نقدی بر قديسان اخلاق مآب،‌ اخلاق كاتوليكي همچنان بي رقيب است

ترجمان مقاله اي را با عنوان فوق منتشر كرد،‌ مقاله اي كه عليه اخلاقياتي كه آن را اخلاقيات كاتوليكي مي ناميم اعلام موضع مي كند. مقاله از مسيحيت و كاتوليسم نام نمي برد اما در خط به خط مقاله ميشود تفاسير اخلاقي مسيحي را ديد. مقاله ابتدا قديس ها را به دو بخش قديس عاقل و قديس عاشق تقسيم مي كند. البته در زمينه قرباني شدن و فراموش كردن خود اين دو بخش با هم مشترك اند. اولي به حكم وظيفه و دومي با علاقه خود را فدا مي كند. ردپاي مرگ مسيح در همه جا نمايان است. ردپایی از قربانی شدن به عنوان غایت و نهایت زندگی. البته مشترکات زیادی بین قدیس عاشق و قدیس عاقل هست، مثلاً لذت نبردن، چرا لذت بردن گناهی است نابخشودنی، ما در این جهان برای هر چیزی آمده باشیم حتماً آن چیز لذت بردن نیست (نقل به مضمون). اخلاق امری دگردوستانه است و حتماً باید از خودمحوری به دور باشد، گرچه فیلسوفانی به مانند ارسطو توانسته اند تعادلی برقرار کنند و زندگی مطلوب را در سعادتی مشترک با دیگران بیابند. البته نویسنده نمونه عملی از اخلاق ارسطویی ارائه نداده است و تنها چیزی که در ضمیر تاریخی ما مانده است همان اخلاق کاتولیکی است. در نهایت نویسنده از نظریات ولف به عنوان نظریه مطلوب نام می برد، نظریه ای که سعی می کند لذات شخصی را هم در زندگی وارد کند، گرچه این نظرات ریشه های خاصی ندارند، به معنویات پناه نمی برند، مرگ را تعریف نمی کنند و پیامبرگونه نیستند.

به برکت فضاهای دیجیتال، دنیا به نظر کوچک می رسد در حالی که اینگونه نیست. به نظر میرسد تمام دنیا با هم به سوی آینده ای در حرکت اند، همه تجربه های تاریخی مشترک دارند چرا که در مورد آن خوانده اند، ضرب المثل شنیده اند یا در شبکه های اجتماعی به اشتراک گذاشته اند. اگر ماحصل تمامی این فکر مشترک یک فریب عمومی نباشد حتماً یک اشتباه بزرگ است، یک اشتباه بزرگ مشترک. خاورمیانه وام دار یا میراث دار کاتولیسم یا تفکرات یونانی نیست گرچه عوارض آن را به دوش می کشد اما بی فکر و تنها به عنوان عنصری پیرو. جهان سرمایه داری غرب نیز از اشراق درک درستی ندارد اگرچه بسیار مایل است از موهبات آن بهره مند شود حتی در حد پرداختن به یوگا به عنوان ورزشی همگانی.

در این روزگار ما بیش از آن که فکر کنیم، در حال گرفتن اطلاعات هستیم، غلط و درست، بی اثریا زیان رسان، از این دست به آن دست می کنیم و به آرامی شبیه سیم هایی می شویم که تنها جابجایی داده می کنند. بهترین متونمان ترجمه هستند آن هم اگر به درستی ترجمه باشند. فقر درونی روز به روز بیشتر می شود و از کنه تمامی روزنه ها سر به بیرون می کشد، بسیار دردناک است.

آن چه پس از خواندن مقاله فوق به ذهن متبادر می شود ابتدا پرداختن به اخلاق از دیدگاه یک خدای سختگیر، منتقم و مخالف با زندگی است. خدایی که از عهد عتیق به ارث رسیده و هیچ تغییری نکرده است. خدایی که در خاورمیانه به طور اعم ناشناس است. خدای زرتشتیان (و نه بهدینان) خدایی بوده آفریننده طبیعت، در کنار طبیعت، همگام با طبیعت و لذت بخش. منتهی لذتی که در تن خلاصه نشود و از تن فراتر رود. همین خدا را در اسلام اولیه می توان دید. خدایی که هیچ بخشی از بشر را نفی نمی کند، حتی سیر فلسفه طبیعی رشد عقلی و جامعه شناختی اش را به رسمیت می شناسد گرچه سعی می کند رشد بشر را با باورهای فراطبیعی تسریع کند. خدا بشر را آفریده به بهترین شکلش و از روح خودش در وی دمیده، چگونه ممکن است این بشر را پست و خفیف و دون مایه تلقی کند؟ خدا می خواهد بشر در همین قالبش رشد کند و از حد قالبش فراتر رود و به حد قالب محدود نماند. نه این که قالب را بشکند و در این شکستن ها خود را پیدا کند، وقتی دیگر آفریده ای که خدایش آفریده باقی نمانده است. به نظر میرسد تمامی این داستانها پر است از تمایل بشر به خدا شدن، آن هم نه خدای گونه شدن، خدا شدن به معنی داشتن قدرتی بی انتها که ابتدا از قدرت شکستن خود شروع می شود تا به تسلط بر بقیه اجزای طبیعت، و خصوصاً همنوعانش، تسری پیدا کند. در تفکرات یونانی، زئوس خدای برتر، به شکل انسانی است که قدرت تقریباً بی انتهایی دارد، اما از رذایل انسانی نیز بی بهره نیست. این غایت تفکر یونانی و قالب مثالی انسان برتر است که در سرمایه داری غربی تبلیغ می شود.

اما در قالب مثالی انسان خدای گونه، انسان موجودی است که آفریده خدای است، خدایی که در قالب زمان و مکان نمی گنجد، که بی انتهاست، که چونان رفتنی است همیشگی، که نهایت مهربانی است، نهایت عقل است، نهایت درستی است و نهایت هر چه نکوست. در این قالب انسان تلاش می کند که خود را انسانی بهتر کند اما در چهارچوب مادی اش نماند، دعا کند، خدای را بپرستد، از زندگی اش لذت ببرد، لذتی که تنها در خور و خواب و خشم و شهوت دیده نشود. خدای می خواهد که لذت هایی برتر به انسان بدهد، نه این که او را نابود کند و بر مزار نابودی اش جشن پیروزی بگیرد!!! بر مزار نابودی این برترین آفریده خلقت و واقعاً چرا؟ این نابودی نفی خدای است، نفی خلقت خداست، نفی پرستش خداست. تلاش این انسان بر آن است که از خود انسانی بهتر بسازد، بهتر از دیروز. انسانی که از توجه به جهان طبیعی، عشق به هنرهای زیبا و ورزش (نقل به مضمون از مقاله) لذت می برد انسانی است که روانش را، علایق و سلایقش را جلا داده است. وگرنه انسانی که به ظلم های اطرافش بی اعتناست، به بهتر کردن محیطش فکر نمی کند، مسئولیت پذیر نیست و پر است از خودخواهی های ریز و درشت از هنرهای زیبا!!! لذت نمی برد. وقتی اعتقادی به خدا نداریم برنامه زندگی مان را بر چه اساسی می ریزیم؟ منظور فقط خداست، خدای یگانه، هدف هستی، هدف زمزمه های روح، آن نیاز برآورده نشدنی. وقتی نهایت زندگیمان مرگی است که نهایت پوچی است، وقتی اعتقادی به تبدیل شدن به نوعی والاتر (نه الزاماً برتر!!!) نداریم چرا باید به جهان طبیعی توجه کنیم؟ مگر آن که از این موضوع کلاً فاکتور بگیریم و به آن ننگریم چون جوابی برای آن نداریم و در آخر همچون انسانهای اولیه به ساده ترین احساسات سطحی روحمان پناه ببریم.

در خاتمه بسیار خرسندم که خاطرنشان کنم اعتقادات آدمی نیازی به اثبات ندارند، آن ها بخشی از آدمیت اند. اعتقاد آدمی در جهان خارج از خودش تغییری به وجود نمی آورد، جهان به راه خودش می رود، خواه ما در یک سری تئوری مثل تئوری های ترمودینامیک ادعاهایی داشته باشیم و یا خیر. اما جهان درون ما، جهانی است که با دست خودمان می سازیم. هم اکنون که به نظر می رسد انسان در مورد کنترل جهان هستی به زعم خودش و علم و تکنولوژی به مراتب بسیار بالایی رسیده و دانه هایی که در بیش از صد سال پیش کاشته شده اند به ثمر رسیده اند می توان دید که بشریت با این همه اهرم لذت جویی و کنترل، از پست ترین تاریخ خودش قدمی فراتر نرفته است. بی اعتنایی به حقوق انسانی، نژاد پرستی تهوع آوری که در جنگ های خاورمیانه شعله می کشد به طوری که برای مرگ چندین نفر در فرانسه صنعت مدیا به عمق عزاداری فرو می رود اما در قطعه قطعه شدن هزاران نفری انسانها در عراق و افغانستان و یمن و ... سکوت و بی تفاوتی چندش آوری دارد، مرگ خانواده، این مترقی ترین نهاد بشری که در قالب یک رابطه انسانی (نه فقط غریزی) زن- مرد- کودک تعریف شده، رابطه تنها کامجویانه و بی مسوولیت زن – مرد، تکنولوژی های فلج کننده خلاقیت های بشری، مصرف گرایی هراس انگیز و بسیاری از این دست دستاوردهای انسانی قرن حاضر اند. این روند انسان را به انقراض می کشاند، چرا که انسان به روان خود زنده است نه به جسم اش. و در نهایت دورافتاده ترین و محروم ترین ها از تکنولوژی و مواهب روز میراث دار این جماعت افسارگسیخته خواهند بود.