چه کسی در دنیا از همه مهمتر است؟ خودم

منبع نامعلوم
منبع نامعلوم


جواب صادقانه ایست اگر کسی صادق باشد. ممکنست کسی صادق نباشد و دروغ بگوید، چرا؟ چون کلمه خودم معنی خودخواهی می دهد. اما چیزی جز این جواب صحیح نیست، فقط باید آن خودم را تعریف کرد، و یا بازتعریف.

در هر بحث و یا توضیح هر فلسفه ای، برای جلوگیری از گمراه شدن یا اشتباه رفتن، ابتدا باید حقایق واضح و منطقی را در ذهن مرور کرد و اجازه نداد تا هیچ توجیهی ما را به مرزهای احمق شدن نزدیک کند. ما در مورد خدا بحث میکنیم، واضح است که اعتقاد یا عدم اعتقاد ما به وجود خدا همانقدر که در زندگی شخصی ما موثر است در روند جهان خارج بی تاثیر است. این که شما اعتقاد داشته باشید جهان خالق و صاحبی دارد و یا این که به کل منکر شوید آفریننده ای وجود دارد در جهان هیچ تاثیری ندارد. علم ثابت کرده است که جهان با قوانین علی و معلولی می چرخد و تمام اساس علم بر یافتن چنین روابطی استوار است. در بحث کردن باعقیده ای که میخواهد ثابت کند که به محض کافر شدن، شما سنگ می شوید هیچ نتیجه ای نمی گیرید. همین جاست که اصول استوار منطقی به کمک می آیند، آن عقیده با اثبات یک خرافه، حتماً به دنبال هدفی است. نباید گذاشت که هوچی گری و سفسطه بازی چنین عقیده ای چشم را از آن هدف پشت پرده بگرداند.

اسلام در بیش از چهارده قرن پیش در شبه جزیره عربستان وارد شد. دینی مناسب در زمانی مناسب که توانست اقوام پراکنده عرب را با هم متحد کند و یک امپراطوری را در قلمروی وسیع بگستراند. واقعیت این است که این امر هیچ ربطی به من و شما ندارد، هیچ ربطی به زندگی امروز ما ندارد. ما اگر تاریخ شناس و جامعه شناس و متخصص در بقیه علوم مرتبط نباشیم به راحتی توسط اطلاعات غلط یا تقطیع شده گمراه خواهیم شد. آیا ما میتوانیم بشر را در حدود پانزده قرن پیش بفهمیم چه برسد به این که قضاوت کنیم؟ به هیچ عنوان، ما حتی صد سال پیش از اکنون را هم نمیتوانیم به درستی هضم کنیم. مناسبات را درک نمی کنیم، حرف ها را نمی فهمیم و چون مبنای درک مغزی ما تجربیات شخصی ماست قضاوت های درستی هم نخواهیم داشت.

از منظر علم اقتصاد، که یک علم رو به گسترش و واجد حقیقت موضوعی است، تورم معنی خاصی دارد. حال وقتی شما می بینید که تورم سر به فلک می کشد اما هیچ اتفاق خاصی در مملکت روی نداده به طور طبیعی باید هرز منابع داشته باشید. هیچ توجیهی نمی تواند با گفتن کلمات مغلق به شما ثابت کند که این تورم امری طبیعی است. چرا که اگر شما تولید و مصرف برابری داشته باشید و هیچ عامل دیگری هم وارد نشده باشد گرانی توجیهی ندارد.

در هیچ جایی دیگر سکوت وجود ندارد. تنهایی از بین رفته و شخصی ترین وسایل هم صدا تولید می کنند، در چنین دنیایی گیج شدن معمول ترین اتفاقی است که می افتد. خرافات در گذشته به دلیل عدم آگاهی انسان به علم، به رابطه علی و معلولی، بسیار گسترده بودند. بشر از همه چیز توقع ماوراءالطبیعه داشت. به دنبال قهرمان می گشت، از دعا توقع معجزه داشت. حالا آنقدر حرف می زنند که بدیهیات را انکار می کنند. در جهان قدرت حرف اول را می زند و به عنوان یک گفتمان غالب خودش را تحمیل می کند، به گونه ای که حتی خود ما، در مقام آدمهایی که قدرت اول را به دست ندارند معتقدیم تا زمانی که قدرت کافی نداشته باشیم اجازه حرف زدن و تصمیم گرفتن نداریم. اما همین گفتمان غالب خودش را در لفاف حقوق بشر می پیچد و ما را احمق می کند. ما آنقدر احمق می شویم که به راحتی فتوا می دهیم که نباید با قدرت درافتاد، باید با قدرت تعامل کرد، باید در کنار قدرت زندگی کرد و در مقابلش سرخم کرد (گرچه کسی قبول نمی کند که سرخم کرده است) اما به داخل که می رسیم، به قدرتی که با رسانه های قدرتمند به عنوان قدرت غاصب معرفی شده فلسفه برخوردمان فرق می کند. البته نه چندان زیاد، چرا که از مرحله فحش و نفرین جلوتر نمیرود.

به اصل گفتار برگردیم، چه کسی از همه مهمتر است؟ خودم. در این بازار مکاره که سرپناهی نیست باید خودم را بازتعریف کرد. عملاً همه ما در میانه بازاریم، ما مشتری جاودانی هستیم. هر کسی در پی آن است که متاع خود را به ما بفروشد. در این بازار مکاره، گوش همه ما از همهمه پر است. اما چه کسی از همه مهمتر است؟ خودم. ولی خودی دیگر نیست، کسی خود را نمی بیند و مدهوش از این کالا به کالای دیگری مشغول می شود.

فکر کنید شما کوهنورد هستید. چقدر وقت صرف خرید وسایل کوهنوردی می کنید و چقدر وقت را صرف خود کوهنوردی؟ اگر شما تمام عمرتان را صرف خریدکفش کوهنوردی، عصا، کیسه خواب و چادرهای رنگارنگ کنید در حسرت یک قله کوتاه پیر خواهید شد و قدم از قدم برنخواهید برداشت. اول باورکنید که شما از همه مهمترید. این یک واقعیت و یک حقیقت واضح است. انسان از همه مهمتر است، انسان و انتخابش. انسان انتخاب می کند چه باشد و بعد به دنبال راهکاری برای آن شدنش می گردد. هیچ راهی و اعتقادی در شما ایجاد جهش نمی کند، در واقع با بسیاری از این باورها به خود دروغ می گوییم. ما تنبل و تن پرور هستیم، همان انسان های خرافه پرست کهن هستیم که به دنبال معجزه می گردیم، ما میخواهیم با یک ورد قرضمان پرداخت شود، تنمان سلامت شود. ما به هیچ رابطه علمی ای اعتقاد نداریم و سرشار از احساسات و پیش داوری ها هستیم. ما نمیخواهیم بدانیم که چه شد که اینگونه شد؟ ما میخواهیم که شب بخوابیم وصبح که بیدار شدیم اینگونه نباشد، و حتی چگونه باشد را هم‌ نمیدانیم. بیشترین تصویری که ذهنمان را اشغال کرده آنها! هستند. آنها که هستند؟ همانها که قدرتمند اند، همان ها که بیشتر دارند. تصوراتمان رعیتی است، اخلاقمان رعیتی است، رفتارمان رعیتی است. ما برای خودمان، برای ذات خودمان هیچ ارزشی قائل نیستیم و در حسرت آن کوه بلند می میریم چرا که فقط انباری از وسایل داریم، وسایلی عموماً به درد نخور.

همیشه متون و مقالات باید با این جمله تمام شوند: حالا زمان آن است که تغییر کنیم. اما این جمله به ظاهر زیبا به نظر خواب آور می آید. شاید زمان تغییر نیست، زمان آن است که باید نابود شویم، چنین روحیه ذلیل، تن پرور و زیردستی باید نابود شود. شاید باید جا برای مردمی توانمند، که به انسان به عنوان موجودی ارزشمند معتقدند، به خودشان، به عنوان معجزه هستی معتقدند، به مسیر زندگی به عنوان کشفی فراتر از زمان و مکان معتقدند، آنها که به نامیرایی معتقدند، شاید باید جا برای آنها باز شود.

فردی که خودش را به خواب زده را نمیتوان بیدار کرد.