پزشکی جهان شمول


ویرگول جای خوبیست. رابط کاربری ساده دارد، لینکش را در شبکه های اجتماعی میشود به اشتراک گذاشت و در تلگرام هم instant view می آورد و فضا اشغال نمی کند. به بهانه تحرک دوستان همکارم در شروع مطالعات غیرپزشکی و فعالیت های اجتماعی چند خطی می نویسم.

فکر کنم قواعد نوشتاری، مقدمه و موخره را باید فراموش کرد و وارد اصل قضیه شد. چه خوبست که پزشکان، فرای زندگی پزشکی شان که پر است از دغدغه و استرس و نگرانی کاری، مطالعات فشرده برای به روز بودن و ذهن درگیر بیماران، لختی هم به فرای این زندگی بپردازند. بنابر ماهیت شغلی، یک پزشک توانایی زیادی دارد که روی جامعه عامه تاثیر بگذارد و چه عالی که این تاثیر فهیم و با مطالعه و هدفمند باشد. نسل من پزشکی را به عنوان یک حرفه جامعه محور آموخت اما زمانی که وارد بازار کار شد دیگر فضا برای چنین کاری مهیا نبود.

عزیزان دوست، همکار، هم سن و هم داستان. چه خوبست که می خوانید و می خوانیم، چه خوبست که فکر می کنید چیزهایی هست که نمیدانید و نمیدانیم، چه خوبست که که احساس مسئولیت می کنید و می کنیم. همین خوب ها اینقدر شوق آور است که قلم به دل نگرانی پیش نمی رود. امید است که با همان نگاهی که مسائل پزشکی را می خوانید، به عنوان مسائل علمی صرف، بدون پیش داوری و حب و بغض، تنها به عنوان کشف رابطه بین علت و معلول، با همان نگاه مسائل اجتماعی و اقتصادی را هم بخوانید. داشتن دید متعصبانه، جانبدارانه و با جهت گیری برای یک پزشک بیشتر از اشتباه ممکنست مسخره به نظر بیاید. در بدن یک انسان حتی با دانستن تمام شواهد و مستندات و مطالعات علمی کافی، به مواردی برخورد می کنیم که قابل پیش بینی نیستند چه برسد که بخواهیم بدون در نظرگرفتن روابط علی و معلولی به درمان کسی بپردازیم. بقیه مسائل، اعم از تاریخی، جامعه شناسی و یا علم سیاست نیز از این قاعده مستثنی نیستند. همانطور که انسان در آمریکا، اروپا، اوگاندا و رواندا با هم تفاوتی نمی کند و ما در همه جای دنیا از یک سری رفرنس واحد برای تشخیص و درمان استفاده می کنیم، همین انسان هم در بقیه مسائل یکسان است تنها شرایطش فرق می کند. به مانند یک بدن، جمعی از انسانها نیز از قواعد مشخصی پیروی می کنند که به طور ساده عبارتست از پیمودن کوتاه ترین راه برای رسیدن به بهترین نتیجه و بیشترین سود. به مانند یک بدن، هنگامی که یک جامعه به یک رشد رسید شما نمیتوانید آن جامعه را برگردانید و و درکی که حین رشد پیدا کرده از آن بگیرید مگر آن که به بیماری نورولوژیک مبتلا شود و در واقع دیگر انسان نباشد و زندگی نباتی داشته باشد.

پزشکان بنا بر ماهیت شغلی خود قادرند به ماهیت انسان جدا از سن، جنس، ملیت و قومیت به صورت یک هویت واحد بنگرند. پزشکان توانایی آن را دارند که انسانهایی از خود گذشته باشند، فضائل اخلاقی داشته باشند، به خود مسلط باشند و فراتر از حال حاضر را نگاه کنند. یک اقتصاد سیاسی باید خیلی بی مایه باشد که بتواند از پزشکان افرادی بی اخلاق بسازد و گمان کنم هیچ اقتصاد سیاسی بدون نظم نوین جهانی نمی توانست چنین سرنوشتی را برای برخی افراد رقم بزند. دوستی دارم که رادیولوژیست است، انسان شریف و دوست خوبی است اما از شغل پزشکی بیزار و متنفر است، به همین دلیل رادیولوژیست شد تا نخواهد با هیچ بیماری رودررو شود و درمانگر باشد. باید دید چه ساختار اجتماعی ای وجود داشته که این فرد را به طرف پزشک شدن رانده است؟ طوری که حتی دیگر نتواند سرنوشت خودش را عوض کند. اما اگر کسی هنوز می خواهد پزشک باشد باید که مقتضیات شغل خودش را بپذیرد وگرنه به قله سعادت صعود نکرده که به عمق رذایل انسانی سقوط خواهد کرد.

بخش بزرگی از اجتماع ما درگیر مشکلات سلامتی است. سلامتی به عنوان وضعیتی برای پاسداشت و نه نقطه ای برای رسیدن، همان که پیشینیان و گذشتگان ما در آن کوشش فراوان داشتند. در امر درمان ما اگر سرآمد نباشیم به هیچ عنوان عقب نیستیم خصوصاً که امر درمان مدتی است به عنوان نوعی از سوداگری درجامعه به خدمت گرفته شده است و از اقتصاد سیاسی نیز عقب نمانده است. وضعیت به گونه ای است که درمان و سودآوری به گونه ای در هم تنیده که دیگر سره را از ناسره نمی توان تشخیص داد. خوشبختانه یا بدبختانه تنها قشری که می توانند به ننگ سودآوری در پزشکی نقطه پایان بگذارند تنها پزشکان هستند. هیچ کس جز خود پزشکان نمیداند سر این کلاف از کدام نقطه گم شده و چگونه می توان آن را گشود. و چه خبری خوش تر از این که جامعه پزشکی به این فکر بیفتد که جدا از دخل و خرج روزانه مطب و قسط های گوناگون، به مطالبی جهان شمول بیندیشد شاید که بتواند خودش و بیمارانش را از این دور باطل بیمار بودن همیشگی برهاند.

جامعه جهان و نیز جامعه ایران درگیر معنویت زدایی است و این مساله آدمها و جامعه را به افسردگی و نابودی کشانده است. در یک دیدگاه کلی برای هم سن های من، فقر به معنای ناداری در زمان حال در مقایسه با زمان گذشته، کودکی و نوجوانی ما، مفهوم غریبی دارد. ما بسیار "کم" داشتیم اما حس بدبختی با ما نبود. در مقایسه با زمان حاضر، باید زمان کودکی ما را خیلی زیر خط فقر انگاشت. اما افق دید ما، سقف آرزوهای ما، احساسات و درک ما در دنیای مادی نبود. مادیات بودند و ارزش هم داشتند اما به هیچ عنوان، به هیچ عنوان همه چیز نبودند. تمام آن چه که مادیات می نامیم بخشی بودند برای گذراندن نه ماندن. چیزی بود که می گذشت، مثل آب روان. اما روح و احساس از جای دیگری تغذیه می کرد. درون آدمها خالی نبود، هر کسی در درونش پرنده ای داشت که می خواند*. هر کسی برای خودش آدمی بود، جهانی داشت، دنیایی داشت، لذت هایی داشت، بایدها و نبایدهایی داشت، فضای خصوصی ای داشت. کتابهایی بود که همه خوانده بودند، دنیاهای دیگری بود که پا گذاشته بودند، شعرهایی بود که زمزمه می شد، ترانه ها و آهنگهایی بود که همدم خستگی ها بود، همدم تنهایی ها. تنهایی وجود داشت، تنهایی با خود که اصلاً چیز بدی نبود. لذتهایی بود که تنهایی با خودت، در اطاقت و با گلدان و گل و کتابهایت داشتی. تو در درون خودت، خانه ای داشتی و کاشانه ای، کاشانه ای که در درون خیلی ها ویران شده است، چرایی این ویرانی هم در این مقاله نمی گنجد.

پزشکی در درون خود، در ذات کار خود نمی تواند نسبت به موجودی که درگیر آن است بی تفاوت باشد. در این دوره و زمانه، پزشک بودن و یا در کادر درمان بودن بسیار سخت است، آن ها هم انسانند. درگیر تمامی چیزهایی که بقیه درگیر آنند، تحت تاثیر همه آن چه دیگران را هم متاثر می کند. اما ماهیت این شغل با صداقت، امانت، راستکار بودن آمیخته است. اگر پزشکان بتوانند روان خودشان را پالایش کنند، اگر دید خودشان را به جهانی که در آن زندگی می کنیم گسترش دهند و همگام با آن دلسوزی ذاتی کارشان را به نوع بشریت تعمیم دهند قدمی بزرگ در جهان درون خود و جهان برون خود برداشته اند.

شاید هدف از این حرفه همین باشد.

* درخت پرتقال زیبای من، اثر مائورو د واسکونسلوس