بودم و کمی تا جوانی من، زندگی به جستجوی معنا می گذشت. یادم می آید از جوانانی که انقلاب کردند. زندگی آنان چگونه بود؟ دانشجویانی با یک اتاق خالی، یک تخت در یک گوشه، یک صندوقچه لباس (باورکنید، صندوقچه داشتند، آن زمان چمدان خیلی مرسوم نبود) و یک طاقچه سرشار از کتاب. و کمی جزوه، تازه پلی کپی راه افتاده بود. و سری وقلبی پر از معنا، پر از احساس ناب، پر از سرشار بودن از زندگی، حس زندگی. نگاه کنید به عکسهای تظاهرات، همه آنها را می بینید. و در عکسهای جنگ، مهندسان جهاد....


حال از آنها چه مانده جز عکسی؟ بدون یاد و خاطره ای. آنها نسل رفته اند، نسلی که با نسل بعد از خود هیچ نسبتی ندارد، چرا که به علت آن همه مرگ، گسست افتاده است. کسی از آنها خاطره ندارد. از باقیمانده های آنها هم برخی، بیش از برخی، خائنین به آن مرام اند. بقیه هم از یاد رفته اند. خیلی از یاد رفته.... به دلایلی زیاد.


حالا از ما چه مانده؟ موجوداتی تسلیم به زمانه مادی گرای امروز. مادیات چیزهای بدی نیستند، واقعاً نیستند. اما وقتی به جای انسان بنشینند تهوع آورند، منزجر کننده اند، زندان اند. این که انسان جانشین خدا روی زمین است نه یک تعارف، نه یک احسان بلکه یک حقیقت است. فروکردن انسان در یک نقش صرفاً مادی او را خفه می کند. گرم باور کنی یا نه....


آیا ما این زندان را احساس می کنیم؟ بله، وگرنه این همه احساس بدبختی و اضطراب در سراسر جامعه باید از جایی بیاید. نمی شود گفت که این احساس بدبختی با مسائل مادی توجیه می شود، چرا که حس بدبختی الان، با چند سال پیش خیلی تفاوت ندارد و از آن مهمتر میزان برخورداری ما از مواهب مادی قابل مقایسه با دهه پنجاه نیست. اگر مادیات اصالت بالذاته داشتند باید الان از خوشی سر از پا نمی شناختیم.


آیا بیشتر از بقیه جوامع حس می کنیم؟ شاید. چرا که در تاریخ ما، معناگرایی ریشه دار شده و گسترش یافته، به گونه ای که در ژنتیک ما ریشه دوانیده است. معناگرایی بوده که توانسته ما را در مقابل این همه تهاجم و ویرانی حفظ کند. نوعی از معناگرایی، نوعی در ادبیات، نوعی در هنر، نوعی در معماری، نوعی در نقاشی، نوعی در زندگی، زندگی خانوادگی که اساس هستی ما بود، اساسی که چه بیرحمانه به آن تاخته شد، با تمام توان به نابود کردنش همت گماشته شد.


چرا اینقدر معناگرایی مورد بی اعتنایی و تحقیر قرار گرفته است؟ بخشی از جواب در تغییر جامعه است. جامعه زیرورو شده، اصالت خود را از دست داده است. از نظر رعیت، حاکم چگونه رعیت را کنترل می کند؟ با ابراز خشونت. ابراز خشونت از ابزارهای بسیار کهن در کنترل مردم است و شاید ساده ترین نوع کنترل باشد. اگر رعیت جای حاکم بنشیند در اولین قدم چه میکند؟ به زبانی بسیار ساده، نسق می گیرد. چرا که رعیت جز نسق گرفتن راه دیگری بلد نیست و این نسق گرفتن ادامه یافته است. البته این که استفاده از ابزار خشونت آمیز جهت کنترل توده، مثل این است که بر سرشاخ بن ببرید، آن هم در زمانه تکنولوژیک اکنون، که فردگرایی جزو لاینفک زندگی است بسیار بدیهی است.


از طرف دیگر، فرهنگ حاکم، فرهنگ رعیتی می شود. فرهنگی که مادیات، که نشاندهنده قدرت اند، اصالت می گیرند. به قولی، الان دیگر از فرد پرسیده نمی شود که که هستی؟ بلکه پرسیده می شود که چه داری؟ وقتی داشته ها، جای هستی ها و بودن ها را بگیرند، بدبختی مثل سایه خاکستری همه جا پراکنده می شود.


حال چه باید کرد؟ اول آن که داشته هایمان را جمع کنیم. داشته های ما، ماشین، خانه و وسایل زندگی نیستند، داشته های ما چگونگی بودن ما هستند. ما بودنمان را در پرستش یافته ایم، پرستشی گاه درست و گاه غلط و بت پرستانه – به پرستش درست خودمان برگردیم، خدایمان را بیابیم، به او تکیه کنیم و راه بیفتیم، راه بیفتیم و معناها را پیدا کنیم و از آنها کوله بار بسازیم. ایمان داشته باشیم، چیزی جر ایمان به ما کمک نخواهد کرد، چیزی جز ایمان به ما خوشبختی را هدیه نخواهد کرد. ایمان را قدم به قدم می یابند، آجر به آجر می سازند، صبور باشیم. آینده از آن انسان است، از آن انسانها، همانطور که همیشه بوده و همیشه خواهد بود. به گذشته بنگرید، جز انسان نخواهید دید. انسانهایی که ساختند، و از ساخته هایشان انسانیت آفریدند. شاید شما با ابزار تکنولوژیک بتوانید آینه کاری ای طراحی کنید که مو لای درزش نرود، اما هیچوقت حس آینه کاری سقف ایوان خانه عباسیان کاشان را ندارد. قالی بافی های ماشینی در عرض چند ساعت قالی زیبایی می بافند که بافنده ها چندین سال وقت می گذارند اما روح را تهی می کنند. سفالینه های دست ساز با خود عشق به زندگی دارند، عشقی که چینی ماشینی، خصوصاً آن که از ورای آبها می آید، از آن تهی است.


شاید چاره راه نه جلو رفتن، که اندکی عقب گرد باشد.